راه اندازی سایت حالنامه

 


گوش شیطان کر، چشم حسودِ معاند کور که به همت بلند همتان سایت شخصی این حقیر تا قبل از ماه رمضان و بل زودتر در آدرس halname.ir در دسترس خواهد بود.

تا آن هنگام در آدرس(ضاله) زیر اگر مطلبی باشد، ارائه خواهد شد:

https://www.facebook.com/taammoli

 

 

بدرود تا آن هنگام!

 

     ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

تعطیلی این وبلاگ

 


صاحب وبلاگ قصد خانه تکانی اساسی برای این منزلگاه اینترنتی داشته و انشا الله حالنامه به زودی با ظاهری جدید و بر روی هاست و دومینی مستقل به روز خواهد شد.

در آینده ای نه چندان دور در آن وبگاه معهود علاوه بر مطالب طنز این حقیر سراپا تقصیر می توانید شاهد نظرات اینجانب در مورد مسائل فرهنگی و دیگر حوزه ها که تا حدی دستی بر آتش دارم، هم باشید.

حوصله روده درازی و از این قرطی بازی های ادبی ندارم وگرنه می گفتم قرار است از خاکستر این وبلاگ ققنوسی نو زاده شود که ترجیح می دهم آن را هم نگویم و ...القصه

پس تا آن موقع یا علی

خداحافظ پرشین بلاگ که از سال 81 میهمان تو بوده ام.

 

     ۱۸ دی ۱۳۸٩

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

کارگاه ورک شاپ!

 


کارگاه ورک شاپ!

بنر نصب شده در ابتدای ورودی در غربی پارک رازی

از این دست:

ورزشگاه استادیوم

بازی گیم

و ...

 

     ٢٩ امرداد ۱۳۸٩

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

محفل انس آقایانِ ابجد

 


گوشزد:

*تمامی اسامی انتخاب شده جعلی می باشد و منظور کس خاصی نیست.

*ماجرای زیر سندیت درستی ندارد و معلوم نیست چه کسی آن را نقل کرده است.

*این ماجرا در کشور «دماغه سبز» اتفاق افتاده است.

 

اول آقای الف وارد می شود و بعد آقای دال. منشی فکر می کند که آقای ب زودتر از آقای جیم برسد که اینطور نمی شود. آقای جیم وارد اتاق می شود و می رود کنار آقای دال می نشیند. آقای دال سمت راست اتاق جلسات روی صندلی اش لم داده است و با موبایلش ور می رود. 10 دقیقه از موعد شروع جلسه گذشته و هنوز آقای ب نیامده است. آقای الف به منشی گوشزد می کند که هیچ کس به جز آقای ب حق ندارد وارد اتاق شود و نظم جلسه را بر هم بزند و او حق ندارد هیچ تلفنی را هم وصل کند حتی اگر همسرش زنگ زده باشد. آقای الف صدر جلسه می نشیند و جلسه را شروع می کند. آقای الف خاطرنشان می کند که طبق قرار قبلی این جلسه درباره ساماندهی کمک ها به مناطق محروم و سیاست گذاری برای ترویج روحیه کمک به محرومین خواهد بود و آقایان که مسئولین سازمان های مربوطه هستند باید در این راستا همفکری داده و آن را اجرایی نمایند. آقای دال خودش را در صندلی اش جابه جا کرده و شق و رق می نشیند و موبایلش را خاموش کرده و روی میز می گذارد. آقای جیم که تازه نفسش جا آمده است از تاخیری که داشته عذرخواهی می کند، چون می داند که آقای الف بسیار به نظم اهمیت می دهد. آقای الف چنان «خواهش می کنیم»ی به آقای جیم می گوید که از هزار فحش و ناسزا بدتر است و آقای جیم هم دوهزاریش می افتد که این یعنی «تو غلط می کنی اگه دفعه دیگه دیر بیای!»

آقای دال از جمع اجازه می خواهد تا نکته ای را یادآور شود:

دال: بنده معتقدم قبل از اینکه به کمک محرومین بریم باید روحیه ساده زیستی مردمی که مشکلات مالی هم ندارند رو بالا ببریم.

الف: بنده هم بسیار موافقم. ما هرچه لطمه می بینیم از این اشرافیت بی حد و حصری است که افتاده است به جان مردم.

جیم: کیست که نداند همین تجمل گرایی ها و بریز و بپاش هاست که باعث شده در گوشه ای از این مملکت هنوز کودکی سر گشنه زمین بگذارد...

آقای الف و دال که از نوع بیان تفاخرآمیز آقای جیم خوششان آمده است و می خواهند گوی میدان را از او بربایند، با هم شروع می کنند به نطق کردن.

الف: حضرت اجل سعدی می فرمای...

دال: بنی آدم اعضای یکد....

هر دو سکوت می کنند و شروع می کنند به تعارف تکه پاره کردن که دیگری اول صحبت کند. همانطور که آقایان الف و دال از فضائل یکدیگر می گویند، صدای در می آید.

الف: بفرمایید.

آقای ب وارد اتاق می شود و پس از سلام و علیک با حضار می نشیند سر جای خودش بین آقای الف و جیم. آقای الف که مشخصا از هرگونه بی انضباطی و بی نظمی منزجر است، دلیل تاخیر را جویا می شود. آقای ب اول کمی آب می خورد و حق به جانب می گوید:

ب: ای آقا... پدرم در اومد. اولاد اینقدر سختگیر. اینقدر بهونه گیر.

جیم: چطور آقا؟ مگه چی شده؟ قضیه خارج رفتن پسرتونه؟

ب: نه آقا! دخترم.

دال: دوباره دماغش عمل لازم داره یا می خواد بره لیپوساکشن؟

ب: کاش این هایی که شما می گید بود. خودش می رفت انجام می داد دیگه با من کاری نداشت.

الف: پس خواستگار اومده براش؟

ب: خدا از دهنت بشنفه آقای الف. کی می شه از دست این دختره راحت شم خدا می دونه. یه خریتی کردم و بهش قول دادم اگه توی کنکور قبول بشه براش یه ماشین می خرم.

الف: خوب بخر براش.

ب: مگه گفتم نمی خرم. می خرم براش ولی موندم چی بخرم. از هر ماشینی یه ایرادی می گیره. می گم بیا واست کَمِری بخرم، می گه یوغوره.

دال: من برای پسرم سوزوکی خریدم.

ب: شاسی بلند دوست نداره. می گه دوست دارم کف ماشین بچسبه زمین.

جیم: آقا خطرناکه اینطور ماشین ها. با بقیه کورس می ذاره بعد یه اتفاقی واسش می افته. یه بنزی، بی ام و ای که هم بزرگ باشه هم مطمئن، واسش بگیر. همین قارقارک من بد نیست ها!

همین طور که آقایان صحبت می کنند، موبایل آقای الف زنگ می خورد. یک لحظه همه ساکت می شوند. تا آن موقع سابقه نداشته آقای الف از این بی انضباطی ها بکند. از همه عذرخواهی می کند و گوشی اش را بر می دارد و می رود کنار پنجره. دوباره بحث آقایان ب و جیم و دال در مورد ماشین دختر آقای ب ادامه پبدا می کند.

آقای الف که از پنجره، ماشینش را که توی حیاط پارک شده است، نگاه می کند با گوشی اش هم صجبت می کند.

الف: حالا داد زدن نداره خانوم... منشی غلط کرده به شما گفته که من توی جلسه ام. بهش گفته بودم همه بجز خانومم، اگه تماس گرفتن وصل نکن... حالا چقدر می خوای؟ الآن می ریزم توی حسابت ... 

خانوم منشی در زده و داخل می شود و با لحنی عاجزانه می گوید، تلفن کارشان دارد. الف ناراحت و عصبانی داد می زند.

الف: مگه نگفتم تلفن جواب نمی دم الا زنم.

طوری می گوید که زنش هم بشنود.

منشی: آقای الفبا هستند.

الف گوشی را می گیرد و موبایل خودش را خاموش می کند. همه آقایان ساکت می شوند.

الف: بله قربان ... حتما ... بله داریم روش با آقایان کار می کنیم. به جاهای خوبی هم رسیدیم. حتما ... تا فردا طرح سامان دهی محرومیت زدایی رو می دیم ان شالله. بَعله ... لطف دارید ...

[منتشر شده در شماره ششم نشریه وارثین]

 

     ٢٦ تیر ۱۳۸٩

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

اخلاق شهروندی(5)

 


مترو یا حق تقدم با خانم هاست:

1- به زن حامله ای که در مقابل شما ایستاده است و انتظار دارد شما جایتان را به او بدهید، بگویید که بهتر بود با آژانس می رفت تا مجبور نباشد بایستد.

2- وقتی واگن مملو از جمعیت است طوری از واگن مترو پیاده شوید که همه آدم های توی واگن بدرقه تان کنند.

3- اصلا نگران له شدن و خاکی شدن کفش دیگران نباشید، کف کفش شماست که حیف است خاکی شود.

4- وقتی پایتان می خارد، حتما آن را بخارانید. حتی اگر از آخرین باری که آنها را شسته اید 43 روز و 13 ساعت و 20 دقیقه گذشته باشد.

5- در حالی که از تمامی کسانی که در حال بالا رفتن با پله برقی هستند، عذرخواهی می کنید، به طرف پایین بدوید.

6- ورزش در هر جایی عامل سلامتی است. میله های مترو دم دست ترین بارفیکس ها هستند.

7- هر وقت از آهنگ گوشی کسی خوشتان آمد بخواهید همان لحظه برایتان بلوتوث کند.

8- تا وقتی که مترو هست چرا یخچال ساید بای ساید تان را با وانت حمل و نقل می کنید؟

9- برای اینکه محیط خوشبو و مطبوعی برای مسافران فراهم کنید سعی کنید شیشه ادکلن را روی خودتان خالی کنید.

10- هر بار که سوار مترو شدید آن دگمه قرمز را بزنید و حکایت علی بابا و چهل دزد بغداد را تعریف کنید.

---------------------------------------------------------------

 

     ٢٢ فروردین ۱۳۸٩

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

در این مکان توبه پذیرفته می شود!

 


جاهایی که بی برو برگرد توبه پذیرفته می شود(یا احساس می کنید خدا از هر لحظه دیگری به شما نزدیکتر است):

1- ترک موتور وقتی که در اوج ترافیک خیابان شریعتی موتور سوار با سرعت 100 کیلومتر بر ساعت لایی می کشد.

2- در هواپیمای توپولف تهران-مشهد وقتی که یک نسیم بسیار ملایمی در ارتفاع دو هزار پایی می وزد.

3- پشت در تنها سرویس بهداشتی عمومی پارک جنگلی وقتی که برای سیزده بدر به پارک جنگلی 3000 هکتاری شهرتان رفته اید.

4- در خیابان اصلی شهر وقتی که بی خبر از هرجایی می خواهید از سر کارتان به منزل بروید و می افتید در ازدحام معترضین و از قضا شرت مبارکان سبز خال خالی است.

5- نشسته پشت کامپیوترتان وقتی که وارد سایت آمار می شوید و می فهمید که با 3 تا بچه و حقوق ماهیانه 300 هزار تومان و کلی اقساط مانده و اجاره نشینی، افتاده اید خوشه سوم!

***تجربیات مرگ آگاهانه خود را در میان بگذارید.

 

     ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

ما هفت نفر بودیم

 


 

ما هفت نفر بودیم. دوستان دوران سربازی که ده ماهی می شد آمده بودیم جبهه. خیلی چیزها دیده و شنیده بودیم که هر کسی غیر از خودمان برایمان تعریف می کرد محال بود باورشان کنیم. یکیشانکه  همین نوع شهادت بچه ها بود. می گفتند خدا آنجور که دوست دارد بچه ها را می برد پیش خودش. مثلا می گفتند انکه آدم چشم پاکی بود تیر می خورد توی چشمش یا چرا اصلا دور برویم، یکی از بچه های خودمان، درس خوان بود و بین همه مان باهوش تر. ترکش زد و خورد توی سرش و شهید شد. یا مثلا یکی دیگرمان که ولش می کردی، می رفت و قامت می بست و نماز می خواند. تیر قناصه بعثی های بی پدر و مادر صاف خورد وسط پیشانی اش. فقط 5 نفرمان مانده بودیم. شب عملیات، نشسته بودیم توی سنگرمان و فکر می کردیم که هر کداممان قرار است چطور شهید شویم. اصغر که صدایش خوب بود و معروف شده بود به بلبل گروهان. حتما ترکشی چیزی می خورد وسط حلقش. محمود صبرش زیاد بود و همه می گفتند: «این بشر آنقدر سینه اش فراخ است شرح صدر دارد که تیر و ترکش جایی ندارد بخورد الا تخت سینه اش.» آخرش هم همین طور شد. خمپاره که ترکیده بود چهار تا ترکش خورده بود تخت سینه اشو می گفتند انگار راحتش کرده باشند. خندیده بود و رفته بود. مانده بودیم و من و احد. احد خودش هم فهمیده بود تیر کجایش می خورد. 140 کیلو وزن! تیر کجا دارد که بخورد آنجا. احد نشسته بود گوشه سنگر و زل زده بود به شکمش و نازش می کرد. انگار آخرین وداع های دم رفتن بود. بهش حسودیم شد. او حداقل یک جایی داشت که تیر و ترکشی بیاید و بخورد آنجایش ولی من چی؟ هر چه فکر کردم که چه ویژگی خاصی دارم یا کجایم است که بیشتر به کار می آید به نتیجه ای نرسیدم. زیاد می خوابیدم. ولی خوابیدن که جای خاصی ندارد. بیچاره آن تیر بدبختی که قرار است به من بخورد. اصلا نمی داند کجا بخورد. توی همین افکار بودم که دستشویی ام گرفت. تازه دوهزاریم افتاد. دیگر وقتی هم برای جبران نبود. تازه یادم افتاد که همه شاکی بودند از زیاد نشستنم توی دستشویی. از اینجا به بعدش دیگر فقط آبروی من در خطر نبود و پای آبروی خانواده ام هم به میان می آمد. بعد از ده ماه بیایند و بگویند طرف بارزترین اخلاقش این بود و از قضا تیر خورد آنجایش. توی مراسم ختم چه می گفتند آخر. از تصمیمی که گرفته بودم منصرف شدم. نشستم سر جایم و منتظر که عملیات کی شروع خواهد شد؟ باید به حرف مادرم گوش می کردم و از بچگی می رفتم کلاس خط یا حداقل یک هنری را بلد بودم که با دستی، پایی چیزی انجام می شد. ولی دیگر دیر شده بود. بد جوری تحت فشار بودم و باید تصمیم خودم را گرفتم. بین مرگ با عزت و زندگی با ذلت باید یک را انتخاب می کردم. بعد از این که کلی با خودم کلنجار رفتم به این نتیجه رسیدم که با تیر مردن بهتر است تا اینکه وسط عملیات بترکم و بمیرم. حالا تیر هر جایی که می خواهد بخورد حتی اگر بخورد به ... . آفتابه را برداشتم و راه افتادم... 

[منتشر شده در خمپاره شماره 5]

 

 

     ٢٩ بهمن ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

از خط خارج شدگان

 


هشدار: این مطلب مشمول ممیزی کامل قرار گرفته و توسط ممیزان گمنام وزارت ارشاد از همشهری داستان شماره چهارم بالکل حذف شده است. لذا خواهشمند است از خواندن آن امتناع ورزید.


مکتب های بی ادبی:

«رئالیسم: از خط خارج شدگان»

مکاتب بی ادبی مثل دانه های تسبیحی می مانند که با نخی به هم وصل شده اند و هر یک به دیگری بیش از بسیار مرتبط است. همانطور که در مکتب رذیله رومانتیسم اشاره شد به خوبی دیدید که چطور سبک سری یک عده دختر جوان و یک عده نویسنده از خدا بی خبر نه تنها باعث بوجود آمدن مکتبی به آن بی ادبی و دور از فرهنگ شد بلکه به ازدواج هایی نه از روی عقل و شعور و فقط بر پای احساس منجر شد. گسترش اینگونه ازدواج های غیر کارشناسی خانواده های دخترها را بسیار نگران کرد و از سویی با گذشت شش ماهه اول زندگی و دوران گل و بلبل زندگی زناشویی تازه دخترها و نیز پسرها فهمیدند که چه شکری خورده اند و کل زندگی «دوست دارم» و «قربونت برم» و از این نوع قرتی بازی ها نیست و کلی مسئولیت دارد. با به دنیا آمدن بچه ها و مصائب پوشک عوض کردن و شیر دادن و شب زنده داری ها، دیگر دخترکان را عاصی کرد و در روز دو سه باری از روی قهر به خانه پدری می رفتند و این تبدیل شده بود به معضل اصلی نویسندگان رومانتیک. نویسنده های رومانتیک که دیگر خرج و مخارج زندگی، اقساط وام های مهر رضا و مسکن مهر، هزینه پوشک و شیر خشک بچه هایشان آنها را به ستوه آورده بود، فهمیدند که خبط بزرگی کرده اند و باید کمی واقع گرایانه تر به زندگی نگاه کنند. به مرور زمان مرکزهای مشاوره ازدواج، کارگاه های آموزش روابط زناشویی و .. ترویج پیدا کردند و دیگر بحث ازدواج رو به سویی تخصصی و کارشناسی شدن نهاد. نویسندگان رومانتیک که خود از اولین قربانیان آن تفکر احمقانه و قرتی بازی رومانتیکی بودند یواش یواش سعی کردن در آثار خود بیشتر به واقعیت های زندگی و مشکلات آن بپردازند تا حداقل بچه هایشان دچار آن اشتباهی که خود شده اند، نشوند و آینده روشنی را برای آنها ترسیم کنند. اینطور شد که نویسندگان رومانتیک سر به راه شدند و شدند مرد زندگی.

رومانتیسم اجتماعی:
رومانتیک ها که چشمشان به واقعیت های زندگی باز شده بود و دیگر از آن عالم هپروت جدا شده بودند تازه فهمیدند که ای داد بیداد که چقدر در جامعه مشکلات است. در سال های 1815 تا 1850 گرانی مسکن و میوه، شهریه مدرسه بچه ها، هزینه هدیه سالگرد نامزدی و عقد و عروسی عیال، خرید شب عید و تقارن همه این ها با سقوط امپراطوری ناپلئون، آنها را به این فکر فرو برد که دستی به سر و روی نظام اجتماعی بکشند و کم کم افکار پلید براندازی در ذهن آنها منور گشت.
آنها که می دانستند این نوع منورالفکری ها به تنهایی میسر نیست سعی کردند به جای فردگرایی رومانتیکی به جمع گرایی روی بیاورند، ولی در نتیجه تاثیری نداشت و به جایی اینکه آنها را با ماشین سواری و تک تک روانه خوردن آب خنک کنند با یک عدد خاور بطور جمعی همه را به جایی فرستادند که عرب نی انداخت. پس از کمی نوازش و تشریح قوانین روز جامعه آنها را با مقدار متنابهی از نی های جمع شده به خانه فرستادند. جالب این جاست که آنها از تک و تا نیافتادند وفقط کمی در شیوه مبارزاتی خود تغییر دادند و سعی کردند در زمینه های فکری کاملا واقع گرا بوده ولی در جنبه های عملی رومانتیک باقی بمانند و بیشتر در تخیلات خود تغییرات مدنی و اصلاحات را متصور شوند و بیشتر به زن و زندگی شان برسند.

تاثیر بالزاک:
بالزاک از معدود نویسندگانی بود که دل را به دریا زد و شروع کرد به افشاگری. وی در مقدمه سی صفحه ای «دختر زرین چشم» جامعه فرانسه را طبقاتی خواند و کی از فسادهای مالی آن دوران را افشا کرد. او که هنوز دو هزاری اش نیفتاده بود که چه خطای بزرگی کرده است خود به خود تبدیل به پیشوای مسلم رئالیست شد. او در سال 1840 مدعی شد که نویسنده از جهات بسیاری به مورخ شباهت دارد و تقریبا هر دو یکی هستند و با این حربه توانست از انتشاراتی ها دو برابر پول بگیرد و بدین ترتیب برای خود زندگی ای به هم زد.
بالزاک کماکان به افشاگری های خود ادامه می داد. همه فکر می کردن که این کارهای متحورانه، او را به کشتن خواهد داد ولی بعدتر مشخص شد که او برای ایجاد تفرقه بین ملت و دولت از رسانه های خارجی پول می گرفته و به جای اینکه واقعیت ها را انعکاس دهد دست به اغراق می زده است. در اعترافاتی که از وی درآمده است این جمله شاهد همین ماجراست:

«زندگی عبارت از توده١ ای حوادث و مسائل کوچک است که رمان نویس باید آنها را تا حد لزوم بزرگ کند.»

همین یک جمله کافی است تا به تفکر وی در زمینه گزینش وقایع، بزرگ نمایی، وارونه نمایی، تشویش اذهان عمومی، تفکرات براندازی، تزریق پول از طرف اجانب و مزدوری وی پی ببرید.

نبرد رئالیسم:
دشمن که دید نقشه هایش در زمینه ادبیات چندان کارساز نیفتاده است به عرصه نقاشی روی آورد و بالاخره توانست توسط «گوستاو کوربه» افکار رئالیستی و براندازانه را در عرصه نقاشی گسترش داده و از آنجا به ادبیات هم سرایت داد. بالاخره خدعه ها و دسیسه های دشمن کارگر افتاد و رئالیسم ادبی در فرانسه پایه گذاری شد. فرانسوی ها که به جز تولید پژو و رنو در تولید مکاتب بی ادبی شهره عام و خاص هستند، این بار نیز دست از سر ادبیات بر نداشتند و بالاخره کار خودشان را کردند.
پس از اینکه گرد و غبارهای ناشی از فرافکنی رسان های خارجی و بیگانه خوابید چهره سه نفر از نویسندگان نه چندان مهم به نام های «شانفلوری»، «مورژه» و «دورانتی» نمایان شد. اولین بار شانفلوری در «مانیفست رئالیسم» نام رئالیسم و قواعد آن را مطرح کرد و حالا که عرصه را در دست می دید مدام بیانیه و خطابه در مورد آن صادر می کرد، غافل از آن که تاریخ و آیندگان در مورد چنین عوامل مزدوری، قضاوت خواهد کرد.
او بالزاک را پیشوا و مقتدای خود قرار داده بود و همین او را به بیراهه کشید. او در سال 1852 عقاید خود را بطور مدون در آورد و منتشر کرد و اگر در آن موقع وزارت ارشادی مقتدر با ممیزانی دلسوز حضور می داشت قطعا پیشاپیش شجره ناپاک این نوع افکار هم خشکیده می شد.
دورانتی که رفیق و پیرو شانفلوری و نفر دوم تشکیلات وی بود نشریه «رئالیسم» را منتشر کرده و تا توانست به «پارناسین»٢ها فحش داد. کلا دست به فحش و ناسزای دورانتی بسیار خوب بود و بصورت هنرمندانه ای روی مردم اسم می گذاشت. وی که با رومانتیک ها احتمالا سر ارث و میراث بسیار مشکل داشت، «هوگو» را «غول»، «موسه» را «سایه دون ژوان» و «گوتیه» را «پیرمرد خسته از ساده لوحی» می نامید. احتمالا شعار هایی مانند «دوچرخه، سیبیل بابات می چرخه» را هم دورانتی در مورد  آنها گفته باشد.
وزارت ارشاد فرانسه با اینکه چندان مقتدر نبود ولی دیگر طاقتش طاق شد و از ترس اینکه نکند فحش های دورانتی پایین تنه ای و ناموسی شود، مجله وی را پس 5 ماه دندان روی جگر گذاشتن تعطیل کرد. ولی آنها از پای ننشتند و دوباره به دادن بیانیه و شب نامه روی آوردند و در بیانیه های خود به تهدید شعرا پرداخت و حتی مدعی شدند که هرکس که شعر بگوید محکوم به اعدام است. همین تهدیدهای گاه و بی گاه باعث شد تا دیگر ذوق و قریحه شاعران خشک شده و همه به نوشتن رمان و نثر رو بیاورند و اینگونه شد که از سال 1850 تا 1890 به عصر رمان نویسی مبدل گشت.

البته سال ها بعد تحت طرح های امنیت اجتماعی این اراذل و اوباش دستگیر شده و در روزنامه ها با نام های مستعار «شین» و «دال» به اتهام لجن پراکنی معرفی شدند که همه به راحتی فهمیدند که منظورشان شانفلوری و دورانتی است و اینطوری آبرویشان هم رفت و خسر الدنیا و الآخره شدند.

رئالیسم و برون گرایی:
از آنجایی که در ابتدای مطلب گفته شد، روز به روز دید کارشناسانه و علمی بیشتر وارد زندگی مردم می شد. بدین ترتیب نویسندگان هم سعی می کردند دیگر خیالبافی نکنند و در این نهضت علمی سهیم باشند. پیشرفت های روزافزون در زمینه های نانو تکنولوژی، انرژی هسته ای، شبیه سازی حیوان و انسان باعص شد که «فلوبر» در این زمینه بگوید: «رمان باید همان روش علم را برای خود برگزیند.»
رئالیست ها بیشتر از اینکه درون گرا باشند به برون گرایی روی آوردند و مدام خود را بیرون می ریختند که گشت ارشاد آنها را ارشاد کرد و کمی کنترل شدند. آنها رمان هایی کاملا علمی و کارشناسی شده از پیرامون خود می نوشتند و بیشتر از اینکه در مورد آن ور آب بنویسند از این ور آب می نوشتند و غالبا رمان هایشان در مورد سرزمین های خودشان بود. البته این دقیق شدن در واقعیات محل زندگی خود، دوباره نویسندگان رئالیست را دچار مشکل کرد. آنها برخی واقعیت ها و حقایقی را نوشتند که جزو اسناد محرمانه و طبقه بندی شده بود و برایشان بسیار گران تمام شد. زیرا «رنان» می گوید حقیقت اندوهبار است و «نیچه» حقیقت را مرگبار می خواند و «من(نویسنده)» نیز آن را خطرناک می دانم. همین سه دیدگاه محترم به وضوح دلایل مسئولین ذی ربط آن زمان را روشن می سازد که چرا باید برخی از نویسندگان رئالیسم را که از خط خارج شده بودند، به خط می آوردند تا خدای ناکرده مردم دچار اندوه، مرگ یا خطر نشوند.

فلوبر و قواعد رئالیسم:
«گوستاو فلوبر» با اثر «مادام بوواری»٣ بزرگترین نویسنده رئالیست زمانه است که عقاید وی در مورد مکتب رئالیسم برای شناخت هرچه بیشتر دشمن و دسیسه هایش حائز اهمیت است.
افکار فلوبر را با کمی کنکاش و زحمت شبانه روزی دلسوزان این عرصه می توان از مقالاتش بیرون کشید و بصورت زیر بر شمرد:


- استفاده ابزاری از رمان ممنوع است: همین دیدگاه نشانگر عدم تعهد وی به هنر است. او از دادن هرگونه پیام اخلاقی، مذهبی، اجتماعی، سیاسی در رمان امتناع می کرد. به خاطر همین هیچ گاه نه در صدا و سیما فرانسه استخدام شد و نه در هیچ جشنواره دولتی ای مقامی کسب کرد.
- قالب و محتوا برابر هستند: این را هر ننه قمری هم می داند البته با تبصره محتوا برابرتر است.
- رمان باید غیر شخصی باشد: مشخص است که پدر و مادرش لقمه حلال به وی داده اند که او رمان را هم برای استفاده شخصی جایز نمی داند. او معتقد است رمان باید برای استفاده عموم باشد.
- رمان نویس باید یک قاضی عادل باشد: البته این تفکر کاملا مغایر با قانون اساسی است و قانون تفکیک قوای سه گانه و نیز قانون تک شغله بودن را نقض می کند. از همین جا می شود به روح قانون گریزی قولبر و رئالیست ها پی برد.
- شخصیت ها باید کاملا واقعی باشند: شخصیت باید آدم باشد. شاخ نداشته باشد. دم نداشته باشد. پرواز نکند. تک سلولی نباشد. دوزیست نباشد و در نهایت جزو رده پستان داران باشد.
- «باید از هر چیزی که شبیه الهام است حذر کرد»: این جمله نشان از یک ازدواج ناموفق در زندگی فلوبر دارد. احتمالا «الهام» زن سابق وی بوده که اخلاق «این رو بخر، اون رو بخر» داشته و مدام شغل فلوبر را توی سرش می زده که چرا نرفته است مهندس یا دکتر بشود و او جلوی دوستانش خجالت می کشیده که بگوید او نویسنده است. زندگی نافرجام آنها به طلاق کشیده و تازه برای دادن مهریه اش که 1823 سکه بهار آزادی به تاریخ تولدش بوده، چند وقتی هم زندان رفته و هنوز هم دارد هر ماه بدهی اش را به وی می دهد. همین ماجرا باعث شده که وی همه را از هرگونه الهامی بر خذر دارد و می گوید: «انسان با الهام زندگی نمی کند.» منظور از انسان در اینجا نوع انسان است و به همه بر می گردد.

از این مکتب می توان به خوبی درس گرفت که نباید خام رسانه های بیگانه شد و بهتر بود مجلس وقت فرانسه قاون عدم استفاده از ماهواره را زودتر تصویب می کرد و با همکاری نیروی انتظامی وقت فرانسه در قالب طرح امنیت اجتماعی همه ماهواره ها جمع می شد تا شاهد شکل گیری اینگونه گروهک های برانداز و ناسپاس نمی بودند.


١ به این کلمه بیشتر دقت کنید. آیا شما را به تفکرات کمونیستی و مارکسیستی این نویسنده سوق نمی دهد؟ برای آنها که اهل فکرند. از ما فقط اشاره!
٢ پارناسین ها با همان جریان «هنر برای هنر» از تفکرات بسیار بی ادبی است که در آینده به افشای آنها هم خواهیم پرداخت.
٣ البته اصل کتاب بدون کم وکاست با مجوز ارشاد چاپ شده است و در اختیار عموم است ولی نسخه ای هم دور میدان انقلاب به فروش می رسد که روح فلوبر هم از اضافات آن خبر ندارد.

 

[منتشر نشده در همشهری داستان شماره چهارم]


 

     ٢٠ آذر ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف

 


اهداف تشکیل هر نوع تشکیلاتی بسته به آدم هایی که دور هم جمع می شوند تا آن را راه اندازی کنند، بسیار می تواند با هم فرق داشته باشد. مثلا «جمعیت حفظ آزادی فکری پلانگتون ها» با «انجمن حمایت از حقوق زنان کامیون دار» قطعا با یکدیگر فرق می کنند و نمی توان آنها را در یک دسته قرار داد. با این وجود یک نقطه اشتراک غالبا در تمامی این نوع تشکیلات وجود دارد:


1-عده ای دور هم جمع می شوند.
2-تصمیم می گیرند چیزی را نجات دهند.
3-خودشان گرفتار همان چیز می شوند.
4-حتی خودشان را هم نمی توانند از دست چیز نجات دهند.
5-تشکیلات جدیدی برای همان چیز جدید راه اندازی می کنند.
6-برو به یک.


حال می خواهیم به انواع تشکیلات بر اساس اینکه چه چیزی را می خواهند نجات دهند بپردازیم:


تشکل های نجات نوع بشر: در این تشکل ها غالبا سوپرمن ها، بتمن ها، پوریای ولی ها، تختی ها و ... فعالیت می کنند. آنها معتقد هستند که همه مردم جهان در خطرند و باید آنها را نجات داد. از لحاظ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، شعوری، فهمی، درکی و ... . بطور قطع آنها از نخبگان و بیش فهم ترین افراد جامعه هستند که عاری از هرگونه خطا و کج روی می باشند. وظیفه اصلی آنها هدایت و نجات بشر است و امری است اجباری و بشر حق انتخاب ندارد و حتما باید نجات یابد.


تشکل های نجات نوع حیوان:  در این نوع از تشکیلات دیگر دغدغه نوع بشر وجود ندارد. انسان نوعی موجود خونخوار تعریف می شود که حق حیوانات را خورده است. آنها معتقدند گربه ها و سگ ها باید به انسان ها قلاده ببندند چون به مراتب وحشی ترند. انها اعتقاد دارند که انسان ها دیگر مشکلی ندارند. نه فقری هست و نه اعتیادی و از آنجا که هیچ انسانی در آفریقا از گشنگی نمی میرد و هیچ جنگی در افغانستان و عراق و دیگر نقاط مختلف جهان وجود ندارد و نوع بشر بسیار به رفاه و آرامش و امنیت رسیده است حالا وقت آن است که به حقوق حقه حیوانات رسیدگی شود. حق بیمه درمانی، بیمه بیکاری، مسکن، خوراک و پوشاک، حق انتخاب آزادانه همسر، برگزاری انتخابات آزاد برای انتخاب رییس جنگل و درآمدن از زیر یوغ شیر -سلطان جنگل- و ایجاد جنبش های ضد امپریالیستی و بورژوازی توسط پوروتالیای حیوانی از دغدغه ها و اهداف این گونه تشکل هاست.


تشکل های نجات نوع زن از دست نوع مرد: این گونه تشکل ها معتقدند موجودات زنده چهار دسته اند: انسان ها، حیوانات، گیاهان و مردها. انسان ها که اشرف مخلوقات هستند و حق حیات اصلی با آنهاست. حیوانات و گیاهان که زبان بسته ها ضررشان به کسی نمی رسد که هیچ، منفعت هم دارند و در نهایت مردها که موجوداتی ددمنش، درنده خوی و چرکین صفت هستند. آنها مدام حقوق انسان ها را پایمال می کنند و از هیچ فرصتی برای ظلم و سیطره بر آن ها چشم پوشی نمی کنند. اینگونه تشکل ها معتقدند مردها را باید به بندگی انسان ها درآورد و از آنها به عنوان بردگانی در اموری مانند آشپزی، سبزی پاک کردن، پوشک بچه عوض کردن، ظرف شستن و .. استفاده کرد. گروهی افراطی از این دسته حتی معتقدند زاییدن طفل و شیر دادن آن نیز باید بر عهده مردها باشد.


تشکل های نجات نوع کودک: آنها معتقدند کودک حق دارد پایش را جلوی بابایش دراز کند و شب ها هم مسواک نزند و والیدن حق ندارند به او چیزی بگویند. اگر چیزی گفتند کودکان حق دارند با شات گان، توپ 106 و یا حتی بمب هسته ای از خودشان دفاع کنند! کودک موجود لطیف و اهلی ای است که به مرور زمان وحشی شده و بالغ می شود. از آن به بعد بسته به جنسیت آنها این نوع از تشکیلات مسئولیت های خود را به تشکل های دیگر واگزار می کند.


تشکل های نجات نوع آزادی: تشکل های کتک خور جامعه. نطفه این نوع از تشکیلات غالبا در زندان ها بسته می شود. چند وقتی در سطح جامعه برای آزادی مبارزه می کنند و آخر هفته ها در زندان جلسات تشکیلات را با صرف آب خنک برگزار می کنند.


تشکل های نجات نوع هم ولایتی: هم ولایتی مثل خانواده آدم می ماند. هم ولایتی کار آدم را زودتر راه می اندازد. هم ولایتی کار آدم را حتی از دور هم انجام می دهد. هر جا هم ولایتی باشد انگار تو آنجایی. این ها همه شعار های تشکیلاتی از این دست است. این تشکل ها بجز هم ولایتی کسی را آدم حساب نمی کنند. باید حقوق هم ولایتی در اولویت قرار گیرد. هم ولایتی می تواند دمار از غیر هم ولایتی در بیاورد و این تشکل ها حامی آنها خواهد بود. برای رسیدن به یک ولایت پاک و عاری باید همه غیر ولایتی ها را در کوره سوزاند، به دار آویخت و یا به دریا ریخت. هم ولایتی به هرجا که برود آنجا ولایت خواهد بود و حق دارد تمام هم ولایتی های خود را با اتوبوس یا هر وسیله نقلیه دیگر به آنجا ببرد. اگر هم ولایتی رییس اداره ای شود تا آبدارچی اش هم باید هم ولایتی شود.


تشکل های نجات نوع ارباب رجوع: ناکارآمدترین تشکل های دنیا همین نوع از تشکیلات است. این نوع از تشکیلات یا وجود ندارد یا باز هم وجود ندارد. ارباب رجوع یک نوع موجود است و نمی توان به هیچ وجه من الوجوهی در مورد ماهیت آن بحث کرد و فقط می شود گفت که این پدیده وجود دارد. این موجود تنها تنابنده روی زمین است که می توان دغ و دلی های خانه، همسر، بچه، گرانی مسکن، شلوغی میادین تره بار، شهریه دانشگاه آزاد دختر و ... را سرش خالی کرد. ارباب رجوع کسی است که کارش یک ماه بیشتر طول کشیده و یا اصلا انجام نشود. این تشکل ها بنا دارند که از این نوع موجودات حمایت کنند دریغ که همین موجودات خود ارباب رجوع چنین تشکل هایی هستند و دور باطل و الی آخر.
 
تشکل های معرفی شده تعدادی از هزاران تشکلی است که هر ثانیه تشکیل می شوند تا عده ای را نجات دهند. اعضای آنها ناجیانی هستند که روزی و روزگاری کاره ای خواهند شد و شما حسرت خواهید خورد که چرا دست به کار نشده اید و برای خودتان تشکیلاتی راه نیانداخته اید. پس پیش به سوی تشکیلاتی نو با اهدافی منجیانه.

 

     ۱۳ آذر ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

عشق دخترکان دم بخت

 


مکتب های بی ادبی:

«رومانتیسم: عشق دخترکان دم بخت»

تا حال مکاتب بی ادبی مانند سمبولیسم و کلاسیسیسم را بررسی کرده ایم. ما اصلا قصد نداریم آنها را به نقد بکشیم و سعی مان این بوده است تا با نقل عین به عین واقعیت، چهره پلید و مخدوش این مکاتب را که الحق بی ادب هم هستند رونمایی کنیم. پس از ما انتظار تحریف تاریخ را نداشته باشید. در این مطلب سعی داریم افشاگری تازه ای در باب مکتب رومانتیسم عرضه کنیم.
بهتر است برای افشای ذات ناراست این مکتب، مطلب را با سخنی از «آلفره دوموسه» آغاز کنیم:

«رومانتیسم نه تحقیر قانون سه وحدت کلاسیک است، نه آمیختن کمدی با تراژدی و چیز دیگری از این قبیل. بیهوده برای گرفتن پروانه ای بالهای او را می چسبید، زیرا رشته های ظریفی که این بال را به بدن او وصل می کند، در میان انگشتانتان نابود خواهد شد. رومانتیسم ستاره گریانی است، رومانتیسم نسیم نالانی است، رومانتیسم پرتو ناگهانی و سرمستی بیماری است...»

از همین چند خط سخن دوموسه می توان فهمید که این مکتب چقدر پیچیده است. رومانتیسم بنابر گفته دوموسه بیش از اینکه یک جریان ادبی و هنری باشد ملقمه ای از زیست شناسی شاخه پروانه شناسی، فیزیک شاخه اختر فیزیک، جغرافیا شاخه بادشناسی و در نهایت روانشناسی است. البته با کمی دقت باز می توان رد پایی از مسکرات را هم در انتهای گفته هایش دید که با بررسی دقیقتر سیر شکل گیری این مکتب به مفاسد بیشتری نیز خواهد رسید.

کلمه رومانتیک:
خیلی ها معتقدند که رومانتیسم هم خانواده رومانتیک است که پر بیراه هم نگفته اند و این نکته را یک بچه سوم دبستانی هم می تواند بگوید. رومانتیک به معانی مختلفی به کار می رود که امروزه نیز رگه هایی از آن در فرهنگ عامیانه به کار می رود. مانند احساساتی، بچه سوسول، قرتی، عاشق پیشه پپه، هپروتی، تو جیبش شپش پشتک بارو می زنه حالا رفته عاشق شده، زن می خواد، دختری که دم غروب کنار پنجره بنشیند دنبال شوهر بگردد، بدون تو هرگز، با تو همیشه و از اینجور مفاهیم عمیق.
البته کلاسیسین ها وقتی می خواستند به هم فحش بدهند از لفظ رومانتیک استفاده می کردند که سرکردگی این گروه را «گوته»  به عهده داشت. کلاسیک ها و با رومانتیک ها مانند کارد  پنیر بودند با هم. رومانتیک ها غالبا در کافی شاپ ها دور هم جمع می شدند و کلاسیک ها برای پوززنی آنها در قلیانی ها. البته بعد از گشت زمان رومانتیک بودن از حالت فحش به تعریف تبدیل شد. مخصوصا همه دخترها دوست داشتند شوهرهایشان رومانتیک باشند و اینطور شد که برای رومانتیک ها دست و پا می شکستند.

از کلاسیسیسم تا رومانتیسم:
کلاسیک ها که به مرور زمان وقتی دیدند که دخترها به آنها کم محلی می کنند و بیشتر دوست دارند با رومانتیک ها باشند، رفته رفته سر خورده شدند و عده زیادی از آنها در دام اعتیاد افتادند. اینطور شد که از اواخر قرن 17 به مرور زمان عرصه به دست رومانتیک ها افتاد. در نیمه اول قرن 18 فساد و تباهی بالا گرفت و به علت تهاجم فرهنگی و علی الخصوص توزیع فیلم های قاچاق در سطح جامعه اشراف به هرزگی و عیاشی افتاده بودند. هزینه زندگی و موازنه مالی بهم خورده بود و مجلس هم لایحه هدفمند کردن یارانه ها را تصویب نمی کرد. بحران اقتصادی سراسر اروپا را فرا گرفته بود. نویسندگان که دیدند شیر تو شیر است تصمیم گرفتند از فواعد خشک کلاسیک عدول کنند تا بتوانند برای خود یک زندگی آبرومند جفت و جور کنند. آنها خواستار آزادی بیان، مسکن، اشتغال، وام خرید خودرو، سهولت ازدواج، بیمه درمانی و بیمه عمر بودند. تعداد روزنامه ها روز به روز افزایش می یافت و تعداد فرهنگسرا ها در کشور افزایش می یافت. به همین ترتیب به مرور زمان لزوم احداث سازمان فرهنگی و هنری احساس شد. رومانتیک ها که دیگر دخترها قربان صدقه شان می رفتند، مدام جولان می دادند و هر چه هیات حاکمه می خواست نطفه این اغتشاش را بخشکاند متاسفانه موفق نمی شد و بالاخره حکومت تسلیم خواسته دختران شد.
رومانتیک ها اعتقاد داشتند که باید از شرایط موجود فرار کرد و به شرایط دیگری پناه برد. همین اعتقادات را در گوش دختران نیز زمزمه کردند و به مرور زمان پدیده ای به نام «دختران فراری» بوجود آمد که تا کنون نیز ادامه پیدا کرده است.
رومانتیک ها اعتقاد داشتند که کلاسیک ها روح پیرمردانه ای دارند و باید برعکس آنها در زندگی شور و هیجان داشت و از آنها برای نوشتن الهام گرفت. «روسو» در این باره می گوید: «مقابله با شور و هیجان، فقط با شور و هیجان امکان دارد.» همین نگرش باعث شد تا رومانتیک ها به قرص های شادی آور پناه ببرند و مدام اکس پارتی راه بیاندازند. رومانتیک ها بر عکس کلاسیک ها که آدم های با شعور و با فهمی بودند سعی می کردند، خودشان را احساساتی و خُل و چل نشان دهند. تقریبا برای جلب توجه دختران به هر کاری دست می زدند و متاسفانه آن دختران معصوم نیز در دام اهداف شوم آنها می افتادند.

تاثیر مادام  دواستال:
مادام دواستال (1766-1817) از همان دختران اغفال شده ای بود که ارادت خاصی به رومانتیک بودن داشت. او در سال 1810 کتابی با نام «درباره آلمان» منتشر کرد که تاثیر زیادی بر پیدایش مکتب رومانتیک داشت. البته ناپلئون فقید با تیزهوشی تمام و به کمک دست اندرکاران زحمتکش اداره ممیزی جلوی انتشار این کتاب را گرفته و تمام نُسخ آن را از کتاب فروشی ها جمع آوری کرد. البته با وجود تلاش شبانه روزی این عزیزان باز این کتاب بطور زیر پله ای و قاچاق فروخته می شد.
مادام دواستال در کتابش آورده است: «هیچ چیزی در زندگی نباید متوقف کننده باشد و هنر اگر تغییر نکند، محکوم به فساد است.» همین زبان سرخ بالاخره سر سبز این «مادام» را به باد داد و بالاخره «آدام» شد. وی در روز 14 ژوئیه 1817 به ناگه دار فانی را وداع گفت. البته کتاب وی با همان شیوه زیر پله ای به فرانسه هم رسید و آنها را هم اغفال کرد.

مکتب رومانتیک:
فرانسوی ها که انگار به جز ادبیات کار دیگری در زندگی نداشتند و کلا زندگی شان را به درست کردن مکتب های بی ادبی اختصاص داده بودند، اینبار هم وارد کارزار شدند. رومانتیسم که در کشور انگلیس بوجود آمده بود و بعدا به آلمان رفته بود، پس از مدتی وارد فرانسه شد. ولی تا آن موقع نه انگلیسی ها و نه آلمانی ها به فکر درست کردن یک مکتب نیافتاده بودند و اینبار هم فرانسوی ها آن را به نام خود زدند و مکتب رومانتیسم را برای ضایع کردن کلاسیسیم راه انداختند. فرانسوی ها چنان رومانتیسم را به عنوان یک مکتب تازه مطرح کردند که بعدا انگلیسی ها و آلمانی ها با حیرت دوباره از این مکتب تاثیر گرفتند و کلی هم به به و چه چه کردند.
فرانسوی ها که با این قدرت این مکتب را به صاحبان اصلی اش دوباره غالب کردند، پر واضح است که با کل اروپا باید چه کرده باشند. اینطور شد که کل اروپا تا مدتی رومانتیک شدند.

اصول مکتب رومانتیک:
برخلاف کلاسیسیم نمی توان اصولی مدون برای رومانتیسم برشمرد ولی می توان در قیاس با کلاسیسیم موارد زیر را بیان کرد:
1-    رومانتیک ها بر خلاف کلاسیک ها که زیبایی ها و خوبی ها را بیان می کنند به بیان زشتی ها و بدی ها هم می پردازند که البته بشتر نشان دهنده مزدور استکبار بودن آنها در جهت تشویش اذهان عمومی است.
2-    هر چه کلاسیک ها آدم های با شعور و فهمی هستند، رومانتیک ها احساساتی و خیالبافند. به همین دلیل همیشه قبض موبایلشان به علت ارسال پیامک های عاشقانه نجومی است.
3-    رومانتیک ها به جای تقلید از آثار یونانی از آثار معاصر ملل و افسانه های ملی کشورها الهام می گیرند زیرا که معتقدند آثار یونانی دِموده شده اند.
4-    رومانتیک ها بیشتر به جلال و جمال و رنگ و منظره اهمیت می دهند. همین نگرش آنهاست که باعث می شود تا دختران به جای اینکه بروند و درس بخوانند، با مانتوهای تنگ و آرایش غلیظ  در خیابان ها بگردند.
5-    رومانتیک ها کلا به آزادی فکر و بیان و شکستن تمام قواعد و دستورهای کلاسیک ها اعتقاد دارند که البته این یکی با کمی آب خنک خوردن و گفتگوی خصوصی قابل حل است.

افول رومانتیسم در فرانسه:
سال 1830 که اوج کمال رومانتیسم بود در عین حال شروع افول آن نیز بود. خیلی واضح است چون اوج یعنی نقطه ای که دو طرفش کمی از آن پایین تر باشد. پس بعد از اوج ما افول خواهیم داشت.(بهتر است بخش ماکزیمم توابع را در درس حسابان1 مرور کنید). البته دلیل این افول فقط مباحث ریاضی نبودند. بلکه از آنجایی که همه رومانتیک شده بودند، دیگر جذابیتشان را برای دختران از دست داده بودند. آنها شوهری می خواستند که با بقیه فرق بکند. حالا که همه رومانتیک بودند، دختران دیگر به آنها محل سگ هم نمی گذاشتند و از همان موقع بود که هر کس رومانتیک بازی اضافه در می آورد همه عُق می زدند. البته دلیل دیگرش هم کنار کشیدن اغلب هنرمندان این مکتب بود. آنها که دیگر زنشان را گرفته بودند دلیلی برای رومانتیک بودن نداشتند. در زیر عاقبت عده ای از سران این مکتب آورده شده است:

لامارتین: او که وارد عرصه سیاست شده بود می خواست وارد مجلس شود. به همین دلیل برای جلوگیری از رد صلاحیتش هرگونه ارتباطی را با این مکتب رد و تکذیب کرد. در سال 1834 نماینده مجلس شد و از آن هنگام به بعد فقط به ملتش خدمت کرد و عاقبت به خیر شد.
آلفره دوموسه: آنقدر در اکس پارتی ها از خودش شور و هیجان نشان داد که عاقبت به علت میخواری و عیاشی بسیار قبل از پیری مُرد.
آلفره دوینیی: در سال 1838 با ویکتورهوگو دعوایش شد و به خاطر همین از این مکتب کشید کنار. خیلی ها معتقدند دعوایشان بر سر جنسی بوده که آلفره از ویکتور کش رفته بوده است.
سنت بوو: او که منتقد معروف و بزرگ رومانتیسم به شمار می رفت در سال 1840 در رسانه حاضر شده و ارتباطش را با این مکتب بالکل منکر شد و ارادت قبلی اش را به این مکتب، حاصل دوستان ناباب و ایادی استکبار بیان کرد.
ویکتور هوگو: به جز سالهای 1843 تا 1854 که به علت مرگ دخترش ننوشت تا پایان عمرش 1885 به نوشتن ادامه داد ولی از آنجایی که دیگر خودش مانده بود و حوضش به همین دلیل نتوانست کاری بکند. به خاطر کهولت سن و مرگ دخترش هم دیگر نتوانست در پارتی ها شرکت کند که باعث شد تا از وقتش بیشتر استفاده کرده و بینوایان را نوشت که تا حالا هزار بار از رویش کلیپ، فیلم سینمایی، کارتون، سریال، نمایشنامه رادیویی ساخته شده و در تمام کانال های تلویزیون نشان داده اند.

با نگاهی اجمالی به نحوه شکل گیری و تکامل مکتب رومانتیسم به این نتیجه می رسیم که اگر سازمان ملی جوانان فرانسه راه حل خوبی برای ازدواج جوانان مانند طرح «ازدواج دخترها و پسرهای جوان و زندگی در خانه پدرانشان» پیدا کرده بود و از طرفی برای دخترها و پسرها قبل از ازدواج کلاس های مشاوره خوب برای انتخاب درست همسر می گذاشت، شاید دیگر نیروی انتظامی آنها هم برای منهدم کردن اینگونه مکتب ها اینقدر هزینه نمی کرد و اکنون آنها اینقدر دختر فراری نداشتند و زندگی شان گل و بلبل بود.

 

[منتشر شده در همشهری داستان ٣ و مثل همیشه با جرح و تعدیل های بی مورد وزارت ارشادی و ...]

 

     ٢٠ مهر ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  راه اندازی سایت حالنامه
تعطیلی این وبلاگ
کارگاه ورک شاپ!
محفل انس آقایانِ ابجد
اخلاق شهروندی(5)
در این مکان توبه پذیرفته می شود!
ما هفت نفر بودیم
از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

 ::فرهاد سخنان::

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0