داغ دلمان تازه شده است

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سلام

مدتهاست که می خواهم براتان بنویسم. از خودم، از دنیایم، از آخرتم. از آنچه کرده ام یا نکرده ام. سوگند به همان خدایی که شما را حجت قرار داد برای ما، سخت است. سخت است بنویسی برای کسی که دوست می داریش و در دل بترسی که آیا به حق دوست می داریش یا نه؟ روز و شب دست به سوی آسمان بلند کنی و دعا کنی برای سلامتی اش، و ظهورش، ولی در دل بترسی از آمدنش.

نکند بیابد و تو هیچ نکرده باشی. بیاید و تو جز آنکه سر به زیر بیاندازی کار دیگری نکنی. بیاید و تو جز عرق شرم بر پیشانی هیچ نداشته باشی، پیشکش کنی. بیاید و تو خزیده باشی در کنجی که لابد نبیندت. بیاید و تو حتی نتوانی بمیری از شرم، چه رسد که مددش دهی یا یاریش کنی. بیاید و تو نتوانی رو در رو بایستی و تسلیت بگویی. بایستی در برابرش و بگویی من زنده بودم وقتی چنین جسارتی به حرمین اجدادت کردند. بگویی دیدم و نتوانستم کاری کنم. بگویی والله از خدایم بود جان می دادم به پیشگاهشان. بگویی کاش می مردم و نمی دیدم این جسارت را.

کاش بودی و نمی گذاشتی. کاش بودی و انتقام می کشیدی.

باز صدای «هل من ناصر» بلند شده است و همچو منی هنوز دل به تاریکی خیمه دارد و فانوسی که خاموش است و راه فرار. باز بر فراز خیمه ها پرچم های سرخ فام به نسیمی تکان می خورند و همچو منی کورمال، کورمال بیغوله ها را می پیماید. والله صدای «انی احامی» عباس در کنار شریعه، آسمانها را طی می کند و همچو منی دستان خویش بر گوشها نهاده تا شاید نلرزد دلش.

می ترسم. والله می ترسم از آمدنتان. شرم دارم از رویتان. شرم دارم از روی عموتان عباس. اینگونه به جدتان، پدرتان، مادرتان و عمه تان اهانت می کنند و من نشسته ام بی حاصل. نه حرکتی. نه حتی قطره اشکی و نه حتی فریادی.

چه کرده ای، ای دل با خود؟ چرا اینگونه شده ای؟ چرا کور شده ای؟ چرا نمی شنوی؟ کجاست ادعاهای دهان پر کنت؟ کجاست ارادتت؟ کجا رفت غیرتت؟ دیگر به کدام عملت می نازی؟

والله سخت است اینهمه را بگویی و نمیری از شرم. به عزت و جلال خداوندیش قسم که سخت است ولی گویا این سختی را هم این دل ناپاکم سهل کرده است. گویا گناهانم سرد کرده است این آتش ارادت را. گویا دنیا چشمانم را پر کرده است و دلم را مسخر خویش.

این همه را براتان می نویسم و می گریم. شاید که این دل سنگم به قطرات اشکی نرم گردد. شاید که این دل پذیرای حضورتان باشد. شاید که بیدار شود این دل از خوابی گران. شاید که شرم کند این دل. شاید که دیگر سکوت کند و فقط ببیند و بشنود. شاید که ... .

و باز می ترسم از آمدنتان. بگذارید این دل بترسد و شاید که بمیرد از این ترس.

ولی شما را به مادرتان سوگند که دلهای مشتاق دیگر طاقت دوریتان را ندارد. دیگر نمی توانند این جسارتها را تاب بیاورند. نگذارید این دلهای مشتاق و منتظر حسرت به دل بماند از نظاره رویتان. خون به جگر شده اند این دلها. ولی چه چاره که هر چه بر دل شیعه تقدیر کرده اند جز مصیبت نبوده است و نخواهد بود.

ای دل! آنقدر باید درد بکشی و مصیبت ببینی و بسوزی تا آه از نهادت بر آید و به آسمانها رود.

آقا جان می گویند آه دل سوخته دل هرگز بی جواب نمی ماند.

پس ای دل بسوز. بسوز و باز بسوز.

والسلام

 

/ 0 نظر / 12 بازدید