شب نهم

يا حق

ای نفس!
چرا نمی ميری نفس. چرا دست از سرم بر نمی داری. چرا گورت را گم نمی کنی نانجيب. چرا نمی گذاری به درد خودم بميرم. جان به لبم کردی ای نفس. چرا راحتم نمی گذاری. چرا نمی روی پی کار خودت. مگر من چه ظلمی به تو کردم که اينچنين می کنی با من. کجا در حقت نارفيقی کردم که اينگونه خنجر از پشت می زنی نارفيق. به کدام کار نادانسته ای اينگونه بر سينه ام داغ می گذاری.

و ای دل!
چرا آرام نمی گيری دل. چرا نرم نمی شوی ای سنگ. به کدامين ضربات بيدار می شوی. به کدام ذکر آرام می گيری.

و ای زبان!
چرا آرام نمی گيری در دهان. چرا مدام تکان می خوری حيوان. مگر رام نشده ای سرکش. چرا باز لجام گسيخته ای. چرا بريده نمی گردی. چرا از حلق بيرون نمی زنی.

و ای ديدگان!
چرا اينقدر می چرخيد شما. چرا ريز و درشت می شويد مدام. چرا سفيد نمی گرديد ای چشمان. چرا از حدقه بيرون نمی زنيد. چرا بسته نمی شويد. چرا جز تاريکی نمی بينيد.

و ای گوشها!
چرا از شمع پر نمی گرديد. چرا همه چيز را می شنويد. مگر صاحب نداريد شما. مگر يادتان نداده اند که همه جا سرک نکشيد. چرا کر نمی شويد. چرا صماخ هاتان هنوز که هنوز است تکان می خورند. چرا لاله هاتان به هر سو می چرخند.

و ای دستها!
چرا هنر نمی ريزيد از شما. چرا آتش به پا می کنيد دائم. چرا گل نمی کاريد. چرا خاکستر به عالم می پاشيد. چرا رو به آسمان نيستيد. چرا در لجنزار فرو رفته ايد. بريده باشيد که اينچنينيد.

و ای پاها!
نمی دانم. نمی دانم از تو چه بگويم. همراهم بودی مدام ولی سنگ راهم بودی. و نمی دانم و نمی دانم...

اينها را با خود می گويی در اين ايام. و نعره می زنی و بر سر می کوبی و بر سينه ات. و فرياد می زنی که «ای مَن! برو و بمير!» و دنبال جايی هستی تا اين نعشه را در خاکش فرو کنی و برای ابديتی بی نهايت آن را دفن کنی در اعماق نيستی. کجاست آنجا و کی پيدا خواهد شد؟

شايد جايی باشد که ذکر حسين مدام بر سر زبانها باشد:

السلام عليک يا ابا عبدالله

/ 0 نظر / 7 بازدید