شب دوم: پيام آور

 


یا حق

در می زند. در را باز می کند. می گوید:«بیا برویم. بیا و با من باش.» می گوید معذور است، نمی تواند. اسبش را، شمشیرش را و زره اش را پیشکش می کند. اما او خودش را می خواست. می خواست با او باشد. همراهش و در کنارش.
من او را دوست می دارم و تو را بیشتر از او. تو را می خواستم چون همانی بودی که تمام عمر فکر می کردم باید با من باشی ولی نیامدی. چقدر دنیا غریب است. چرا همه چیز وارونه پیش می رود؟ او را دوست می دارم بر حسب وظیفه. باید دوست بدارمش و الحق که لیاقتش را دارد ولی تو نه. نداشتی . لایق دوست داشتن نبودی. من نه اسب می خواهم و نه شمشیر و زرهی. باشد، می روم.
راه بسیار است برای رفتن. کفشهایم را در می آورم. باید پاهایم سردی آسفالت خیابان را حس کنند. بدن گُر می گیرد. راستی مکان امن از کدامین سو بود؟ سیگاری می گذارم گوشه لبم. هوا سرد است. فقط هشت روز دیگر برایم مانده است. چقدر زود می گذرد این ایام. باید دنبال قربانی باشم. وقتی نمانده است.
قول می دهم. به تو قول می دهم که فقط تا عاشورا بکشم. و دیگر کنارش خواهم گذاشت. دیگر دردی نیز نخواهم کشید. همه چیز را تمام خواهم کرد. قول می دهم. فقط بگذار برسد آن روز. به ضربه یک شمشیر همه چیز را بسمل می کنم.
شاید من پیام آور خوبی نبوده ام برایت. ولی بدان که تونیز لایق نبودی. پیامم را نشنیدی. و مرا فروختی به ناچیزی. دیگر وقت رفتن است. چقدر بلند است اینجا. حتما ایستاده ای آن پایین و منتظری. چقدر کوچک شده ای. همه چیز کوچک به نظر می رسد از این بالا. دیگر فقط یک حرکت شمشیر تکلیف مرا مشخص خواهد کرد. به او بگویید نیاید. اینجا لیاقت او را ندارد.
و من پرواز می کنم. بی بال و بی سر به امید سجده ای بر خاک و حتما تو می ایستی بالای سر جنازه بی سرم. شاید هم چند قطره اشکی بریزی.

 

     ٢ بهمن ۱۳۸٥

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0