خيابون ۱۶ آذر

 


 

«خیابون 16 آذر»

 

از آنجا که امروز 16 آذر هستش و من باید یک مطلب برای نشریه بدم که اذهان عمومی رو هم متشنج نکنه. نشستم و با خودم فکر کردم که چه مطلبی بدم که هم جالب باشه و هم من رو به آخر عاقبت امثال عباس آقا شاطر نویسنده آن نمایشنامه کذایی نیاندازه. فقط به یه نتیجه رسیدم. اون هم اینکه سیاسی ننویسم. و دیدم بهترین کار اینه که با یه شهروند خوب مصاحبه کنم. به همین دلیل رفتم توی خیابون 16 آذر و با افسر با سابقه راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ یه مصاحبه راه انداختم. البته با اون افسری که هر روز توی این خیابونه، نه با ده، دوازده تای بقیه که برای بزرگداشت این روز بزرگ در خیابون تجمع کردند.

(نکته: این مصاحبه فقط جنبه دوستانه دارد. هر گونه مفاهیم سیاسی که از متن توسط خواننده استخراج شود به علت کج فهمی اوست. هیچ مطلبی کنایی نیست. اگر هم باشد معنای سطحی آن مد نظر بوده است. اصلا مگر عقل ناقص دانشجو به مسائل مهم و سیاسی مملکت قطع می دهد؟ معذلک هم من و هم آقای افسر بی تقصیریم)

 

 

سلام علیکم.

علیک سلام.

شما چند وقته که افسر این خیابون هستید؟ اصلا محوطه کاری شما از کجا تا کجاست؟

محل خدمت بنده از بلوار کشاورز تا خیابون انقلاب در 16 آذره. یک سال و 7 ماه هم هستش که اینجا ام.

یعنی شما فقط امروز افسر اینجایید. فقط 16 آذر؟

نه، افسرهای دیگه فقط توی 16 آذر اینجا ان. من هر روز توی 16 آذرم.

آهان! راستی چرا امروز اینقدر افسر اینجاست؟

راستش نه اینکه امروز یه مقدار اینجا شلوغه. ترسیدیم که تصادف و ترافیک هم بیشتر شه. به خاطر همین افسرها رو بیشتر کردیم. می دونید که من دست تنهام.

شما در روز چه کارهایی می کنید؟

والله کار من توی این خیابون زیاده. از صبح خروس خون تا بوق سگ باید مدام این رو، اون رو جریمه کنم.اگه این قبض جریمه تموم نشه روز ما به آخر نمی رسه.

البت مهمترین کاره من اینه که صبح ساعت 7 تا 8 چراغ سر 16 آذر رو واسه رجال سیاسی سبز کنم. آخه من مسئول چراغ تقاطع انقلاب و 16 آذر هم هستم.

اصلا نمی دونم چه حکمتیه که باید این دو تا خیابون به هم بخورن. من به شهرداری نامه فرستادم، گفتم در راستای کارهای فرهنگی ای که می کنه یه پل هوایی بزنن روی انقلاب که 16 آذر با انقلاب تقاطعی نداشته باشه. می دونی چقدر حسن داره.

یکی اینکه صبحها آقای خاتمی از 16 آذر بدون توقف و دردسر می ره طرف پایین مایینها. البت الآن هم با همت و تدبیر ما راحت رد می شه. ولی در صورت وجود پل هوایی این بنده خدا هم آسه می ره آسه می آد که گربه شاخش نزنه. دیگه لازم هم نیست واسه استرسهایی که اینجا بهش وارد می شه هی بره لِکچر بده.

واقعا نکته جالبی بود، کار شما خیلی سختر از اونیکه که ما فکر می کردیم. با این حساب شاهرگ سیاسی مملکت دست شماست؟

دقیقا، توی این خیابون از تخم مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شه.

از انقلاب که می آی بالا به سمت بلوار. چند تا کتاب فروشی. اینورش دانشگاه چند منظوره تهران.

باشگاه دانشپژوهان جوان که ما نفهمیدیم چی کار می کنن اون تو. دختر و پسر تنها می رن اون تو بعد دو سه نفری می آن بیرون. تا حالا هم من ندیدم که دستشون یه توپی، راکتی چیزی باشه. آخه چطور باشگاهیه اینجا؟

البت گفتن یه گوشه اش رو می خوان دفتر ازدواج بذارن. بیمارستان هم که کنارشه. واسه آزمایشات لازم. بالاتر از اون هم که خوابگاه خواهراس. بالاخره، می بینید که گل راضی بلبل راضی لعنت به اون ناراضی. راستی ارگان 20 میلیون نفری هم بین خوابگاه و باشگاه هستش که از تنِشها جلوگیری کنه.

سر جمع 16 آذر خیلی شلوغه. حساب کنید فقط 20 میلیون نفر تو یه جاش جمع شدن. خُب چپ می کنه این خیابون دیگه. ظرفیت اینقدر جمعیت رو نداره. اون سرش هم که نرسیده به بلوار، ساندویچی آیداست. واسه سور و سات عروسی مدرن.

من توی صحبتهای شما یه نکته ای رو نفهمیدم. منظورتون از دانشگاه چند منظوره چیه؟ مثل دانشگاه آزاد می مونه؟

نه، نگاه کنید. این مکان که در کنار خیابون 16 آذر ساخته شده( آخه می گن رضا شاه اول خیابون رو ساخت بعد دانشگاه رو) فقط یه دانشگاه ساده نیست. مثلا روزهای جمعه نماز جمعه توش می خونن. هر روز برای اینکه جماعت خسته نشن و میانبر بزنن، از توش رد می شن. معروفه به گذر دانشگاه یا گذر مصلا. این هم از خدمات شهرداریه. اول 16 آذر و خیابون قدس رو ساختند. بعد این گذر رو. بعدش دیدن حیف اطراف این گذر کار فرهنگی نشه. به خاطر همین چند تا دانشکده ساختن دور و ورش که البت بعد یه مدت شد دانشگاه و مصلای تهران. یکی دیگه از استفاده هاش برای تجمع بود. فضای به این خوبی و سرسبزی جون می ده برای هر گونه تجمعی. البته اون روزها پیک کاری ماست. آخه نمی دونم چی می شه که، تو دانشگاه تجمعه، ولی توی 16 آذر ترافیک و تصادف بیشتر می شه.

حالا فهمیدم، گویا امروز هم تجمعه. نظرتون چیه در مورد این تجمعات؟

بد نیست، فقط وقتش رو بیشتر کنند و اینقدر طولش بدن تا جماعت خودشون خسته بشن و برن. ولی در مجموع وقت تلف کردنه. اگر زرنگند بیایند صبح تا شب وایستن به جای من و چراغ سبز کنند تا بفهمند زندگی یعنی چی.

البته دانشجو ها هم تقریبا کار مشابه شما رو برای رجال انجام می دن. ولی با سر و صدا.

شاید، ولی ما هم دانشجو بودیم. حالا دانشگاه آزاد بودیم. دیگه توفیری نمی کنه. همه جا دارن پول می گیرن دیگه. ما هم ناقص عقل بودیم. نشریه می زدیم. داد و بیداد می کردیم. ولی وقتی رفتیم سربازی فهمیدیم زندگی واقعی یعنی چی؟ آدم شدیم. نشون به اون نشون که اونجا کاری نکردیم.

خُب اگر کاری می کردید کاریتون می کردند.

نه، مگه ما کاریتون می کنیم. فقط جریمه می کنیم.

درسته، حالا برای آخرین نکته، چه پیامی برای دانشجوها دارید؟

من پیامی برای دانشجو ها ندارم. ولی می خوام از این موتور سوارهایی که امروز مدام اینجا ها بالا و پایین می روند تشکر کنم. چون همشون کلاه کاسکتهاشان را گذاشته اند. و من خوشحالم که فرهنگ کلاه گذاشتن در جامعه ما دارد باب می شود. در آخر هم می گویم که ما افسران راهنمایی و رانندگی نگران جان شما هستیم پس بهتر است که تند نرانید وگرنه جریمه می شوید. خداحافظ.

 

 

این هم از مصاحبه ما با افسر 16 آذر. دیدید که می توان مطلبی که سیاسی نباشد هم نوشت. این روز رو به همه تبریک می گویم.

 

 

 

     ۱٧ آذر ۱۳۸۳

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0