ابروان۱

 


«ابروان ۱»

 

باد می‌وزید و او ایستاده بود آنطرفتر با همان چادر سیاه ساده اش. باران نم نم می‌بارید و چادرش را تیره تر می‌کرد و بیشتر بالای سرش را. برگهای زرد و سرخ پاییزی می‌چرخیدند دور هم و انگار سور گرفته بودند با هم.

    باد به او رسید و پیچید در چادرش. چادر به هوا رفت و مانتوی آبی رنگش بیرون زد. آبی شد نه به رنگ آسمان و نه هيچ آبی ديگری و فقط آبی شد. باد گذشت. چادر را در هوا گرفت وپایین آورد. او باز سیاه شد. و نه به سياهی هر سياهه ای ديگر بلکه به سیاهی چشمانش که اول بار دیده بودمشان. در کتابخانه آنوقت که کتاب را ورق می‌زدم و رسیدم به تصویر دخترکی.

    دختری با چشمان سیاه و ابروانی پیوسته و گونه هایی گل انداخته. آخ خدا چقدر دوست داشتم که ابروان او هم پیوسته بود! به پیوستگی آنچه در تصویر کشیده بودند.

    کاش نقاش بودم. کاش به جای آن نقاش بودم وقتی که چشمان و ابروان او را می‌کشیده. حتما روزها دنبالش بوده تا شاید رو بندش را جایی بالا بزند و او آن چشمها را و نه فقط چشمها را بلکه ابروان پیوسته را ببیند و آنها را بکشد. حتما اول بار که دیده آن ابروان و چشمها را نتوانسته دل بکند و شاید جز آن بار دیگر ندیده باشدش. شاید از خیال خود این را کشیده باشد. نه گمانم. حتما روزها او را دنبال کرده. تصویر این را می‌گوید.

    می‌گوید همه جا دنبالم بود تا وقتی این رو بند سفید را بالا می‌زدم چشمها و ابروانم را ببیند و آنها را بکشد. با همان زغالی که تمام دستانش را سیاه می‌کرد. نشان به آن نشان که چند بار برای چشم چرانی و هيزی شلاقش زدند و باز لنگ لنگان به دنبالم می‌آمد. من هم آرام تر می‌رفتم تا برسد. وقتی جایی رو بندم را بالا می‌زدم کمی‌بیشتر طول می‌دادم تا درست بکشد چشمانم را و مهمتر ابروانم را. نمی‌خواستم بگویند دخترک زشت بوده یا چشمانش چپ بوده.

    اما باز شرمم می‌شد و رو بندم را می‌انداختم و می‌دویدم. او هم لنگ لنگان می‌دوید ولی جا می‌ماند. چند باری هم دیدم که زمین افتاد. روی سنگفرش نمناک کوچه. آنجا که برگهای زرد و سرخ پاییزی با هم سور گرفته بودند. دیگر ندیدمش. شاید من را کشیده بود. یا باز برای هيزی آنقدر زده بودندش که نفله شده بود. خدا کند که خوب کشیده باشدم. آنقدر که وقتی کسی من را دید آرزو کند چشمان و ابروانم را مال خود کند و بگوید کاش ابروان او هم پیوسته بود و کاش من نقاش بودم.

    می‌رفتم می‌ایستادم توی ایستگاه اتوبوس زیر نم نم باران مقابل باد و او را می‌کشیدم آن چشمانش را و آن ابروانی را که دوست داشتم پیوسته باشند تا به جرم هيزی بگیرندم. شلاقم بزنند و باز لنگ لنگان بیایم در ایستگاه و منتظر باد باشم. تا شاید چادر را به هوا ببرد و من اورا و چشمانش را و ابروانش را بهتر ببینم.

 

 

 

     ٢٤ آذر ۱۳۸٢

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0