از خط خارج شدگان

 


هشدار: این مطلب مشمول ممیزی کامل قرار گرفته و توسط ممیزان گمنام وزارت ارشاد از همشهری داستان شماره چهارم بالکل حذف شده است. لذا خواهشمند است از خواندن آن امتناع ورزید.


مکتب های بی ادبی:

«رئالیسم: از خط خارج شدگان»

مکاتب بی ادبی مثل دانه های تسبیحی می مانند که با نخی به هم وصل شده اند و هر یک به دیگری بیش از بسیار مرتبط است. همانطور که در مکتب رذیله رومانتیسم اشاره شد به خوبی دیدید که چطور سبک سری یک عده دختر جوان و یک عده نویسنده از خدا بی خبر نه تنها باعث بوجود آمدن مکتبی به آن بی ادبی و دور از فرهنگ شد بلکه به ازدواج هایی نه از روی عقل و شعور و فقط بر پای احساس منجر شد. گسترش اینگونه ازدواج های غیر کارشناسی خانواده های دخترها را بسیار نگران کرد و از سویی با گذشت شش ماهه اول زندگی و دوران گل و بلبل زندگی زناشویی تازه دخترها و نیز پسرها فهمیدند که چه شکری خورده اند و کل زندگی «دوست دارم» و «قربونت برم» و از این نوع قرتی بازی ها نیست و کلی مسئولیت دارد. با به دنیا آمدن بچه ها و مصائب پوشک عوض کردن و شیر دادن و شب زنده داری ها، دیگر دخترکان را عاصی کرد و در روز دو سه باری از روی قهر به خانه پدری می رفتند و این تبدیل شده بود به معضل اصلی نویسندگان رومانتیک. نویسنده های رومانتیک که دیگر خرج و مخارج زندگی، اقساط وام های مهر رضا و مسکن مهر، هزینه پوشک و شیر خشک بچه هایشان آنها را به ستوه آورده بود، فهمیدند که خبط بزرگی کرده اند و باید کمی واقع گرایانه تر به زندگی نگاه کنند. به مرور زمان مرکزهای مشاوره ازدواج، کارگاه های آموزش روابط زناشویی و .. ترویج پیدا کردند و دیگر بحث ازدواج رو به سویی تخصصی و کارشناسی شدن نهاد. نویسندگان رومانتیک که خود از اولین قربانیان آن تفکر احمقانه و قرتی بازی رومانتیکی بودند یواش یواش سعی کردن در آثار خود بیشتر به واقعیت های زندگی و مشکلات آن بپردازند تا حداقل بچه هایشان دچار آن اشتباهی که خود شده اند، نشوند و آینده روشنی را برای آنها ترسیم کنند. اینطور شد که نویسندگان رومانتیک سر به راه شدند و شدند مرد زندگی.

رومانتیسم اجتماعی:
رومانتیک ها که چشمشان به واقعیت های زندگی باز شده بود و دیگر از آن عالم هپروت جدا شده بودند تازه فهمیدند که ای داد بیداد که چقدر در جامعه مشکلات است. در سال های 1815 تا 1850 گرانی مسکن و میوه، شهریه مدرسه بچه ها، هزینه هدیه سالگرد نامزدی و عقد و عروسی عیال، خرید شب عید و تقارن همه این ها با سقوط امپراطوری ناپلئون، آنها را به این فکر فرو برد که دستی به سر و روی نظام اجتماعی بکشند و کم کم افکار پلید براندازی در ذهن آنها منور گشت.
آنها که می دانستند این نوع منورالفکری ها به تنهایی میسر نیست سعی کردند به جای فردگرایی رومانتیکی به جمع گرایی روی بیاورند، ولی در نتیجه تاثیری نداشت و به جایی اینکه آنها را با ماشین سواری و تک تک روانه خوردن آب خنک کنند با یک عدد خاور بطور جمعی همه را به جایی فرستادند که عرب نی انداخت. پس از کمی نوازش و تشریح قوانین روز جامعه آنها را با مقدار متنابهی از نی های جمع شده به خانه فرستادند. جالب این جاست که آنها از تک و تا نیافتادند وفقط کمی در شیوه مبارزاتی خود تغییر دادند و سعی کردند در زمینه های فکری کاملا واقع گرا بوده ولی در جنبه های عملی رومانتیک باقی بمانند و بیشتر در تخیلات خود تغییرات مدنی و اصلاحات را متصور شوند و بیشتر به زن و زندگی شان برسند.

تاثیر بالزاک:
بالزاک از معدود نویسندگانی بود که دل را به دریا زد و شروع کرد به افشاگری. وی در مقدمه سی صفحه ای «دختر زرین چشم» جامعه فرانسه را طبقاتی خواند و کی از فسادهای مالی آن دوران را افشا کرد. او که هنوز دو هزاری اش نیفتاده بود که چه خطای بزرگی کرده است خود به خود تبدیل به پیشوای مسلم رئالیست شد. او در سال 1840 مدعی شد که نویسنده از جهات بسیاری به مورخ شباهت دارد و تقریبا هر دو یکی هستند و با این حربه توانست از انتشاراتی ها دو برابر پول بگیرد و بدین ترتیب برای خود زندگی ای به هم زد.
بالزاک کماکان به افشاگری های خود ادامه می داد. همه فکر می کردن که این کارهای متحورانه، او را به کشتن خواهد داد ولی بعدتر مشخص شد که او برای ایجاد تفرقه بین ملت و دولت از رسانه های خارجی پول می گرفته و به جای اینکه واقعیت ها را انعکاس دهد دست به اغراق می زده است. در اعترافاتی که از وی درآمده است این جمله شاهد همین ماجراست:

«زندگی عبارت از توده١ ای حوادث و مسائل کوچک است که رمان نویس باید آنها را تا حد لزوم بزرگ کند.»

همین یک جمله کافی است تا به تفکر وی در زمینه گزینش وقایع، بزرگ نمایی، وارونه نمایی، تشویش اذهان عمومی، تفکرات براندازی، تزریق پول از طرف اجانب و مزدوری وی پی ببرید.

نبرد رئالیسم:
دشمن که دید نقشه هایش در زمینه ادبیات چندان کارساز نیفتاده است به عرصه نقاشی روی آورد و بالاخره توانست توسط «گوستاو کوربه» افکار رئالیستی و براندازانه را در عرصه نقاشی گسترش داده و از آنجا به ادبیات هم سرایت داد. بالاخره خدعه ها و دسیسه های دشمن کارگر افتاد و رئالیسم ادبی در فرانسه پایه گذاری شد. فرانسوی ها که به جز تولید پژو و رنو در تولید مکاتب بی ادبی شهره عام و خاص هستند، این بار نیز دست از سر ادبیات بر نداشتند و بالاخره کار خودشان را کردند.
پس از اینکه گرد و غبارهای ناشی از فرافکنی رسان های خارجی و بیگانه خوابید چهره سه نفر از نویسندگان نه چندان مهم به نام های «شانفلوری»، «مورژه» و «دورانتی» نمایان شد. اولین بار شانفلوری در «مانیفست رئالیسم» نام رئالیسم و قواعد آن را مطرح کرد و حالا که عرصه را در دست می دید مدام بیانیه و خطابه در مورد آن صادر می کرد، غافل از آن که تاریخ و آیندگان در مورد چنین عوامل مزدوری، قضاوت خواهد کرد.
او بالزاک را پیشوا و مقتدای خود قرار داده بود و همین او را به بیراهه کشید. او در سال 1852 عقاید خود را بطور مدون در آورد و منتشر کرد و اگر در آن موقع وزارت ارشادی مقتدر با ممیزانی دلسوز حضور می داشت قطعا پیشاپیش شجره ناپاک این نوع افکار هم خشکیده می شد.
دورانتی که رفیق و پیرو شانفلوری و نفر دوم تشکیلات وی بود نشریه «رئالیسم» را منتشر کرده و تا توانست به «پارناسین»٢ها فحش داد. کلا دست به فحش و ناسزای دورانتی بسیار خوب بود و بصورت هنرمندانه ای روی مردم اسم می گذاشت. وی که با رومانتیک ها احتمالا سر ارث و میراث بسیار مشکل داشت، «هوگو» را «غول»، «موسه» را «سایه دون ژوان» و «گوتیه» را «پیرمرد خسته از ساده لوحی» می نامید. احتمالا شعار هایی مانند «دوچرخه، سیبیل بابات می چرخه» را هم دورانتی در مورد  آنها گفته باشد.
وزارت ارشاد فرانسه با اینکه چندان مقتدر نبود ولی دیگر طاقتش طاق شد و از ترس اینکه نکند فحش های دورانتی پایین تنه ای و ناموسی شود، مجله وی را پس 5 ماه دندان روی جگر گذاشتن تعطیل کرد. ولی آنها از پای ننشتند و دوباره به دادن بیانیه و شب نامه روی آوردند و در بیانیه های خود به تهدید شعرا پرداخت و حتی مدعی شدند که هرکس که شعر بگوید محکوم به اعدام است. همین تهدیدهای گاه و بی گاه باعث شد تا دیگر ذوق و قریحه شاعران خشک شده و همه به نوشتن رمان و نثر رو بیاورند و اینگونه شد که از سال 1850 تا 1890 به عصر رمان نویسی مبدل گشت.

البته سال ها بعد تحت طرح های امنیت اجتماعی این اراذل و اوباش دستگیر شده و در روزنامه ها با نام های مستعار «شین» و «دال» به اتهام لجن پراکنی معرفی شدند که همه به راحتی فهمیدند که منظورشان شانفلوری و دورانتی است و اینطوری آبرویشان هم رفت و خسر الدنیا و الآخره شدند.

رئالیسم و برون گرایی:
از آنجایی که در ابتدای مطلب گفته شد، روز به روز دید کارشناسانه و علمی بیشتر وارد زندگی مردم می شد. بدین ترتیب نویسندگان هم سعی می کردند دیگر خیالبافی نکنند و در این نهضت علمی سهیم باشند. پیشرفت های روزافزون در زمینه های نانو تکنولوژی، انرژی هسته ای، شبیه سازی حیوان و انسان باعص شد که «فلوبر» در این زمینه بگوید: «رمان باید همان روش علم را برای خود برگزیند.»
رئالیست ها بیشتر از اینکه درون گرا باشند به برون گرایی روی آوردند و مدام خود را بیرون می ریختند که گشت ارشاد آنها را ارشاد کرد و کمی کنترل شدند. آنها رمان هایی کاملا علمی و کارشناسی شده از پیرامون خود می نوشتند و بیشتر از اینکه در مورد آن ور آب بنویسند از این ور آب می نوشتند و غالبا رمان هایشان در مورد سرزمین های خودشان بود. البته این دقیق شدن در واقعیات محل زندگی خود، دوباره نویسندگان رئالیست را دچار مشکل کرد. آنها برخی واقعیت ها و حقایقی را نوشتند که جزو اسناد محرمانه و طبقه بندی شده بود و برایشان بسیار گران تمام شد. زیرا «رنان» می گوید حقیقت اندوهبار است و «نیچه» حقیقت را مرگبار می خواند و «من(نویسنده)» نیز آن را خطرناک می دانم. همین سه دیدگاه محترم به وضوح دلایل مسئولین ذی ربط آن زمان را روشن می سازد که چرا باید برخی از نویسندگان رئالیسم را که از خط خارج شده بودند، به خط می آوردند تا خدای ناکرده مردم دچار اندوه، مرگ یا خطر نشوند.

فلوبر و قواعد رئالیسم:
«گوستاو فلوبر» با اثر «مادام بوواری»٣ بزرگترین نویسنده رئالیست زمانه است که عقاید وی در مورد مکتب رئالیسم برای شناخت هرچه بیشتر دشمن و دسیسه هایش حائز اهمیت است.
افکار فلوبر را با کمی کنکاش و زحمت شبانه روزی دلسوزان این عرصه می توان از مقالاتش بیرون کشید و بصورت زیر بر شمرد:


- استفاده ابزاری از رمان ممنوع است: همین دیدگاه نشانگر عدم تعهد وی به هنر است. او از دادن هرگونه پیام اخلاقی، مذهبی، اجتماعی، سیاسی در رمان امتناع می کرد. به خاطر همین هیچ گاه نه در صدا و سیما فرانسه استخدام شد و نه در هیچ جشنواره دولتی ای مقامی کسب کرد.
- قالب و محتوا برابر هستند: این را هر ننه قمری هم می داند البته با تبصره محتوا برابرتر است.
- رمان باید غیر شخصی باشد: مشخص است که پدر و مادرش لقمه حلال به وی داده اند که او رمان را هم برای استفاده شخصی جایز نمی داند. او معتقد است رمان باید برای استفاده عموم باشد.
- رمان نویس باید یک قاضی عادل باشد: البته این تفکر کاملا مغایر با قانون اساسی است و قانون تفکیک قوای سه گانه و نیز قانون تک شغله بودن را نقض می کند. از همین جا می شود به روح قانون گریزی قولبر و رئالیست ها پی برد.
- شخصیت ها باید کاملا واقعی باشند: شخصیت باید آدم باشد. شاخ نداشته باشد. دم نداشته باشد. پرواز نکند. تک سلولی نباشد. دوزیست نباشد و در نهایت جزو رده پستان داران باشد.
- «باید از هر چیزی که شبیه الهام است حذر کرد»: این جمله نشان از یک ازدواج ناموفق در زندگی فلوبر دارد. احتمالا «الهام» زن سابق وی بوده که اخلاق «این رو بخر، اون رو بخر» داشته و مدام شغل فلوبر را توی سرش می زده که چرا نرفته است مهندس یا دکتر بشود و او جلوی دوستانش خجالت می کشیده که بگوید او نویسنده است. زندگی نافرجام آنها به طلاق کشیده و تازه برای دادن مهریه اش که 1823 سکه بهار آزادی به تاریخ تولدش بوده، چند وقتی هم زندان رفته و هنوز هم دارد هر ماه بدهی اش را به وی می دهد. همین ماجرا باعث شده که وی همه را از هرگونه الهامی بر خذر دارد و می گوید: «انسان با الهام زندگی نمی کند.» منظور از انسان در اینجا نوع انسان است و به همه بر می گردد.

از این مکتب می توان به خوبی درس گرفت که نباید خام رسانه های بیگانه شد و بهتر بود مجلس وقت فرانسه قاون عدم استفاده از ماهواره را زودتر تصویب می کرد و با همکاری نیروی انتظامی وقت فرانسه در قالب طرح امنیت اجتماعی همه ماهواره ها جمع می شد تا شاهد شکل گیری اینگونه گروهک های برانداز و ناسپاس نمی بودند.


١ به این کلمه بیشتر دقت کنید. آیا شما را به تفکرات کمونیستی و مارکسیستی این نویسنده سوق نمی دهد؟ برای آنها که اهل فکرند. از ما فقط اشاره!
٢ پارناسین ها با همان جریان «هنر برای هنر» از تفکرات بسیار بی ادبی است که در آینده به افشای آنها هم خواهیم پرداخت.
٣ البته اصل کتاب بدون کم وکاست با مجوز ارشاد چاپ شده است و در اختیار عموم است ولی نسخه ای هم دور میدان انقلاب به فروش می رسد که روح فلوبر هم از اضافات آن خبر ندارد.

 

[منتشر نشده در همشهری داستان شماره چهارم]


 

     ٢٠ آذر ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0