یکی بود یکی نبود

 


«کوزت، پوریای ولی، شنل قرمزی، غول چراغ، زورو، گفتگوی تمدن ها، گوجه فرنگی و باقی قضایا»

یکی بود یکی نبود. توی این شهر شلوغ یه دختر دانشجویی بود که از خونه فرار کرده بود. اون رفت توی پارک نشست. داشت ساندویچ می خورد که یه پسر قوی هیکلی اومد کنارش و نشست. گفت: «از اون ساندویچت به من هم می دی؟ من سه روزه هیچی نخوردم.» دختر به اون ساندویچش رو نداد. پسر هم رفت شیشه نونوایی روبرویی رو شکست و چند تا نون دزدید. دختر خیلی ناراحت شده بود که اون رو نشناخته بود چون اون ژان وال ژان بود. و پیش خودش گفت کاش به اون ساندویچ می داده. تصمیم گرفت که بره دنبال کوزت و اون رو از دست تناردیه‌ها نجات بده. دختره راه افتاد. خسته شده بود. رسید به یه مسجدی. رفت که توش استراحت کنه و یه چرتی بزنه. دید که یه پیر زنی داره دعا می کنه. داره می گه: «خدایا من از هند اومدم یه کار کن این پسرم بتونه پهلوونه ایرونی رو بزنه زمین.» البته دختره چیزی از صحبتهاش نفهمید. من(نویسنده) براش ترجمه کردم. همون موقع یه پسر خوشتیپ و خوش هیکلی که اون پشت بود، حرف‌ها رو دست و پا شکسته شنید و رفت تو میدون مبارزه.(آخه نذاشت من براش ترجمه کنم) دختره هم که دنبال مرد آرزوهاش می گشت، رفت اونجا تا ببینه این مرد تنومند می تونه مرد زندگیش باشه یا نه. مبارزه شروع شد و مادره و دختره داشتند نگاه می کردند که پسر تنومند زرپی اون هندی رو کوبید زمین و یه مشت محکم هم زد تو صورتش و بعد گفت: «خجالت نمی کشی ننه ات رو اذیت می کنی. نمی بینی پیره؟ 2 ساعت تو مسجد داشت از تو با زبون خودش به خدا شکایت می کرد. بزنم تو دهنت، بی غیرت؟» ... (این داستان ادامه دارد.)


(ادامه داستان) دختر قصه ما وقتی دید اون پهلوون زد و دمار از پهلوون هندی در آورد، فهمید که این یارو مرد زندگی اون نیست. دختر دوباره راه افتاد و راه جنگل رو در پیش گرفت. رفت و رفت. وقتی به خودش اومد، دید که راه رو گم کرده و تو جنگل سیلون و ویلون موند. دیگه داشت هوا تاریک می شد و اون هم دنبال یه سرپناهی واسه خودش می گشت. تو همین اوضاع و احوال بود که یه کلبه پیدا کرد. رفت توی کلبه. روی تخت یه گرگی دراز کشیده بود که لباس پیرزنها رو پوشیده بود. دختر کنار تخت نشست و گفت: «تو چرا رو تخت دراز کشیدی؟» گرگه گفت: «من مادر بزرگتم شنل قرمزی. مریضم.» دختر گفت: «خر خودتی. من ننه بزرگم سه سال پیش مرد. تازه من شنل ندارم. می دونم تو گرگی.» گرگه بلند شد، نشست و گفت: «یعنی واست مهم نیست که این پیرزن رو من خوردم؟» دختر گفت: «به من چه اصلا.» گرگه گفت: «پس تو رو هم می خورم.» دختر گفت: «تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی.» گرگه گفت: «پس بیا با هم مذاکره کنیم. اصلا گفتگوی تمدنها. خوبه؟ بین آدم ها و حیوون ها؟» دختر گفت: «عمرا من با تو پشت میز مذاکره بشینم. تو باید حسن نیتت رو به من نشون بدی.» گرگه گفت: «چطوری؟» دختره گفت: «هیچی. باید بخوابی تا من مادر بزرگ رو از شکمت در آرم.» گرگه خوابید و دختره زد و شیکمش رو پاره کرد. توی شکمش هیچی نبود حتی یه روده صاف. ولی یه یادداشت پیدا کرد. یادداشت رو باز کرد و خوند. توش نوشته بود: «درس اخلاقی این داستان اینه که نباید به گرگ اعتماد کرد. حتی اگر بگه بیاین با هم مذاکره کنیم. حتی اگه بگه ما نمیذاریم شما انرژی هسته ای داشته باشید. حتی اگه تهدید بکنه که ما بهتون حمله می کنیم.» دختر که فهمید رکب خورده، خیلی ناراحت شد و یادداشت رو پاره کرد و رفت بیرون... (این داستان ادامه دارد.)


(ادامه داستان) دختره ناراحت راه افتاد توی جنگل و رسید به یه بیابونی. همین طور که داشت می رفت، یکهو یه چراغ قدیم روغن سوز پیدا کرد. خیلی خوشحال شد. چراغ رو برداشت و شروع کرد به تمیز کردن و مالیدنش. هر چی مالیدش ازش غولی بیرون نیومد. باز مالیدش و هی مالیدش ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. درش رو باز کرد و توش رو هم تمیز کرد ولی باز هیچ اتفاقی نیافتاد. خیلی عصبانی شد. چراغ رو کوبید زمین. همین موقع بود که یه غولی ازش بیرون اومد و گفت: «هو هوش هوشششش... چه خبرته؟ چی کار می کنی؟ مگه مال باباته؟» دختر که از دیدن غول خوشحال شده بود گفت: «چرا هی می مالمت، نمیای بیرون؟ حتما باید زور بالا سرت باشه؟» غول گفت: «خوب حالا چی می خوای؟» دختره گفت: «می خوام سه تا آروز کنم» غول گفت: «فقط یه آروز می تونی بکنی. وقت ندارم.» دختره گفت: « باشه. من یه شوهر پولدار، خوشتیپ می خوام که یه خونه ویلایی تو جردن به نامم کنه و هر سال بفرستتم سفر خارج از کشور و روزی 10 بار بگه دوست دارم.» غوله یه نگاهی کرد و گفت: «نوشابه و ماست موسیر هم می خوای؟» دختره گفت: «تو باید آرزوی من رو برآورده کنی» غول گفت: «اگه 1000 سال پیش بود شاید می تونستم واست کاری بکنم ولی تو این دوره زمونه فقط دعای خیرم رو بدرقه راهت می کنم.» آقا غوله دستش رو، رو به آسمون کرد و گفت: «خدایا این دختره از من کاری می خواد که فقط از دست شما بر میاد. کمکش کن. البته همون که بهش یه شوهر بدی باید کلاش رو بندازه هوا. نذار پیر دختر شه.» غول به دختره یه سکه داد و گفت: «این هم به خاطر اینکه چراغ رو تمیز کردی. 1000 سال بود که داشت خاک می خورد.» این رو گفت و رفت تو چراغ. دختره خیلی شاکی شد ولی چاره ای نداشت جز اینکه به راهش ادامه بده ... (این داستان ادامه دارد.)


(ادامه داستان) دختر قصه ما که هنوز به آرزوهاش نرسیده بود، دوباره راه افتاد تا اون اسب سوار سفید رو که قراره مرد زندگی اش باشه پیدا کنه و بعدش هم کوزت رو به فرزند خوندگی قبول کنه. تو همین فکرها بود که یهو یه اسب سوار سیاهی اومد و اون رو سوار اسبش کرد. اسب سوار سیاه پوش یه نقاب سیهای روی چشماش بود به خاطر همین هم شناخته نمی شد. همراه مرد چند تا کیسه پر از گوجه فرنگی بود. دختر از مرد پرسید که اینها برای چیه؟ مرد جواب داد: «یه کم گوجه فرنگی برای مردم دزدیدم. دارن از گشنگی می میرن. آخه یک ماهی می شه که همه سالادهاشون رو بی گوجه می خورن.» دختر خیلی ناراحت شد و پرسید: «مگه می شه؟ سالاد بی گوجه؟» مرد جواب داد: «آره. می شه. آخه از گوشت هم گرونتر شده. الآن هم گروهبان گارسیا افتاده دنبالم تا دستگیرم کنه.» بالاخره با هم به مقصد رسیدند. وارد شهر که شدند، دیدند هیچ کی نیست. مرد بلند داد زد که براتون گوجه آوردم. ولی هیچ کسی از خونه اش بیرون نیومد. همه می ترسیدن بیان بیرون. مرد داد زد: «حیف من که خودم رو وقف شما کردم. شما لیاقتش رو ندارید. از همین فردا می رم با گروهبان گارسیا کار می کنم» یکی از اهالی شهر سرش رو از خونه بیرون کرد و گفت: «الکی خون خودت رو کثیف نکن. بی خود زحمت کشیدی. صبح همه با هم رفتیم میدون تره بار نارمک. گوجه اش ارزون بود، خریدیم. کی گفته گوجه گرونه؟ یا علی. خوش اومدی.» مرد خیلی ناراحت و افسرده شد... (این داستان ادامه دارد.)

 

     ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0