چراغ راهنمایی و رانندگی

یا حق<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

«چراغ راهنمایی و رانندگی»

 

عده ای چرت می زنند و عده ای دیگر زل می زنند به عقربه های ثانیه شمار و میان صفحات ساعتها چشم می چرخانند.

گاهی من هم همین کارها را می کنم وقتی ایستاده ام پشت چراغ قرمز. زل می زنم به رقمهایی که مدام عوض می شود به امید آنکه صفر خواهد شد و این را می دانم. چقدر سخت است! زمان گویا مدام کش می آید. ثانیه ها به دقیقه ها و دقیقه ها به ساعتها مبدل می شود.

حال آنکه ندانی چقدر تا لحظه صفر مانده است. گاهی چراغ قرمزها شمارنده دارند و گاهی نه. آنگاه دیگر دوست داری سر بگذاری روی فرمان و چند لحظه ای چرت بزنی. آنگاه زمان به سرعت تند بادی می گذرد. دوست داری وقتی سر از فرمان بلند کردی سبز شده باشد. دوست داری ندانی چه می گذرد و چه خواهد گذشت فقط می خواهی سبز شود.

می روی در خواب و خیال. در رویاها چرخ می زنی. خود را در دشتی می بینی به عظمت بینهایت. می خندی و می دوی. حال آنکه تمامی آنها خیالی بیش نیست. آن بیرون هزاران رهگذر می گذرند و چند صد ماشین در حال حرکتند و از ثانیه ها همچنان کاسته می شود. تو اینها را نمی فهمی. نخواستی که بفهمی.

تو خوابی. و این خود برای گذران زمان بس است.

حال آنکه آنطرفتر در ماشین کناری. راننده با چشمانی باز چراغ را زیر نظر دارد. یک دستش به فرمان و دست دیگرش به دنده است. نکند که سبز شود و او حرکت نکند. مگر می شود لحظه ای را هم از دست داد. او می اندیشد که چه می کند و چه خواهد کرد و تو در فضایی دیگر، در رویایی به خیالت بی انتها با لبخندی شاید شکرین می رقصی.

 

صدای بوقی ممتد بیدارت می کند. بیدار می شوی از آنچه که فکر می کردی دنیای حقیقی توست. دنیایی از جنس خیال، دنیایی چندان عظیم که به بوق پیکان جوانان گوجه ای مدل 58 تماما هیچ شد.

ماشنها مدام بوق می زنند و تو می دانی که باید حرکت کنی. اگر هم تا حال نمی دانستی حال ماشینها این را خوب به تو فهمانده اند. خوشحال از آنی که حداقل چراغ سبز شده است. باز ثانیه شمار را نگاه می کنی. پنج، چهار. می خواهی حرکت کنی. سه ، دو. عزم رفتن می کنی. یک. تا می خواهی دنده عوض کنی باز صفر می شود و باز قرمز.

حال آنکه ماشین کناری مدتهاست رفته و تو باز باید بایستی. نمی دانم اینبار که سر روی فرمان می گذاری می خواهی چرت بزنی یا می خواهی غصه لحظه گذشته را بخوری. فقط می دانم اینبار باید یک دست به فرمان بگیری و دست دیگر را به دنده.

 

باشد که خواب در لحظات قرمز غیبت ما را از لحظات سبز حضور محروم نکند.

 

/ 0 نظر / 9 بازدید