یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»

 


*داخلی/ایستگاه مترو-سکوی سوار شدن برای ترنها:

عده زیادی از مردم ایستاده اند تا پس از ایستادن ترن سریعا سوار شوند. ترن وارد ایستگاه شده و در آن باز می شود. همه کوچه باز می کنند تا اگر کسی می خواهد پیاده شود، پیاده شود. پس از 15 ثانیه مکث، برخلاف انتظار کسی پیاده نمی شود.

مرد 1: آقا کسی پیاده نمی شه.

هیچ صدایی نمی آید. در همین لحظه یک مسافر از این کوچه باز شده استفاده کرده و به سرعت سوار می شود. متعاقبا مرد 1، مرد 2، مرد 3 نیز سوار شده و مرد چهار با کمی فشار خود را جا می دهد و دیگر جایی باقی نمی ماند.

یکی از مسافرین پیر مرد داخل واگن: آقا هل نده.

آژیر در بلند می شود. یک مسافر دیگر که همراه خود یک قابلمه بزرگ دارد، دیگر مسافران ایستاده روی سکو را کنار زده و خودش را با فشار بسیار زیادی داخل ترن جا داده ولی قابلمه بیرون می ماند. در بسته می شود ولی دوباره باز می شود. مسافر بیرون آمده این بار قابلمه را با فشار در دیگر مسافران فرو کرده و خود بیرون می ماند. در بسته شده و باز باز می شود. این کار را به انواع و اقسام حالت های مختلف امتحان می کند ولی موفق یه سوار شدن، نمی شود. ترن هنوز در ایستگاه منتظر است. همه کلافه اند.

مرد 2: آقا بذار با قطار بعد بیا.

مرد قابلمه به دست: نمی شه آقا. دیرم شده. باید این قابلمه رو برسونم.

انگاری که فکری به ذهن رسیده باشد.

مرد قابلمه به دست: آها...

قابلمه را می گذارد کف قطار و خودش می ایستد توی آن و محکم خودش را فشار می دهد تو. در بسته می شود. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: آی ... آخ... یه خوردی دیگه... یک کم محکمتر. آقا بازم هل بده.

یکی دیگر از مسافران داخل واگن: آقا چه تون شده حالتون بده؟

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: آخیش ... حالا شد... بالاخره شیکست. خدا امواتتون رو بیامرزه..

همان یکی دیگر از مسافران داخل واگن: چی شیکست آقا؟ چیزی تون شد؟

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: قولنجم آقا. یک ماه و نیمه پدرم رو در آورده. بالاخره خلاص شدم از دستش. قولنجم شیکست. داشتم می رفتم دکتر که دیگه حل شد، الحمدالله.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدی-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود . دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها همان پیرمرد مسافر داخل واگن نیز هست.

همان پیرمرد مسافر اینبار خارج از واگن: مترو متشکرم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدی نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

دختر جوانی که تحت فشار دیگر از کوره در می رود و فریاد می زند.

دختر جوان: مرتیکه عوضی یک کم برو عقبتر. خفه شدم.

مرتیکه عوضی: خانم به خدا دست خودم نیست. از عقب دارن هل می دن.

دختر جوان: حیوون محرم، نامحرم حالیت نمی شه؟

مرتیکه حیوان: چرا خانم! ولی جا نیست. چیکار کنم؟

دختر جوان: بی شعور خودت مگه خواهر، مادر نداری؟

مرتیکه بی شعور: خواهر نه ولی مادر دارم. بهتر نبود شما قسمت بانوان سوار می شدید؟

دختر جوان: (پیش خودش)چه خوب، خواهر نداره! (بلند فریاد می زند) کثافت به تو چه؟ مگه تو چی کاره ای؟ مفتّشی؟

مرتیکه کثافت: نه خانم. مهندسم. مهندس الکترونیک. ولی اینجوری خوب نیست آدم میون مردها بیاد. واسه خودتون سخت می شه.

دختر جوان: آخه لجن! اگر من هم یه آقای مهندس با اصل و نسب، با یه سقف بالا سر داشتم، مجبور نبودم اینطوری بچپم این تو.

مرتیکه لجن: راستی، من خونه هم دارم. ماشینم دارم ولی واسه جلوگیری از آلودگی هوا از مترو استفاده می کنم.

دختر جوان: شما خیلی انسان شریفی هستید. من ایستگاه بعد باید پیاده شم. اگه ممکنه کمکم می کنید تا از این باغ وحش راهت برم بیرون.

مرتیکه شریف: خواهش می کنم. بله ... حتما.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدتر-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود. دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها دختر جوان و مرتیکه عوضی حیوان بی شعور کثافت لجن شریف هم هستند.

هر دو با هم: مترو متشکریم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدتری نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

پسرک جوانی که روی یکی از صندلی ها نشسته و مشغول ور رفتن با موبایلش است، ناگهان فریاد می زند.

پسرک جوان: مامان! مامان!

اشک در چشمان پسرک جوان جمع شده است. همه مات و مبهوت مانده اند که چه شده؟

یکی از مسافران داخل واگن: چی شده پسرم؟

پسرک جوان: نه ... من پسر شما نیستم. من پسر هیچ کی نیستم. البته تا حالا نبودم. ولی بالاخره مامانم رو پیدا کردم.

همان یکی از مسافران داخل واگن: چی شده خُب؟ بگو جون به سرمون کردی پسر!

پسرک جوان عکس کودکی را که داخل موبایلش است به مسافر نشان می دهد.

پسرک جوان: این عکس بچگی های منه. یعنی سه سالگی مه.

همه مسافرها با هم: خُب؟!

پسرک جوان: از چهارسالگی تو یتیم خونه بزرگ شدم.

همه مسافرها با هم: حیوونی... آخی!

پسرک جوان زار زار می گرید.

پسرک جوان: از همون بچگی پدر و مادرم رو گم کردم. از 15 سال پیش.

ناگهان صدای موزیک هندی فضای واگن را پر می کند. همه مسافرها با هم به یکی از مسافرین دیگر نگاه می کنند. حتی همان مسافر هم به خود نگاه می کند. پس از کمی مکث با دستپاچگی موبالش را از توی جیبش در می آورد و سریعا آن را خاموش می کند. مسافرها دوباره به پسرک نگاه می کنند.

همه مسافرها با هم: خُب ... حالا؟

پسرک جوان: یکی تو این واگن واسم این عکس رو بلوتوث کرده.

همه مسافرها با هم: آهان!

پسرک جوان: حتما مامانمه. مامان آزیتا. مامان آزیتا کجایی؟

همان یکی از مسافران داخل واگن: چه جالبه. اسم مامانت رو می دونی؟

پسرک جوان: نمی دونستم. ولی اسم بولوتوثش اینه. مامان آزیتا.

همه مسافرها با هم: مامان آزیتا. مامان آزیتا.

پسرک جوان: من همون «سکسکه» ام. اسم بولوتوثم سکسکه بود.

همه مسافرها با هم: اسم بولوتوثش سکسکه اس.

همین طور که پسرک جوان و مسافرها آزیتا را صدا می کنند، مسافرها یکی یکی کنار زده می شوند و ناگهان مرد درشت هیکلی با سبیل های چنگیزی جلوی پسرک جوان ظاهر شده و محکم می زند توی گوش پسرک جوان.

مرد درشت هیکل: اگه دست خودم بودی که نمی ذاشتم اینطوری تربیت شی!

پسرک جوان جای سیلی روی صورتش را می مالد.

پسرک جوان: مامان آزیتا شمایی؟

مرد درشت هیکل: نه، من بابا رستمم. اسم بولوتوثم آزیتاس.

همه مسافرها با هم: چرا می زنی طفل معصوم رو؟

بابا رستم موبایلش را در دست می گیرد و رو به مسافرها می چرخاند تا همه عکس داخل آن را ببینند.

همه مسافرها با هم: وای وای وای وای...

همه مسافرها دستانشان را روی چشم هایشان گذاشته اند و از بین انگشتانشان عکس مستهجن توی موبایل را نگاه می کنند.

بابا رستم: حالا فهمیدین؟ تو مگه دین و ایمون نداری که از این بی ناموسی ها می کنی؟ هان؟ اگه زن می خوای بگو تا واست بگیرم. البته تو این مایه ها شاید نشه پیدا کرد ولی خودم واست زن می گیرم.

پسرک جوان که سرش پایین است، ناگهان بابا رستم را بغل می کند و هر دو با هم و بعد هم همه مسافرها با هم بلند بلند گریه می کنند.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدترین-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود . دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها پسرک جوان و بابا رستم هم هستند.

هر دو با هم: مترو متشکریم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدترینی نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/ایستگاه های مترو بعد از این-سکوی سوار شدن برای ترنها:

مردم مختلف از زن و مرد و پیر و جوان خوشحال از مترو پیاده می شوند و همه از مترو تشکر می کنند. آدم های جدیدی سوار و پیاده می شوند و مرد قابلمه به پا نیز هم هست.

 

*P.O.V ترن مترو:

ترن به تونل روبرویش نزدیک و همه جا سیاه شده و صدای «مترو متشکریم» مدام اکو می شود.

 

THE END

[کار شده در سایت لوح]

 

     ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0