زن او ،منم 1

 

«زن او ،منم» 1<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مادرش آمد و ظرف میوه را گذاشت روی میز جلوی ما.

مادرم گفت:«چرا زحمت کشیدید؟ اومده بودیم یه سر بزنیم بریم.»

مادرش گفت:«چه زحمتی؟ شما رحمتید. اتفاقا من هم تنها بودم حوصله ام سر رفته بود.»

مادرم گفن:«مگه آقا رضا نیستند؟»

چقدر من از اسم رضا خوشم می آید. دست خودم نیست از بچگی از این اسم خوشم میآمد. اگر اسم او رضا نبود مطمئنا اسم برادرم را رضا می گذاشتیم. حرم اما رضا را هم خیلی دوست دارم.

مادرش گفت:«صبحها خونه نیست. حول و حوش ظهر می آد. از اون موقع که ملیحه شوهر کرده ، رفته خونه سوت و کور شده. رضا که سرش به کار خودشه. صبح می ره شب می آد. رفتن اومدنش حساب کتاب نداره»

همیشه هم همینطور بود. هر وقت خانه شان می رفتیم نبود. همیشه بعد از ما به خانه می آمد. انگار که خودش هم مهمان باشد. می آید می نشیند کنار پدرم و با او خوش و بش می کند. به پدرش حاج آقا می گوید و به پدرم حاجی. پدرم او را خیلی دوست دارد. هیچ وقت با او مثل بچه ها صحبت نمی کند. با او مانند هم سنهای خودش برخورد می کند و حق هم دارد. چون همیشه خدا رضا بزرگتر از سنش برخورد می کند. من هم همینش را دوست دارم.

مادرش گفت:«اگه این پسره هم ازدواج کنه بره دیگه هیچی»

مادرم گفت:«بالاخره که باید زنش بدید.»

مادرش گفت«اتفاقا خیلی وقته تو فکرشم. خودش که دیدید چطور در مورد زن گرفتن صحبت می کنه.»

مادرم گفت:«اون که از خداشه. از آن بترس که سر به زیر دارد.»

چه خودش باشد چه نباشد تمام صحبتها به ازدواج او ختم می شود. اعصابم را خورد می کند. وقتی می نشیند بی برو برگرد بحث را می کشد به زن گرفتن.

می گوید:«خُب کی قراره ما رو زن بدید؟» یا

می گوید:«بابا ما رو زن بدید خلاص شیم از این یکنواختی.» یا

می گوید:«اگه زنم ندید شب و روز می خوابم جلوی حموم نمی ذارم کسی بره حموم ها!»

و همه خنده شان می گیرد جز من که باید به زور لبخندی بزنم تا نفهمند که دارم حرص می خورم. پدرم هم شوخی هایش را دوست دارد. اگر خودش بحث ازدواج را پیش نکشد پدرم یادش می اندازد.

می گوید:«خُب رضا جون از زنت چه خبر؟»

جواب می دهد:«والله اقدس رو که خودتون خوب می شناسید زن خوبیه. سر به راه. تا حالا که اذیت نکرده. ایشالله بعدشم خیره. تا حالا چیزی ازم نخواسته که شرمنده اش شم.»

جدی هم می گوید. اگر کسی در جمع باشد که او را نشناسد.

حتما می پرسد:«خُب چرا اقدس خانوم رو نیاوردید.» و مسلما همه پقی زیر خنده خواهند زد و او باز هم جدی خواهد گفت:«اگه اقدس رو بیارم باید سکینه و مرضیه رو هم بیارم. اونوقت همدیگه رو که ببینن دعواشون می شه. زن چشم دیدن هووش رو نداره. شما که بهتر می دونید.»

و باز همه ریسه خواهند رفت و من بیشتر حرص خواهم خورد. سکینه و مرضیه را نمی دانم که هستند. ولس از آن موقع که از زن گرفتن صحبت می کند، ار اقدس هم گفته است. می گویند دوست دختر ساختگی اش است و خدا کند که باشد وگرنه هرجا که باشد پیدایش می کنم و حلق آویزش می کنم. راست می گوید که زن چشم دیدن هووش رو نداره. کاش به جای اقدس یکبار می گفت زهرا. شاید دیگر دلم نمی سوخت. شاید دیگر اصلا به او فکر هم نمی کردم. ولی دارد دیوانه ام می کند. حتما به عمد این بحثها را به میان می کشد. با آنکه می بیند من نشسته ام آنجا. شاید هم نبیند و حتما هم نمی بیند. چون هیچ وقت به دختر ها نگاه نمی کند مگر آنکه با آنها صحبت کند. ما هم که تا حالا زیاد با هم صحبت نکرده ایم. مگر سلام و علیک و یکباری که به من حسابان درس داد. مدام مسئله ها را حل می کرد و راه حل را بریام توضیح می داد. همانطور که با ملیحه صحبت می کرد با من صحبت می کرد و همانطور نگاهم می کرد. همیشه می گفت:«زهرا خانوم شما هم برای من مثل ملیحه می مونید.» و این جلز و ولزم را در می آورد.او مرا به نگاه خواهری نگاه می کرد و این دیوانه ام می کرد. منی که یک عمر او را به دید شوهرم نگاه کرده بودم و حالا این صحبت. می خواستم با همان دو دستم خفه اش کنم تا هم خودم راحت شوم وهم او را راحت کنم.

مادرش گفت:«دختر اختر خانوم چطوره واسش؟»

مادرم گفت:«اتفاقا دختر نجیب و محجبه ایه؟»

الهام دختر اختر خانوم؟ کم بود از کوره در بروم. آن دختره ایکبیری رو می خوان واسه. پسرشون بگیرن. واقعا که؟ اگر قرار بود من دنبال یه دختر واسش بگردم بهترین دختر روی زمین رو واسش پیدا می کردم. اگر به نجابت است که برایش یک اسب بگیرند. تازه بار هم می تواند بکشد. می خواهند مرا کفری کنند می دانم. نشسته اند جلوی من، زن آینده او، در مورد زن گرفتنش صحبت می کنند. واقعا که رقت آوره. افتضاحه.

اگر فقط معیارهاشان همین است پس چرا از من خاستگاریب نمی کنند. آن از مادرش و این هم از مادرم. به جای آنکه هوای مرا داشته باشد با دستان خود گور دخترش را می کند. عصر جاهلیت شده است که دختران را زنده به گور می کنند. ونه در سن نوزادی بلکه هنگامی که دختر شکوفه کرده است و می خواهد خانه بخت برود.

صدای زنگ در به صدا در می آید. حتما خودش است. من باید در را باز کنم چون او شوهرم است. ولی مادرش بلند می شود و من میخکوب می شوم در جایم. وارد خانه می شود. به من و مادرم سلام می کند. خسته است. از چشمانش مشخص است. ما هم سلام می کنیم.

می گوید:«الآن خدمت می رسم.» و می رود. می رود داخل اتاقش. باید به او خسته نباشید می گفتم. باید کیفش را از دستش بگیرم. برایش شربت ببرم. و همه اینها داشت عذابم می داد که می دانم چه باید بکنم و نمی توانستم. سر و صورتش را آب زده است و حال می نشیند روبروی ما. دوباره حال و احوال می کند. هنوز ریشهایش خیس اند. دستی به ریشهایش می کشید تا خشک شود. همیشه خدا از ریشهایش خوشم می آمد.ریشهای بلند را دوست دارم. نمی دانم چون ریشش بلند است او را دوست دارم یا چون او را دوست دارم از ریش بلند خوشم می آید. مادرش برایش شربت می آورد. سرم را پایین می اندازم. از رویش شرمنده ام. من باید برایش شربت می آوردم. نکند بگویند چه عروس بی عرضه ای؟ ولی من می دانم که او به این چیزها اهمیتی نمی دهد. او مرا به خاطر خودم دوست دارد. می دانم که در زتدگی از من چیز زیادی نخواهد خواست همینطور که تا حال نخواسته است. ولی هر چه بخواهد همان را می کنم حتی اگر بگوید بمیر همینطور که تا حال کرده ام. گفت درست را خوب بخوان. و خوب خواندم. رتبه ام در کنکور زیر صد شد. و این را بخاطر او انجام دادم. چون او هرچه بخواهد همان است و باید بشود و گرنه من چطور زن وفاداری خواهم بود؟ حتما او هم مرا دوست دارد. نمی دانم. ولی بزرگی می گفت اگر کسی را از صمیم قلب دوست داشته باشی حتما او هم تو را دوست دارد. نمی دانم. ولی حتما او هم مرا دوست دارد. نمی دانم. نمی دانم. نمی دانم. …….

(ادامه دارد)

 

/ 0 نظر / 13 بازدید