فوتبال کار انگلیسی هاست

 


«فوتبال کار انگلیسی هاست.» این را مادربزرگ مادرم هر وقت که می نشستیم پای فوتبال یا اینکه توپ پلاستیکی ای بر می داشتیم تا برویم بیرون و بازی کنیم به آذری به ما می گفت.

کمتر کسی است که یک تیم محبوب نداشته باشد. یک تیم محبوب باشگاهی در کشورش. یک تیم باشگاهی در اروپا. یک تیم ملی در سطح جهان و طرفدار تیم ملی خودش. شاید بعد از اینکه هر آدمی خودش را بشناسد و معنای خوب وبد را بفهمد، اولین کارش باید انتخاب تیم محبوبش باشد. تیم ها، رنگ هایشان، بازیکنانشان، حواشی شان و خیلی از موارد مربوط به آن که همه و همه اش برای یک هوادار هر چند که بی بخار هم باشد، مهم است. وقتی یک بازی فوتبال باشد سریع خطوط جداکننده و خط و نشان هایی که دو طرف برای هم می کشند مشخص می شود. چرا فوتبال این همه مهم است و نه باشواد می شناسد و نه بی سواد؟ نه زن می شناسد و نه مرد؟ آیا این همه ریزه کاری و این همه ظرافت در طرح ریزی این ورزش همه گیر جز این است که ما را به تئوری بزرگ مادر بزرگ مادرم هدایت کند که «فوتبال کار انگلیسی هاست.»

فوتبال فراتر از فرهنگ ها و سیاست هاست. دو تیم می توانند یک کلمه از حرف هم را نفهمند و هیچ اشتراکی بین فرهنگ و اعتقاداتشان نباشد ولی با هم فوتبال بازی کنند. سیاست و دیپلماسی نمی تواند در فوتبال دخالت کند و ساختار فوتبال دنیا فارغ از دیپلماسی های رایج شبکه ای را ساخته است که غیر قابل نفوذ است. همین الآن که این مطلب را می نویسم. ترکیه، چک را برده و امیر پوریا منتقد سینما دارد بازی را تحلیل می کند. همین نشان می دهد که فوتبال حد و مرزی نمی شناسد و همین باعث می شود که بیشتر به جمله تاریخی «فوتبال کار انگلیسی هاست.» فکر کنم.

در هر تیمی می توان فرهنگ هر قومیتی را دید. ترکیه تکنیکی و نهاجمی بازی می کند. کاملا حسی و پرشور که با روحیات آنها هم می خورد. آلمانی سرد و ماشینی بازی می کند مانند مردمانش و فرهنگش. قرار است فرهنگ ها در یک چهارچوب و با قواعدی مشترک در یک محیط مشترک با هم به رقابت بپردازند و بر دیگری هجوم ببرند. شاید نقطه است که حتی شما را هم مشکوک کند که «فوتبال کار انگلیسی هاست.»

مستطیل سبز، کوچک شده دنیای امروز ماست. 90 دقیقه وقت. همکاری بازیکن ها با هم. دو هدف که باید به آنها رسید. امتیازدهی به بازی ها. برد یا باخت و با مساوی. در عین برنامه ریزی و تاکتیک بازی، غیر قابل پیش بینی بودن آن. هیجان. آزادی فردی در عین محدودیت های جمعی. فردی که هدایتگر این بازی است و خیلی از موارد دیگر و بطور کل فوتبال نیز مانند زندگی یک کمدی دراماتیک کامل است که حداقل در ایران جنبه کمیک آن بیشتر از جنبه های دیگر آن است. علی الخصوص وقتی یا پدیده ای مانند فیروز کریمی مواجه می شویم که به احتمال خیلی زیاد همچون عبید زاکانی در عرصه طنز این مرز و لوم تا ابد خواهد درخشید. واقعا با این اوصاف هنوز هم به اینکه «فوتبال کار انگلیسی هاست.» ایمان نیاورده اید؟

همین چند روز پیش فولاد خوزستان با پیام خراسان مساوی کرد و نتوانست به لیگ برتر صعود کند. اهوازی ها ریختند توی زمین و همه بازیکنان را زدند. چند نفری به بیمارستان رفتند. چند نفر از شدت ناراحتی سکته کردند. یک نفر کم بود خودکشی کند که جلوش را گرفتند. چند ده نفری خودشان را می زدند. این همه اتفاق فقط برای فوتبال می افتد. نه برای چوگان، نه برای سپکتاکرا و نه برای شنا و ... . که احتمال خیلی زیاد آنهای دیگر کار انگلیسی ها نبوده است.

جام جهانی 2002 مصادف شده بود با کنکورم. یک بازی را هم از دست ندادم. کنکورم هم بد نشد. مادر بزرگ مادرم هنوز مرحوم نشده بود و مدام می گفت که «فوتبال کار انگلیسی هاست. شما را از درس می اندازد.» راست هم می گفت ولی چه می شد کرد. هر چهار سال یکبار جام جهانی می شود و نباید این اتفاق کاملا فرهنگی را از دست داد. یورو 2008 هم افتاده است میان امتحانات پایان ترم ما. متاسفانه این هم چهار سال یکبار است و دیگر مادر بزرگ مادرم نیست که بگوید «فوتبال کار انگلیسی هاست.»

دیدن بازی های یورو 2008 با فیلمبرداری عالی اش که هر دوره بهتر هم می شود، واقعا لذت بخش است. سانسورهای صدا و سیما جاهایی بسیار هنرمندانه و در برخی موارد به شاهکار تبدیل می شود. مخصوصا اگر تیم های سوییس یا سوئد بازی داشته باشند. فکر کنم در بازی سوئد و یونان بود که دم در استادیوم، گشت ارشاد گذاشته بودند تا از ورود نسوان به ورزشگاه جلوگیری کنند. دیگر گزارش گران فوتبال مان دارند به پدیده تبدیل می شوند. جناب علیفر که یک تنه هم گزارش می کند، هم پیش بینی می کند، هم یک ملت را تحقیر می کند و هم خون شما را به جوش می آورد چهره اول این پدیده هاست. شاید به جز چند سیاست مدار وطنی تنها کسی که می تواند من را عصبانی کند همین جناب علیفر است. گاهی وقت ها آدم احساس می کند جناب گزارش گر یا بازی را نگاه نمی کند یا به جای عیتک نمره 12 عینک دوربینی 0.75 گذاشته است. بعضی از این چمن های استادیوم ها مانند چمن استادیوم آزادی خودمان مخملی است که احتملا از ایران برده اند آنجا. به هر جهت اگر «فوتبال کار انگلیسی ها هم باشد.» این یورو 2008 آنقدر ارزش دارد که بگویی گور بابای امتحان پایان ترم و بنشینی به دیدن فوتبال.

دیدن یورو 2008 آن موقع لذت بخش تر می شود که حقارت ایتالیا را ببینی که دست و پا می زند تا خود را از منجلاب حذف بیرون بکشد(حالا شانس ما می زند و قهرمان می شود) نسبت به ترکیه یک حس وطن دومی دارم و دوست دارم همیشه برنده شود ولی از آن آرزوهاست که بر جوانان عیب نیست. هلند لذت فوتبال بازی کردن را به آدم می چشاند و پرتغال تنها تیمی است که برزیل را به یاد آدم می آورد البته اگر اسکولاری زیبایی بازی را از آن نگیرد. اتریش فهمید که باید همان موسیقی را ادامه دهد و یونان بهتر است به افلاطون و سقراطش بچسبد و می تواند همان یکبار قهرمان شدنش را مانند تمدن 2500 ساله ما ایرانیان قرن ها و هزاره ها در بوق و کرنا کند. اسپانیای دوس داشتنی با آن همه بازیکن دوست داشتنی که متاسفانه تنها یک مشکل دارد و آن هم اینکه شخصیت قهرمانی ندارد. فرانسه باید مدت ها منتظر بماند تا مادر گیتی دوباره زیدانی بزاید. آلمان مثل همیشه همان آدم آهنی است که این دفعه کمی روغن کاری هم می خواهد. می ترسم کرواسی در این جام به جایی برسد و ما مجبور شویم 10 سال دیگر مربی الآنی اش را که احتمالا در کوچه پس کوچه های زاگرب در حال پشه پرانی بوده برای تیم ملی مان بیاوریم که ان شاالله میسر نشود.

یادم می آید 4 سال پیش، پیش بینی کرده بودم که پرتغال قهرمان می شود و به فینال رسید و قهرمان نشد. فکر می کنم در این دوره فینال را پرتغال و هلند بازی کنند و باز هم دوست دارم که پرتغال قهرمان شود ولی گویا این بار هم قهرمان تیم دیگری خواهد بود. شاید انگلیس به این دوره نرسیده باشد ولی «فوتبال کار انگلیسی هاست.»

به هر جهت تاریخ اثبات کرده است که فوتبال از نان شب هم واجبتر است. حالا شما هی بگویید «فوتبال کار انگلیسی هاست.»

 

     ٢٧ خرداد ۱۳۸٧

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0