ابروان۳

«ابروان۳»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

و بالاخره آمد. بعد از هشت روز آمد و باز نشست آن روبرو کنار پنجره قدی کتابخانه. امروز همه چیز فرق کرده بود. ازآن  موقع که آمد کتابخانه ساکت شد. همه جا سیاه  شد و آفتاب هم غروب کرد. او هم فرق کرده بود. هم می خواستم ببینمش وهم نه. کتاب را باز کردم. بازکردم آن صفحاتی را که او نشسته بود میانشان با همان چارقد مشکی و رو بند سفید رنگش. دیگر آن دو یکی شده بودند. گویا او بود که چارقد بر سر کرده بود. بیشتر نگاه کردم. چشمان مشکی و ابروان پیوسته.

او هم ابروانش پیوسته شده بود مانند تصویر و چقدر زیباتر شده بود. (راستی این را که گفتم یاد سهراب افتادم. اهل کاشانم من. پیشه ام نقاشی است. ...) سرش را گذاشت روی میز و شانه هایش ریز لرزید. تصویر را نگاه کردم. قطره اشکی از آن چشمان سیاه لغزید روی گونه هایش. صفحه تر شد. دیگر هیچ کس در کتابخانه نبود و حتی من. او بود و غمش و صفحات خیس کتاب. سرش را که بلند کرد آفتاب هم طلوع کرد. نور چشمانم را زد و سرم را پایین انداختم. نه برای آنکه نبیندم.

 خدا را دیدم که ایستاده بود پشت پنجره قدی و مرا نگاه می کرد و شاید هر دومان را. شرمم آمد. نمی توانستم نگاهش کنم جز در میان صفحات کتاب. خدا می داند که چقدر خوشحال بودم و چقدر ناراحت. فقط او می داند. دیگر وارد کتابخانه شده بود و نشسته بود کنار من. چقدر آرام شد دلم. و خدا را لمس کردم و چقدر لطیف بود. ابروانش پیوسته شده بود و دیگر جای درنگ نبود.

ولی هنوز صفحه خیس بود و دیوارها همه سیاه بودند. ترسیدم اگر غفلت کنم باز از دستش بدهم. من او را با ابروان پیوسته می خواستم. بلند شد و رفت بیرون. در را که باز کرد باد پیچید در کتابخانه. اینبار سرد بود باد و دیگر همراهش نبودند برگهای سرخ و زرد که با هم سور بگیرند. کتاب را بستم. خدا کند بار دیگر که بازش کردم هنوز ابروانش پیوسته باشد. خدا کندتا آن موقع خشک شده باشند صفحات کتاب. باز بخندد و گونه هایش سرخ شوند. باد هم رفت. نمی دانم از کجا و از کدامین پنجره ولی رفت.

راستی چرا آمده بود اینجا؟ بعد از هشت روز آمد و نشست آن روبرو که چه؟ نکند او هم فکر می کند من نقاشم؟ نکند می آید می نشیند آنجا که من بکشمش؟ نکند بخاطر این ابروانش را پیوسته کرده؟ خدا نکند که اینطور باشد. ای خدا کاش نقاش بودم.

رو کردم به خدا و باز این را گفتم. بلند شد. لبخندی زد و رفت. شاید باد را هم او با خود برد. از همان پنجره قدی کتابخانه. و من ماندم و صفحات خیس کتاب.

 

/ 0 نظر / 11 بازدید