کمیسیون موارد خاص: «هدایت ثانی»

 


توضیح واضحات:

هر گاه دانشجویی خلاف قواعد دانشگاه بخواهد کاری کند باید مشکل خود را با کمیسیون موارد خاص در میان بگذارد. کمیسیون موارد خاص در هر دانشگاهی نقش اتاق اعتراف را بازی می کند. دانشجو نه بصورت حضوری بلکه بطور مکاتبه ای باید دلایل و مشکلات خود را مطرح کرده و درخواست خود را بنویسد. اگر دانشجویی سه بار متوالی و یا چهار بار غیر متوالی مشروط شود (یعنی معدل زیر 12 بگیرد) باید از دانشگاه اخراج شود ولی می تواند برای آخرین دست و پا زدن ها توبه نامه ای را برای کمیسیون موارد خاص ارسال کند که شاید به خاطر شرایط خاصی که داشته و دارد قلم عفو بر گناهان او کشیده شود. کمیسیون موارد خاص قیامتی است که در این دنیا بر پا می شود. تمام کرده ها و ناکرده های دانشجو در آن عیان است. در این هنگام نه پدر، پسر را می شناسد و نه برادر، برادر را. دانشجو فقط می تواند از قدرت قلم و عجز و لابه خود برای متقاعد کردن کمیسیون موارد خاص استفاده کند. ما در اینجا برآنیم تا در هر شماره توبه نامه ها و درخواست های دانشجویانی را که پا به این عرصه نهادند را منتشر کنیم تا آینه عبرتی شود برای دیگر دانشجویان.

شاید باورش برایتان سخت باشد ولی اینجا برزخ است. یک پله مانده تا جهنم.

نکات:

1-      ما از ذکر نام درخواست دهندگان خودداری می کنیم.

2-      تمام این اوراق کاملا محرمانه و طبقه بندی شده به حساب می آیند.

3-      بعد از خواندن حتما بسوزانیدشان.

 

 

«هدایت ثانی»

 

به نام خدا

با سلام خدمت اعضای محترم کمیسیون موارد خاص

 

بنده A به شماره دانشجویی 83984012 دانشجوی رشته ریاضی مقطع کارشناسی هستم. می دانم که شما کشیش نیستید و اینجا هم اتاق اعتراف نیست ولی من باید به خیلی چیزها اعتراف کنم تا شاید از سنگینی بار گناهانم کاسته شود. من اغفال شدم. من خریت کردم و باید تقاص کرده هایم را پس بدهم. شاید شما بپرسید که من با چه تمهیداتی توانستم سه ترم متوالی معدل های 6.45، 10.34 و 8.7 را کسب کنم. مطمئن باشید که کار سهل و آسانی نبود. من گمراه شدم. من پسر خوب و درس خوانی بودم ولی بدست عده ای گمراه شدم. شاید باز بپرسید آن عده چه کسانی بودند. باید در کمال ناباوری و تعجب به شما بگویم که هدایت، کافکا و چوبک کسانی بودند که من را از درس و زندگی انداختند. باید پیش روی شما اعتراف کنم که همین سه تن با اینکه هم اکنون باید 7 کفن پوسانده باشند توانستند من را از پسری درس خوان و اهل ریاضیات به یک نویسنده پیزوری تبدیل نمایند. بله درست است. صادق هدایت، فرانتس کافکا و صادق چوبک.

سه سال پیش کتاب سگ ولگرد به دستم افتاد . محسور نثر و زبان کتاب شدم و اصلا نفهمیدم که از کجا و به چه نحوی کشته و مرده نویسندگی و به خصوص سبک هدایت شدم. قلم و کاغذ برداشتم و شب و روز می نوشتم. نوشتم و نوشتم. در این میان به انحا مختلف با دخترانی هم آشنا شدم که در نگارش داستان هایم از شخصیت و روابطم با آنها بسیار استفاده کردم. اینطور شد که اولین داستان کوتاهم را با نام «گربه افلیج» نوشتم. داستان هایم را در مجالس داستان خوانی می خواندم و دیگر لقب هدایت ثانی را به من داده بودند. به همین صورت داستان های «رقیه خانم»، «داش کریم»، «سه قطره تُف» و یک رمان به نام «کلاغ روشندل» را نوشتم.

شاید آقایان و خانم ها باورتان نشود ولی پیشرفت من چنان سریع بود که دیگر از فکر پاسکال و فوریه و گوس شدن بالکل بیرون آمده بودم و می خواستم کافکا شوم. چند وقتی هم داستان ها کافکا و چوبک را خواندم و مدام نوشتم. در عرض یک سال 54 داستان کوتاه و 5 رمان نوشته بودم که البته همه شان الآن، همین الآن که شما دارید این توبه نامه را می خوانید در گوشه ای از اتاق خوابم دارند خاک می خورند.

دوستان بسیار اصرار داشتند که داستان هایم را به عنوان کتاب چاپ کنم که من هم مشتاقانه پا پی چاپ آنها شدم. ولی از شما چه پنهان که مدت یکسال و دو ماه در ساختمان ارشاد بالا و پایین شدم تا هر آنچه نوشته بودم را تصحیح کنم. مجبور شدم در 10 فقره دخترها را تبدیل به پسر کنم. در 3 داستان دوست دختر ها را تبدیل به خواهر کردم. در 5 داستان مجبور شدم دختر و پسرهای آخر داستان را با هم به عقد در بیاورم. دو داستان که غیر مستقیم به اگزیستانسیالیسم و نیز در جاهایی منطق دیالکتیکی هگل اشاره داشت کلا به سطل آشغال ریخته شدند. با این اوصاف فقط داستان «گربه افلیج»(که به جرات می توانم بگویم یکی از شاهکارهای ناتورالیستی قرن حاضر دنیا بود) آن هم با کلی جرح و تعدیل با نام «پیشی پیشی، ملوسم» در گروه سنی ب در 24 صفحه با کلی عکس های رنگی قشنگ به چاپ رسید.

اعضا محترم کمیسیون موارد خاص من یک دانشجوی سرش به سنگ خورده هستم که تقاضای عفو و بخشش از شما دارم. من فهمیدم که غلط کرده ام و باید با پشتکار بسیار به درس خودم بپردازم . من تصمیم گرفته ام که از این به بعد به نوشتن کتاب های ریاضی بپردازم. من به شما قول می دهم. می دانم که باورتان نمی شود ولی وقتی در راهروهای ارشاد به مدت یک سال و دوماه به دوی ماراتن مشغول بودن به من پیشنهاد ممیز شدن هم شد که البته هم اکنون نیز در گوشه ای از این وزارتخانه مشعول کار دفتریم تا امرار معاش کنم.

شاید گفتن این ماجرا در این جا مناسب نباشد ولی شاید برای درک حال و احوال روحی من بسیار برایتان لازم باشد. همین دیشب خواب دیدم که پسر شده ام و اولین کتاب ریاضی خودم را در دست گرفته و شاد و شنگول به طرف اتاق ممیزی می روم. دو ممیز در اتاقی تاریک نشسته اند و با تبسمی من را نگاه می کنند. کتاب را به آنها می دهم و هر دو به دقت در عرض سه دقیقه همه آن را می خوانند. یکی شان به من نگاه می کند و می گوید:«چرا این عدده تو کمرش قر داره؟»

من جلو می روم و به کتاب نگاه می کنم و می گویم:«جناب این انتگراله.»

آن یکی می گوید:«هر خری که می خواد باشه. چرا بندری می رقصه؟»

همان اولی می گوید:«نه بابا بندری نیست، عربیه.»

من هم وارد بازیشان می شوم و می گویم:«جفتتون هم دارید اشتباه می کنید این داره موج مکزیکی می ره.»

هر سه با هم بلند بلند می خندیم. مهر بزرگی از بالای سرمان پایین می آید و می خورد روی پیشانی ام. مهر غیر قابل انتشار.

 

صلاح کار خویش خسروان دانند ولی از شما تقاضامندم تا با حسن نظری که دارید و همچنین با شرح حالی که رفت من را از ادامه تحصیل منع نکنید.

پیشاپیش از مساعدت شما متشکرم.

 

جناب آقای هدایت ثانی جواب کمیسیون به شرح زیر می باشد:

 

1-      نسخه ای از این نامه به ارشاد ارسال شد تا دلیل محکمتری باشد برای ادامه عدم انتشار کتاب های هدایت، کافکا و چوبک.

2-      در جمع کمیسیون یکی از خانم ها به تعبیر خواب اشراف کاملی داشت و متجه شد که شما در ریاضی هم چیزی نمی شوید.

3-      قرار شد به جای علامت انتگرال که اکنون مرسوم است علامت دیگری با کارشناسی های لازم جایگزین شود.

4-      یکی از اعضای کمیسیون با استناد به اینکه دختر 5 ساله شان از کتاب «پیشی پیشی، ملوسم» خوشش نیامده در خواست شما را مُحق نمی دانند.

5-      با تمام تفاسیر فوق الذکر درخواست شما برای ادامه تحصیل پذیرفته نیست. بروید و یقه همام هدایت و کافکا و چوبک را بگیرید.

 

[نوشته شده برای شماره یک دو هفته نامه نگارستان]

 

     ٦ خرداد ۱۳۸٧

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0