هفته شهدا

 


باسم رب الشهدا و الصدیقین

به مناسبت هفته شهدای دبیرستان مفید

دبیرستان مفید 63 شهید در دوران دفاع مقدس داشته است که همه ساله دانش آموزان و فارغ التحصیلان و معلمینش یک هفته را به یادشان گرامی می دارند.

دست نوشته ای ویرایش نشده:

سلام خدمت شما همیشه همرهان من

چند روز پیش داشتم در نمایشگاه راه می رفتم و در و دیوارها را نگاه می کردم و بوی خاک و گونی و نی ها را استشمام می کردم. وارد راهرویی شدم که دو طرفش را با شاخه های زرد نی پوشانیده بودند و عکس شما را با قسمتی از زندگینامه یا وصیتنامه هایتان به آنها آویخته بودند. سنِ تک تک شما را نگاه می کردم. 15، 16، 17 و ... 25. راستش را بخواهید لحظه ای باز، برگشتم به دوران تحصیل خودم در دبیرستان. آن هنگام که له له می زدیم تا هفته شهدا بیاید و باز برای شهدا کار کنیم. برویم نمایشگاه علم کنیم. خاکی شویم. به معلمها التماس کنیم که بگذارند بیشتر در مدرسه بمانیم و کار کنیم یا حتی شبها در مدرسه بمانیم. یک هفته تمام دنیا را بگذاریم کنار، درس را، بازی را، غذا را و ... و فقط با شما باشیم. در میان پرونده هایتان سرک بکشیم و با عکسهاتان صفایی بکنیم. اسمهاتان را حفظ کنیم. تاریخ تولد. دوره تحصیلی. تاریخ شهادت و عملیات و محل شهادت و دفنتان را. راستش را بخواهید دلم لک زده است برای آن ایام. ایامی که پاکتر از اکنون بودیم. پاکتر از هر موقعی که فکر کنید. به جرأت می توانم بگویم مثل خود شما. البته همیشه می خواستیم اینگونه باشیم. ایامی که در نمازهامان زار می زدیم و از خدا تنها درخواستی که داشتیم آن بود که همچو شما زندگی کنیم و بمیریم.

خودتان خوب می دانید و شاهید که هر چه دارم از شماست و این را نه از آن رو می گویم که غلوی کرده باشم. از آن روست که با تمام وجودم باورش دارم. من هر چه دارم از هفته شهدای مفید است. هفته ای که رنگ و بویی دیگر دارد از ایام دیگر سال. هفته ای که مدام در انتظار آمدنش هستم. بیایم مدرسه و باز در نمایشگاه کار کنم یا نمایشنامه بنویسم و یا تیاتری بسازم و یا بازی کنم. شرمنده رویتان هستم. امسال تنها کاری که توانستم بکنم آن بود که نمایشنامه ای بنویسم و با بچه های مدرسه کار کنم ولی افسوس که تمام نشد. تمرینات بچه ها آنقدر نبود که به کفایت مهیای اجرا باشد. ولی خود شاهدید که سعی شان را کردند و من نیز هم. باشد که سالی دیگر مهیا گردد.

روزگار غداریست این ایام. راستش را بخواهید می خواهم شکواییه ای را خدمتتان عرض کنم. چند وقتی است همرزمان و همسران شما می خندند به آمال و آرزوهای ما. آمال و آروزهایی که رنگ و بوی آمال و آرزوهای شما را دارد. باورتان نمی شود که به ریشخندمان می گیرند و مسخره مان می کنند. نمی دانم چه گذشته است به این مردمان. مردمانی که در کنارتان بوده اند و هم کیش و هم مسلکتان به شمار می رفتند و یا حتی تندتر از شما. کسانی که شاید روزگاری شما را نیز به خاطر کاستی اعمالتان مذمت می کردند. ولی اکنون نه تنها بدانها اعتقادی ندارند بلکه مدام دوره و زمانه را بهانه قرار می دهند. دوره و زمانه ای را که خود ساخته اند. دوره و زمانه ای را که خود میراث دارش بوده اند. باورتان می شود همسران شما فرزندانی –دختران و پسرانی- را تربیت می کنند که یا به اعتقادات شما پشت کرده اند و یا اعتقادات شما را فقط در تسبیح و سجاده می بینند. می دانم سخت است. مدتهاست که روح خداگونه اعمال شما دیگر در میان مردم نیست. از شما تنها اسامی ای بر سر در کوچه ها و خیابانها باقی مانده است. همه چیز در این دوره زمانه به عیار دنیا سنجیده می شود.

خودتان خوب می دانید که ما حاجتهایمان را هفته شهدا از شما می گیریم. با وضو وارد نمایشگاه می شویم. آخر، همان نمایشگاه ساده هم زیارتگاه ماست. هفته شهدا برایمان معنای دیگری دارد. رمضانی دیگر است. پنجشنبه هفته شهدا برایمان روز موعود است. برای خود شب قدری است.

یادم می آید دوران تحصیلم را. مسئول گروه شهدا بودم. اواسط هفته شهدا بود. به یکی از دوستان گفتم که من در مدرسه هر کاری انجام داده ام و هر فعالیتی کرده ام جز خواندن مقاله مراسم هفته شهدا. صدایم هم به درد این کار نمی خورد. صحبتم تازه تمام شده بود که مقاله خوان آن روز آمد پیش من. صدایش گرفته بود. به من گفت که من نمی توانم مقاله بخوانم تو به جایم می خوانی؟ راستش را بخواهید مانده بودم که چرا در میان آن همه از دوستان هم دوره ایمان که بسیار خوش صدا تر از من بودند، آمد و به من گفت؟ آن روز مقاله را من خواندم. دیگر کاری نبود که انجام نداده باشم.

دلم گرفته است. دلم گرفته است از خودم و روزگار. از روزگاری که جز نارو زدن کاری نمی داند. نزدیکترین هایت تو را تنها می گذارند. تنها شما مانده اید برایم. عزیزانی که هشت سال است مونسم بوده اید. هشت سال است که هر سال به انتظار هفته تان نشسته ام و در هفته به شوقتان به مدرسه آمده ام.

می خواستم بسیار گلایه کنم و شکایت بنویسم. ترسم از آن است که مجدد به ریشخند و تمسخر بگیرندشان.

شاید بگویند این هم دیوانه است. دیوانه ای که در گذشته زندگی می کند. دیوانه ای که .... .

اینها را گفتم نه از آن رو که غلوی باشد، از آن رو نوشتم که جز باورم نبوده است و باشد که همیشه اینگونه بماند.

هفته شهدا هم دارد تمام می شود و پنجشنبه باز روز موعود است. روزی که .... .

 

     ٢٢ آذر ۱۳۸٥

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0