از خط خارج شدگان

 


هشدار: این مطلب مشمول ممیزی کامل قرار گرفته و توسط ممیزان گمنام وزارت ارشاد از همشهری داستان شماره چهارم بالکل حذف شده است. لذا خواهشمند است از خواندن آن امتناع ورزید.


مکتب های بی ادبی:

«رئالیسم: از خط خارج شدگان»

مکاتب بی ادبی مثل دانه های تسبیحی می مانند که با نخی به هم وصل شده اند و هر یک به دیگری بیش از بسیار مرتبط است. همانطور که در مکتب رذیله رومانتیسم اشاره شد به خوبی دیدید که چطور سبک سری یک عده دختر جوان و یک عده نویسنده از خدا بی خبر نه تنها باعث بوجود آمدن مکتبی به آن بی ادبی و دور از فرهنگ شد بلکه به ازدواج هایی نه از روی عقل و شعور و فقط بر پای احساس منجر شد. گسترش اینگونه ازدواج های غیر کارشناسی خانواده های دخترها را بسیار نگران کرد و از سویی با گذشت شش ماهه اول زندگی و دوران گل و بلبل زندگی زناشویی تازه دخترها و نیز پسرها فهمیدند که چه شکری خورده اند و کل زندگی «دوست دارم» و «قربونت برم» و از این نوع قرتی بازی ها نیست و کلی مسئولیت دارد. با به دنیا آمدن بچه ها و مصائب پوشک عوض کردن و شیر دادن و شب زنده داری ها، دیگر دخترکان را عاصی کرد و در روز دو سه باری از روی قهر به خانه پدری می رفتند و این تبدیل شده بود به معضل اصلی نویسندگان رومانتیک. نویسنده های رومانتیک که دیگر خرج و مخارج زندگی، اقساط وام های مهر رضا و مسکن مهر، هزینه پوشک و شیر خشک بچه هایشان آنها را به ستوه آورده بود، فهمیدند که خبط بزرگی کرده اند و باید کمی واقع گرایانه تر به زندگی نگاه کنند. به مرور زمان مرکزهای مشاوره ازدواج، کارگاه های آموزش روابط زناشویی و .. ترویج پیدا کردند و دیگر بحث ازدواج رو به سویی تخصصی و کارشناسی شدن نهاد. نویسندگان رومانتیک که خود از اولین قربانیان آن تفکر احمقانه و قرتی بازی رومانتیکی بودند یواش یواش سعی کردن در آثار خود بیشتر به واقعیت های زندگی و مشکلات آن بپردازند تا حداقل بچه هایشان دچار آن اشتباهی که خود شده اند، نشوند و آینده روشنی را برای آنها ترسیم کنند. اینطور شد که نویسندگان رومانتیک سر به راه شدند و شدند مرد زندگی.

رومانتیسم اجتماعی:
رومانتیک ها که چشمشان به واقعیت های زندگی باز شده بود و دیگر از آن عالم هپروت جدا شده بودند تازه فهمیدند که ای داد بیداد که چقدر در جامعه مشکلات است. در سال های 1815 تا 1850 گرانی مسکن و میوه، شهریه مدرسه بچه ها، هزینه هدیه سالگرد نامزدی و عقد و عروسی عیال، خرید شب عید و تقارن همه این ها با سقوط امپراطوری ناپلئون، آنها را به این فکر فرو برد که دستی به سر و روی نظام اجتماعی بکشند و کم کم افکار پلید براندازی در ذهن آنها منور گشت.
آنها که می دانستند این نوع منورالفکری ها به تنهایی میسر نیست سعی کردند به جای فردگرایی رومانتیکی به جمع گرایی روی بیاورند، ولی در نتیجه تاثیری نداشت و به جایی اینکه آنها را با ماشین سواری و تک تک روانه خوردن آب خنک کنند با یک عدد خاور بطور جمعی همه را به جایی فرستادند که عرب نی انداخت. پس از کمی نوازش و تشریح قوانین روز جامعه آنها را با مقدار متنابهی از نی های جمع شده به خانه فرستادند. جالب این جاست که آنها از تک و تا نیافتادند وفقط کمی در شیوه مبارزاتی خود تغییر دادند و سعی کردند در زمینه های فکری کاملا واقع گرا بوده ولی در جنبه های عملی رومانتیک باقی بمانند و بیشتر در تخیلات خود تغییرات مدنی و اصلاحات را متصور شوند و بیشتر به زن و زندگی شان برسند.

تاثیر بالزاک:
بالزاک از معدود نویسندگانی بود که دل را به دریا زد و شروع کرد به افشاگری. وی در مقدمه سی صفحه ای «دختر زرین چشم» جامعه فرانسه را طبقاتی خواند و کی از فسادهای مالی آن دوران را افشا کرد. او که هنوز دو هزاری اش نیفتاده بود که چه خطای بزرگی کرده است خود به خود تبدیل به پیشوای مسلم رئالیست شد. او در سال 1840 مدعی شد که نویسنده از جهات بسیاری به مورخ شباهت دارد و تقریبا هر دو یکی هستند و با این حربه توانست از انتشاراتی ها دو برابر پول بگیرد و بدین ترتیب برای خود زندگی ای به هم زد.
بالزاک کماکان به افشاگری های خود ادامه می داد. همه فکر می کردن که این کارهای متحورانه، او را به کشتن خواهد داد ولی بعدتر مشخص شد که او برای ایجاد تفرقه بین ملت و دولت از رسانه های خارجی پول می گرفته و به جای اینکه واقعیت ها را انعکاس دهد دست به اغراق می زده است. در اعترافاتی که از وی درآمده است این جمله شاهد همین ماجراست:

«زندگی عبارت از توده١ ای حوادث و مسائل کوچک است که رمان نویس باید آنها را تا حد لزوم بزرگ کند.»

همین یک جمله کافی است تا به تفکر وی در زمینه گزینش وقایع، بزرگ نمایی، وارونه نمایی، تشویش اذهان عمومی، تفکرات براندازی، تزریق پول از طرف اجانب و مزدوری وی پی ببرید.

نبرد رئالیسم:
دشمن که دید نقشه هایش در زمینه ادبیات چندان کارساز نیفتاده است به عرصه نقاشی روی آورد و بالاخره توانست توسط «گوستاو کوربه» افکار رئالیستی و براندازانه را در عرصه نقاشی گسترش داده و از آنجا به ادبیات هم سرایت داد. بالاخره خدعه ها و دسیسه های دشمن کارگر افتاد و رئالیسم ادبی در فرانسه پایه گذاری شد. فرانسوی ها که به جز تولید پژو و رنو در تولید مکاتب بی ادبی شهره عام و خاص هستند، این بار نیز دست از سر ادبیات بر نداشتند و بالاخره کار خودشان را کردند.
پس از اینکه گرد و غبارهای ناشی از فرافکنی رسان های خارجی و بیگانه خوابید چهره سه نفر از نویسندگان نه چندان مهم به نام های «شانفلوری»، «مورژه» و «دورانتی» نمایان شد. اولین بار شانفلوری در «مانیفست رئالیسم» نام رئالیسم و قواعد آن را مطرح کرد و حالا که عرصه را در دست می دید مدام بیانیه و خطابه در مورد آن صادر می کرد، غافل از آن که تاریخ و آیندگان در مورد چنین عوامل مزدوری، قضاوت خواهد کرد.
او بالزاک را پیشوا و مقتدای خود قرار داده بود و همین او را به بیراهه کشید. او در سال 1852 عقاید خود را بطور مدون در آورد و منتشر کرد و اگر در آن موقع وزارت ارشادی مقتدر با ممیزانی دلسوز حضور می داشت قطعا پیشاپیش شجره ناپاک این نوع افکار هم خشکیده می شد.
دورانتی که رفیق و پیرو شانفلوری و نفر دوم تشکیلات وی بود نشریه «رئالیسم» را منتشر کرده و تا توانست به «پارناسین»٢ها فحش داد. کلا دست به فحش و ناسزای دورانتی بسیار خوب بود و بصورت هنرمندانه ای روی مردم اسم می گذاشت. وی که با رومانتیک ها احتمالا سر ارث و میراث بسیار مشکل داشت، «هوگو» را «غول»، «موسه» را «سایه دون ژوان» و «گوتیه» را «پیرمرد خسته از ساده لوحی» می نامید. احتمالا شعار هایی مانند «دوچرخه، سیبیل بابات می چرخه» را هم دورانتی در مورد  آنها گفته باشد.
وزارت ارشاد فرانسه با اینکه چندان مقتدر نبود ولی دیگر طاقتش طاق شد و از ترس اینکه نکند فحش های دورانتی پایین تنه ای و ناموسی شود، مجله وی را پس 5 ماه دندان روی جگر گذاشتن تعطیل کرد. ولی آنها از پای ننشتند و دوباره به دادن بیانیه و شب نامه روی آوردند و در بیانیه های خود به تهدید شعرا پرداخت و حتی مدعی شدند که هرکس که شعر بگوید محکوم به اعدام است. همین تهدیدهای گاه و بی گاه باعث شد تا دیگر ذوق و قریحه شاعران خشک شده و همه به نوشتن رمان و نثر رو بیاورند و اینگونه شد که از سال 1850 تا 1890 به عصر رمان نویسی مبدل گشت.

البته سال ها بعد تحت طرح های امنیت اجتماعی این اراذل و اوباش دستگیر شده و در روزنامه ها با نام های مستعار «شین» و «دال» به اتهام لجن پراکنی معرفی شدند که همه به راحتی فهمیدند که منظورشان شانفلوری و دورانتی است و اینطوری آبرویشان هم رفت و خسر الدنیا و الآخره شدند.

رئالیسم و برون گرایی:
از آنجایی که در ابتدای مطلب گفته شد، روز به روز دید کارشناسانه و علمی بیشتر وارد زندگی مردم می شد. بدین ترتیب نویسندگان هم سعی می کردند دیگر خیالبافی نکنند و در این نهضت علمی سهیم باشند. پیشرفت های روزافزون در زمینه های نانو تکنولوژی، انرژی هسته ای، شبیه سازی حیوان و انسان باعص شد که «فلوبر» در این زمینه بگوید: «رمان باید همان روش علم را برای خود برگزیند.»
رئالیست ها بیشتر از اینکه درون گرا باشند به برون گرایی روی آوردند و مدام خود را بیرون می ریختند که گشت ارشاد آنها را ارشاد کرد و کمی کنترل شدند. آنها رمان هایی کاملا علمی و کارشناسی شده از پیرامون خود می نوشتند و بیشتر از اینکه در مورد آن ور آب بنویسند از این ور آب می نوشتند و غالبا رمان هایشان در مورد سرزمین های خودشان بود. البته این دقیق شدن در واقعیات محل زندگی خود، دوباره نویسندگان رئالیست را دچار مشکل کرد. آنها برخی واقعیت ها و حقایقی را نوشتند که جزو اسناد محرمانه و طبقه بندی شده بود و برایشان بسیار گران تمام شد. زیرا «رنان» می گوید حقیقت اندوهبار است و «نیچه» حقیقت را مرگبار می خواند و «من(نویسنده)» نیز آن را خطرناک می دانم. همین سه دیدگاه محترم به وضوح دلایل مسئولین ذی ربط آن زمان را روشن می سازد که چرا باید برخی از نویسندگان رئالیسم را که از خط خارج شده بودند، به خط می آوردند تا خدای ناکرده مردم دچار اندوه، مرگ یا خطر نشوند.

فلوبر و قواعد رئالیسم:
«گوستاو فلوبر» با اثر «مادام بوواری»٣ بزرگترین نویسنده رئالیست زمانه است که عقاید وی در مورد مکتب رئالیسم برای شناخت هرچه بیشتر دشمن و دسیسه هایش حائز اهمیت است.
افکار فلوبر را با کمی کنکاش و زحمت شبانه روزی دلسوزان این عرصه می توان از مقالاتش بیرون کشید و بصورت زیر بر شمرد:


- استفاده ابزاری از رمان ممنوع است: همین دیدگاه نشانگر عدم تعهد وی به هنر است. او از دادن هرگونه پیام اخلاقی، مذهبی، اجتماعی، سیاسی در رمان امتناع می کرد. به خاطر همین هیچ گاه نه در صدا و سیما فرانسه استخدام شد و نه در هیچ جشنواره دولتی ای مقامی کسب کرد.
- قالب و محتوا برابر هستند: این را هر ننه قمری هم می داند البته با تبصره محتوا برابرتر است.
- رمان باید غیر شخصی باشد: مشخص است که پدر و مادرش لقمه حلال به وی داده اند که او رمان را هم برای استفاده شخصی جایز نمی داند. او معتقد است رمان باید برای استفاده عموم باشد.
- رمان نویس باید یک قاضی عادل باشد: البته این تفکر کاملا مغایر با قانون اساسی است و قانون تفکیک قوای سه گانه و نیز قانون تک شغله بودن را نقض می کند. از همین جا می شود به روح قانون گریزی قولبر و رئالیست ها پی برد.
- شخصیت ها باید کاملا واقعی باشند: شخصیت باید آدم باشد. شاخ نداشته باشد. دم نداشته باشد. پرواز نکند. تک سلولی نباشد. دوزیست نباشد و در نهایت جزو رده پستان داران باشد.
- «باید از هر چیزی که شبیه الهام است حذر کرد»: این جمله نشان از یک ازدواج ناموفق در زندگی فلوبر دارد. احتمالا «الهام» زن سابق وی بوده که اخلاق «این رو بخر، اون رو بخر» داشته و مدام شغل فلوبر را توی سرش می زده که چرا نرفته است مهندس یا دکتر بشود و او جلوی دوستانش خجالت می کشیده که بگوید او نویسنده است. زندگی نافرجام آنها به طلاق کشیده و تازه برای دادن مهریه اش که 1823 سکه بهار آزادی به تاریخ تولدش بوده، چند وقتی هم زندان رفته و هنوز هم دارد هر ماه بدهی اش را به وی می دهد. همین ماجرا باعث شده که وی همه را از هرگونه الهامی بر خذر دارد و می گوید: «انسان با الهام زندگی نمی کند.» منظور از انسان در اینجا نوع انسان است و به همه بر می گردد.

از این مکتب می توان به خوبی درس گرفت که نباید خام رسانه های بیگانه شد و بهتر بود مجلس وقت فرانسه قاون عدم استفاده از ماهواره را زودتر تصویب می کرد و با همکاری نیروی انتظامی وقت فرانسه در قالب طرح امنیت اجتماعی همه ماهواره ها جمع می شد تا شاهد شکل گیری اینگونه گروهک های برانداز و ناسپاس نمی بودند.


١ به این کلمه بیشتر دقت کنید. آیا شما را به تفکرات کمونیستی و مارکسیستی این نویسنده سوق نمی دهد؟ برای آنها که اهل فکرند. از ما فقط اشاره!
٢ پارناسین ها با همان جریان «هنر برای هنر» از تفکرات بسیار بی ادبی است که در آینده به افشای آنها هم خواهیم پرداخت.
٣ البته اصل کتاب بدون کم وکاست با مجوز ارشاد چاپ شده است و در اختیار عموم است ولی نسخه ای هم دور میدان انقلاب به فروش می رسد که روح فلوبر هم از اضافات آن خبر ندارد.

 

[منتشر نشده در همشهری داستان شماره چهارم]


 

     ٢٠ آذر ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف

 


اهداف تشکیل هر نوع تشکیلاتی بسته به آدم هایی که دور هم جمع می شوند تا آن را راه اندازی کنند، بسیار می تواند با هم فرق داشته باشد. مثلا «جمعیت حفظ آزادی فکری پلانگتون ها» با «انجمن حمایت از حقوق زنان کامیون دار» قطعا با یکدیگر فرق می کنند و نمی توان آنها را در یک دسته قرار داد. با این وجود یک نقطه اشتراک غالبا در تمامی این نوع تشکیلات وجود دارد:


1-عده ای دور هم جمع می شوند.
2-تصمیم می گیرند چیزی را نجات دهند.
3-خودشان گرفتار همان چیز می شوند.
4-حتی خودشان را هم نمی توانند از دست چیز نجات دهند.
5-تشکیلات جدیدی برای همان چیز جدید راه اندازی می کنند.
6-برو به یک.


حال می خواهیم به انواع تشکیلات بر اساس اینکه چه چیزی را می خواهند نجات دهند بپردازیم:


تشکل های نجات نوع بشر: در این تشکل ها غالبا سوپرمن ها، بتمن ها، پوریای ولی ها، تختی ها و ... فعالیت می کنند. آنها معتقد هستند که همه مردم جهان در خطرند و باید آنها را نجات داد. از لحاظ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، شعوری، فهمی، درکی و ... . بطور قطع آنها از نخبگان و بیش فهم ترین افراد جامعه هستند که عاری از هرگونه خطا و کج روی می باشند. وظیفه اصلی آنها هدایت و نجات بشر است و امری است اجباری و بشر حق انتخاب ندارد و حتما باید نجات یابد.


تشکل های نجات نوع حیوان:  در این نوع از تشکیلات دیگر دغدغه نوع بشر وجود ندارد. انسان نوعی موجود خونخوار تعریف می شود که حق حیوانات را خورده است. آنها معتقدند گربه ها و سگ ها باید به انسان ها قلاده ببندند چون به مراتب وحشی ترند. انها اعتقاد دارند که انسان ها دیگر مشکلی ندارند. نه فقری هست و نه اعتیادی و از آنجا که هیچ انسانی در آفریقا از گشنگی نمی میرد و هیچ جنگی در افغانستان و عراق و دیگر نقاط مختلف جهان وجود ندارد و نوع بشر بسیار به رفاه و آرامش و امنیت رسیده است حالا وقت آن است که به حقوق حقه حیوانات رسیدگی شود. حق بیمه درمانی، بیمه بیکاری، مسکن، خوراک و پوشاک، حق انتخاب آزادانه همسر، برگزاری انتخابات آزاد برای انتخاب رییس جنگل و درآمدن از زیر یوغ شیر -سلطان جنگل- و ایجاد جنبش های ضد امپریالیستی و بورژوازی توسط پوروتالیای حیوانی از دغدغه ها و اهداف این گونه تشکل هاست.


تشکل های نجات نوع زن از دست نوع مرد: این گونه تشکل ها معتقدند موجودات زنده چهار دسته اند: انسان ها، حیوانات، گیاهان و مردها. انسان ها که اشرف مخلوقات هستند و حق حیات اصلی با آنهاست. حیوانات و گیاهان که زبان بسته ها ضررشان به کسی نمی رسد که هیچ، منفعت هم دارند و در نهایت مردها که موجوداتی ددمنش، درنده خوی و چرکین صفت هستند. آنها مدام حقوق انسان ها را پایمال می کنند و از هیچ فرصتی برای ظلم و سیطره بر آن ها چشم پوشی نمی کنند. اینگونه تشکل ها معتقدند مردها را باید به بندگی انسان ها درآورد و از آنها به عنوان بردگانی در اموری مانند آشپزی، سبزی پاک کردن، پوشک بچه عوض کردن، ظرف شستن و .. استفاده کرد. گروهی افراطی از این دسته حتی معتقدند زاییدن طفل و شیر دادن آن نیز باید بر عهده مردها باشد.


تشکل های نجات نوع کودک: آنها معتقدند کودک حق دارد پایش را جلوی بابایش دراز کند و شب ها هم مسواک نزند و والیدن حق ندارند به او چیزی بگویند. اگر چیزی گفتند کودکان حق دارند با شات گان، توپ 106 و یا حتی بمب هسته ای از خودشان دفاع کنند! کودک موجود لطیف و اهلی ای است که به مرور زمان وحشی شده و بالغ می شود. از آن به بعد بسته به جنسیت آنها این نوع از تشکیلات مسئولیت های خود را به تشکل های دیگر واگزار می کند.


تشکل های نجات نوع آزادی: تشکل های کتک خور جامعه. نطفه این نوع از تشکیلات غالبا در زندان ها بسته می شود. چند وقتی در سطح جامعه برای آزادی مبارزه می کنند و آخر هفته ها در زندان جلسات تشکیلات را با صرف آب خنک برگزار می کنند.


تشکل های نجات نوع هم ولایتی: هم ولایتی مثل خانواده آدم می ماند. هم ولایتی کار آدم را زودتر راه می اندازد. هم ولایتی کار آدم را حتی از دور هم انجام می دهد. هر جا هم ولایتی باشد انگار تو آنجایی. این ها همه شعار های تشکیلاتی از این دست است. این تشکل ها بجز هم ولایتی کسی را آدم حساب نمی کنند. باید حقوق هم ولایتی در اولویت قرار گیرد. هم ولایتی می تواند دمار از غیر هم ولایتی در بیاورد و این تشکل ها حامی آنها خواهد بود. برای رسیدن به یک ولایت پاک و عاری باید همه غیر ولایتی ها را در کوره سوزاند، به دار آویخت و یا به دریا ریخت. هم ولایتی به هرجا که برود آنجا ولایت خواهد بود و حق دارد تمام هم ولایتی های خود را با اتوبوس یا هر وسیله نقلیه دیگر به آنجا ببرد. اگر هم ولایتی رییس اداره ای شود تا آبدارچی اش هم باید هم ولایتی شود.


تشکل های نجات نوع ارباب رجوع: ناکارآمدترین تشکل های دنیا همین نوع از تشکیلات است. این نوع از تشکیلات یا وجود ندارد یا باز هم وجود ندارد. ارباب رجوع یک نوع موجود است و نمی توان به هیچ وجه من الوجوهی در مورد ماهیت آن بحث کرد و فقط می شود گفت که این پدیده وجود دارد. این موجود تنها تنابنده روی زمین است که می توان دغ و دلی های خانه، همسر، بچه، گرانی مسکن، شلوغی میادین تره بار، شهریه دانشگاه آزاد دختر و ... را سرش خالی کرد. ارباب رجوع کسی است که کارش یک ماه بیشتر طول کشیده و یا اصلا انجام نشود. این تشکل ها بنا دارند که از این نوع موجودات حمایت کنند دریغ که همین موجودات خود ارباب رجوع چنین تشکل هایی هستند و دور باطل و الی آخر.
 
تشکل های معرفی شده تعدادی از هزاران تشکلی است که هر ثانیه تشکیل می شوند تا عده ای را نجات دهند. اعضای آنها ناجیانی هستند که روزی و روزگاری کاره ای خواهند شد و شما حسرت خواهید خورد که چرا دست به کار نشده اید و برای خودتان تشکیلاتی راه نیانداخته اید. پس پیش به سوی تشکیلاتی نو با اهدافی منجیانه.

 

     ۱۳ آذر ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

عشق دخترکان دم بخت

 


مکتب های بی ادبی:

«رومانتیسم: عشق دخترکان دم بخت»

تا حال مکاتب بی ادبی مانند سمبولیسم و کلاسیسیسم را بررسی کرده ایم. ما اصلا قصد نداریم آنها را به نقد بکشیم و سعی مان این بوده است تا با نقل عین به عین واقعیت، چهره پلید و مخدوش این مکاتب را که الحق بی ادب هم هستند رونمایی کنیم. پس از ما انتظار تحریف تاریخ را نداشته باشید. در این مطلب سعی داریم افشاگری تازه ای در باب مکتب رومانتیسم عرضه کنیم.
بهتر است برای افشای ذات ناراست این مکتب، مطلب را با سخنی از «آلفره دوموسه» آغاز کنیم:

«رومانتیسم نه تحقیر قانون سه وحدت کلاسیک است، نه آمیختن کمدی با تراژدی و چیز دیگری از این قبیل. بیهوده برای گرفتن پروانه ای بالهای او را می چسبید، زیرا رشته های ظریفی که این بال را به بدن او وصل می کند، در میان انگشتانتان نابود خواهد شد. رومانتیسم ستاره گریانی است، رومانتیسم نسیم نالانی است، رومانتیسم پرتو ناگهانی و سرمستی بیماری است...»

از همین چند خط سخن دوموسه می توان فهمید که این مکتب چقدر پیچیده است. رومانتیسم بنابر گفته دوموسه بیش از اینکه یک جریان ادبی و هنری باشد ملقمه ای از زیست شناسی شاخه پروانه شناسی، فیزیک شاخه اختر فیزیک، جغرافیا شاخه بادشناسی و در نهایت روانشناسی است. البته با کمی دقت باز می توان رد پایی از مسکرات را هم در انتهای گفته هایش دید که با بررسی دقیقتر سیر شکل گیری این مکتب به مفاسد بیشتری نیز خواهد رسید.

کلمه رومانتیک:
خیلی ها معتقدند که رومانتیسم هم خانواده رومانتیک است که پر بیراه هم نگفته اند و این نکته را یک بچه سوم دبستانی هم می تواند بگوید. رومانتیک به معانی مختلفی به کار می رود که امروزه نیز رگه هایی از آن در فرهنگ عامیانه به کار می رود. مانند احساساتی، بچه سوسول، قرتی، عاشق پیشه پپه، هپروتی، تو جیبش شپش پشتک بارو می زنه حالا رفته عاشق شده، زن می خواد، دختری که دم غروب کنار پنجره بنشیند دنبال شوهر بگردد، بدون تو هرگز، با تو همیشه و از اینجور مفاهیم عمیق.
البته کلاسیسین ها وقتی می خواستند به هم فحش بدهند از لفظ رومانتیک استفاده می کردند که سرکردگی این گروه را «گوته»  به عهده داشت. کلاسیک ها و با رومانتیک ها مانند کارد  پنیر بودند با هم. رومانتیک ها غالبا در کافی شاپ ها دور هم جمع می شدند و کلاسیک ها برای پوززنی آنها در قلیانی ها. البته بعد از گشت زمان رومانتیک بودن از حالت فحش به تعریف تبدیل شد. مخصوصا همه دخترها دوست داشتند شوهرهایشان رومانتیک باشند و اینطور شد که برای رومانتیک ها دست و پا می شکستند.

از کلاسیسیسم تا رومانتیسم:
کلاسیک ها که به مرور زمان وقتی دیدند که دخترها به آنها کم محلی می کنند و بیشتر دوست دارند با رومانتیک ها باشند، رفته رفته سر خورده شدند و عده زیادی از آنها در دام اعتیاد افتادند. اینطور شد که از اواخر قرن 17 به مرور زمان عرصه به دست رومانتیک ها افتاد. در نیمه اول قرن 18 فساد و تباهی بالا گرفت و به علت تهاجم فرهنگی و علی الخصوص توزیع فیلم های قاچاق در سطح جامعه اشراف به هرزگی و عیاشی افتاده بودند. هزینه زندگی و موازنه مالی بهم خورده بود و مجلس هم لایحه هدفمند کردن یارانه ها را تصویب نمی کرد. بحران اقتصادی سراسر اروپا را فرا گرفته بود. نویسندگان که دیدند شیر تو شیر است تصمیم گرفتند از فواعد خشک کلاسیک عدول کنند تا بتوانند برای خود یک زندگی آبرومند جفت و جور کنند. آنها خواستار آزادی بیان، مسکن، اشتغال، وام خرید خودرو، سهولت ازدواج، بیمه درمانی و بیمه عمر بودند. تعداد روزنامه ها روز به روز افزایش می یافت و تعداد فرهنگسرا ها در کشور افزایش می یافت. به همین ترتیب به مرور زمان لزوم احداث سازمان فرهنگی و هنری احساس شد. رومانتیک ها که دیگر دخترها قربان صدقه شان می رفتند، مدام جولان می دادند و هر چه هیات حاکمه می خواست نطفه این اغتشاش را بخشکاند متاسفانه موفق نمی شد و بالاخره حکومت تسلیم خواسته دختران شد.
رومانتیک ها اعتقاد داشتند که باید از شرایط موجود فرار کرد و به شرایط دیگری پناه برد. همین اعتقادات را در گوش دختران نیز زمزمه کردند و به مرور زمان پدیده ای به نام «دختران فراری» بوجود آمد که تا کنون نیز ادامه پیدا کرده است.
رومانتیک ها اعتقاد داشتند که کلاسیک ها روح پیرمردانه ای دارند و باید برعکس آنها در زندگی شور و هیجان داشت و از آنها برای نوشتن الهام گرفت. «روسو» در این باره می گوید: «مقابله با شور و هیجان، فقط با شور و هیجان امکان دارد.» همین نگرش باعث شد تا رومانتیک ها به قرص های شادی آور پناه ببرند و مدام اکس پارتی راه بیاندازند. رومانتیک ها بر عکس کلاسیک ها که آدم های با شعور و با فهمی بودند سعی می کردند، خودشان را احساساتی و خُل و چل نشان دهند. تقریبا برای جلب توجه دختران به هر کاری دست می زدند و متاسفانه آن دختران معصوم نیز در دام اهداف شوم آنها می افتادند.

تاثیر مادام  دواستال:
مادام دواستال (1766-1817) از همان دختران اغفال شده ای بود که ارادت خاصی به رومانتیک بودن داشت. او در سال 1810 کتابی با نام «درباره آلمان» منتشر کرد که تاثیر زیادی بر پیدایش مکتب رومانتیک داشت. البته ناپلئون فقید با تیزهوشی تمام و به کمک دست اندرکاران زحمتکش اداره ممیزی جلوی انتشار این کتاب را گرفته و تمام نُسخ آن را از کتاب فروشی ها جمع آوری کرد. البته با وجود تلاش شبانه روزی این عزیزان باز این کتاب بطور زیر پله ای و قاچاق فروخته می شد.
مادام دواستال در کتابش آورده است: «هیچ چیزی در زندگی نباید متوقف کننده باشد و هنر اگر تغییر نکند، محکوم به فساد است.» همین زبان سرخ بالاخره سر سبز این «مادام» را به باد داد و بالاخره «آدام» شد. وی در روز 14 ژوئیه 1817 به ناگه دار فانی را وداع گفت. البته کتاب وی با همان شیوه زیر پله ای به فرانسه هم رسید و آنها را هم اغفال کرد.

مکتب رومانتیک:
فرانسوی ها که انگار به جز ادبیات کار دیگری در زندگی نداشتند و کلا زندگی شان را به درست کردن مکتب های بی ادبی اختصاص داده بودند، اینبار هم وارد کارزار شدند. رومانتیسم که در کشور انگلیس بوجود آمده بود و بعدا به آلمان رفته بود، پس از مدتی وارد فرانسه شد. ولی تا آن موقع نه انگلیسی ها و نه آلمانی ها به فکر درست کردن یک مکتب نیافتاده بودند و اینبار هم فرانسوی ها آن را به نام خود زدند و مکتب رومانتیسم را برای ضایع کردن کلاسیسیم راه انداختند. فرانسوی ها چنان رومانتیسم را به عنوان یک مکتب تازه مطرح کردند که بعدا انگلیسی ها و آلمانی ها با حیرت دوباره از این مکتب تاثیر گرفتند و کلی هم به به و چه چه کردند.
فرانسوی ها که با این قدرت این مکتب را به صاحبان اصلی اش دوباره غالب کردند، پر واضح است که با کل اروپا باید چه کرده باشند. اینطور شد که کل اروپا تا مدتی رومانتیک شدند.

اصول مکتب رومانتیک:
برخلاف کلاسیسیم نمی توان اصولی مدون برای رومانتیسم برشمرد ولی می توان در قیاس با کلاسیسیم موارد زیر را بیان کرد:
1-    رومانتیک ها بر خلاف کلاسیک ها که زیبایی ها و خوبی ها را بیان می کنند به بیان زشتی ها و بدی ها هم می پردازند که البته بشتر نشان دهنده مزدور استکبار بودن آنها در جهت تشویش اذهان عمومی است.
2-    هر چه کلاسیک ها آدم های با شعور و فهمی هستند، رومانتیک ها احساساتی و خیالبافند. به همین دلیل همیشه قبض موبایلشان به علت ارسال پیامک های عاشقانه نجومی است.
3-    رومانتیک ها به جای تقلید از آثار یونانی از آثار معاصر ملل و افسانه های ملی کشورها الهام می گیرند زیرا که معتقدند آثار یونانی دِموده شده اند.
4-    رومانتیک ها بیشتر به جلال و جمال و رنگ و منظره اهمیت می دهند. همین نگرش آنهاست که باعث می شود تا دختران به جای اینکه بروند و درس بخوانند، با مانتوهای تنگ و آرایش غلیظ  در خیابان ها بگردند.
5-    رومانتیک ها کلا به آزادی فکر و بیان و شکستن تمام قواعد و دستورهای کلاسیک ها اعتقاد دارند که البته این یکی با کمی آب خنک خوردن و گفتگوی خصوصی قابل حل است.

افول رومانتیسم در فرانسه:
سال 1830 که اوج کمال رومانتیسم بود در عین حال شروع افول آن نیز بود. خیلی واضح است چون اوج یعنی نقطه ای که دو طرفش کمی از آن پایین تر باشد. پس بعد از اوج ما افول خواهیم داشت.(بهتر است بخش ماکزیمم توابع را در درس حسابان1 مرور کنید). البته دلیل این افول فقط مباحث ریاضی نبودند. بلکه از آنجایی که همه رومانتیک شده بودند، دیگر جذابیتشان را برای دختران از دست داده بودند. آنها شوهری می خواستند که با بقیه فرق بکند. حالا که همه رومانتیک بودند، دختران دیگر به آنها محل سگ هم نمی گذاشتند و از همان موقع بود که هر کس رومانتیک بازی اضافه در می آورد همه عُق می زدند. البته دلیل دیگرش هم کنار کشیدن اغلب هنرمندان این مکتب بود. آنها که دیگر زنشان را گرفته بودند دلیلی برای رومانتیک بودن نداشتند. در زیر عاقبت عده ای از سران این مکتب آورده شده است:

لامارتین: او که وارد عرصه سیاست شده بود می خواست وارد مجلس شود. به همین دلیل برای جلوگیری از رد صلاحیتش هرگونه ارتباطی را با این مکتب رد و تکذیب کرد. در سال 1834 نماینده مجلس شد و از آن هنگام به بعد فقط به ملتش خدمت کرد و عاقبت به خیر شد.
آلفره دوموسه: آنقدر در اکس پارتی ها از خودش شور و هیجان نشان داد که عاقبت به علت میخواری و عیاشی بسیار قبل از پیری مُرد.
آلفره دوینیی: در سال 1838 با ویکتورهوگو دعوایش شد و به خاطر همین از این مکتب کشید کنار. خیلی ها معتقدند دعوایشان بر سر جنسی بوده که آلفره از ویکتور کش رفته بوده است.
سنت بوو: او که منتقد معروف و بزرگ رومانتیسم به شمار می رفت در سال 1840 در رسانه حاضر شده و ارتباطش را با این مکتب بالکل منکر شد و ارادت قبلی اش را به این مکتب، حاصل دوستان ناباب و ایادی استکبار بیان کرد.
ویکتور هوگو: به جز سالهای 1843 تا 1854 که به علت مرگ دخترش ننوشت تا پایان عمرش 1885 به نوشتن ادامه داد ولی از آنجایی که دیگر خودش مانده بود و حوضش به همین دلیل نتوانست کاری بکند. به خاطر کهولت سن و مرگ دخترش هم دیگر نتوانست در پارتی ها شرکت کند که باعث شد تا از وقتش بیشتر استفاده کرده و بینوایان را نوشت که تا حالا هزار بار از رویش کلیپ، فیلم سینمایی، کارتون، سریال، نمایشنامه رادیویی ساخته شده و در تمام کانال های تلویزیون نشان داده اند.

با نگاهی اجمالی به نحوه شکل گیری و تکامل مکتب رومانتیسم به این نتیجه می رسیم که اگر سازمان ملی جوانان فرانسه راه حل خوبی برای ازدواج جوانان مانند طرح «ازدواج دخترها و پسرهای جوان و زندگی در خانه پدرانشان» پیدا کرده بود و از طرفی برای دخترها و پسرها قبل از ازدواج کلاس های مشاوره خوب برای انتخاب درست همسر می گذاشت، شاید دیگر نیروی انتظامی آنها هم برای منهدم کردن اینگونه مکتب ها اینقدر هزینه نمی کرد و اکنون آنها اینقدر دختر فراری نداشتند و زندگی شان گل و بلبل بود.

 

[منتشر شده در همشهری داستان ٣ و مثل همیشه با جرح و تعدیل های بی مورد وزارت ارشادی و ...]

 

     ٢٠ مهر ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

دردنوشته های یک مستند ساز

 


تقدیم به بچه های جهادی


دوشنبه:
بالاخره رسیدیم. 26 ساعت توی راه بودیم و الآن مهره سوم ستون فقرات از بالا و مهره دوم از پایین دیگر غضروفی ندارند که رویش لم بدهند. بدنم قالب صندلی اتوبوس شده است. اتوبوسی که احتمالا در راه برگشت به موزه خودرو اهدا خواهد شد. توی راه کلی عکس و فیلم گرفتم که اینطور که بویش می آید به جز فیلم هایی که از بیابان گرفتم و موقعی که از بچه ها در حال خواب گرفتم چیزی اش به دردم نخورد. اگر بخواهم از فیلم های عنگام بیداری شان در مستند جهادی استفاده کنم، یاد قوم تاتار را به ذهن ها خواهد آورد.


سه شنبه:
امروز 50 تا عکس گرفتم و چهار ساعت فیلمبرداری کردم. الآن هم نشسته ام پشت کامپیوتری که با خودمان آورده ایم، تا عکس های به درد نخور را پاک کنم. تصمیم دارم بیشتر از عکس های خود اهالی روستا و منطقه در مستند استفاده کنم. ولی دریغ که در همه عکس ها حداقل یک نفر از بچه های خودمان هستند. در میان آن همه روستایی یکهو می بینی که کله سه نفر از جهادی ها زده است بیرون. رسیدم به عکس 8 تا پا. شاید باورتان نشود. می خواستم عکس یک کفش دوزک را بگیرم و کلی هم پدر خودم را در آورده بودم. خواستم شاتر را بزنم که دیدم 8 تا پا توی کادر ایستاده اند.

 

چهارشنبه:
امروز عکس های خوبی گرفتم. یکی از روستایی ها که موتور داشت من را برد روستاهای اطراف که شکر خدا بچه های خودمان نبودند. کلی عکس گرفتم از مردم، خانه ها و منطقه. یکی از عکس ها را خیلی دوست دارم. پیر زنی نشسته است کنار تنور و نان می پزد. همه چیزش خوب درآمده است. هم نور و هم کادری که بسته ام. ناهار را که خوردم رفتم پشت کامپیوتر را کمی عکس ها را نگاه کنم و اگر ادیت خواست انجام دهم. چشمتان روز بد نبیند. عکس پیر زن را که آوردم، دیدم یکی از بچه ها سرش را از تو تنور بیرون آورده اس و تا نیشش تا بناگوش باز است. بقیه عکس ها را که باز کردم، خشکم زد. همان کله با همان خنده در تمام عکس ها بود. یکجا از کنار الاغی بیرون آمده بود و در جای از توی چاه. دشات به ریش من می خندید. باید بروم و از شرکت سازنده فوتوشاپ شکایت کنم.


پنج شنبه:
برای کامپیوترم پسوورد گذاشتم. از همه عکس دارم بک آپ می گیردم و در سه جای هارد ذخیره می کنم که دیگر کسی نتواند به آنها دست درازی کند. خوابم می آید. چند ساعتی می روم و می خوابم. قرار است بعد از ظهر یکی از اهالی بیاید دونبالم و برویم عکس و فیلم بگیریم. یک ساعتی می خوابم. بلند که می شوم سرم سنگین است. صورتم را آبی می زنم و لباس پوشیده منتظر می مانم تا موتور سوار بیاید. هنوز یک ربعی مانده است تا وقت قرار. چهار تا از بچه ها ایستاده اند کنار دیوار. دست به گردن هم انداخته، از من می خواهند که عکسشان را بگیرم. همه با پیژامه و کلاه با گونه های آفتاب سوخته. کادر را می بندم و عکس می گیرم. دوربین پیام پر بودن حافظه را می دهد. تعجب می کنم. همین چند ساعت پیش خالی اش کرده بودم توی کامپیوتر. می روم توی اتاق مستند سازی تا عکس های مانده را خالی کنم. کابل را وصل می کنم. عکس ها را نگاه می کنم. حیرت انگیز است. عکس همان چهار نفر است با پیژامه و گونه های سوخته در 1233 حالت مختلف.

 

جمعه:
امروز شاید برای همه تعطیل باشد ولی برای ما جهادی ها تعطیل نیست. دیگر دوربین را عضوی از وجودم کرده ام و حتی هنگام خواب هم آن را از خودم جدا نمی کنم. تا حالا حدود 3000 عکس گرفته ام که مهر و موم شده ریخته ام توی کامپیوتر و دیگر به فضل خدا از دست بچه ها در امان خواهد بود. باید بنشینم و فیلم را تدوین کنم. با فیلم هایی که گرفته ام و این عکس ها فکر کنم مستند تاثیر گذاری از آب در بیاید.

(چند ماه بعد)

دوشنبه:
امروز برای معرفی گروه جهادی و فعالیت هایمان، علی الخصوص اردوی امسال رفته بودیم پیش یکی از مسئولین. می خواستیم جدای از معرفی گروه از او کمک مالی هم بگیریم برای اردوهای بعدی. فیلم را گذاشتیم برای پخش. همین طور که فیلم پخش می شد، او هم از ما سوال می پرسید. از منطقه ای که رفته بودیم. از مردم آنجاو در مورد اقلیمش. فعالیت هایمان در آنجا و خیلی سوال های دیگر که قسمتی از فیلم توجه اش را جلب کردی. فیلم را کمی برایش زدیم عقب. تصویر زیبایی بود از بیابان های اطراف روستا که خورشید داشت غروب می کرد. مسئول محترم از ما خواست که کمی روی فیلم زوم کنیم. آن دور دست ها جانوری، چیزی توجه اش را جلب کرده بود. خواست آن را بیاوریم جلو تا بهتر ببیندش. می گفت خیلی به کویر و بیابان و جانورهایش علاقه دارد. هر سال یک ماهی را در کویرهای اطراف ولایت خودشان می گذراند. چشمتان روز بد نبیند. وقتی که خوب زوم کردیم، دیدیم یکی از بچه های خودمان است با پیژامه و گونه ای سوخته که دارد به دوربین علامت پیروزی نشان می دهد. تصمیم دارم بروم و از شرکت سازنده دوربین شکایت کنم. آخر دوربین با این وضوح تصویر هم نوبر است.

[منتشر شده در فصلنامه «وارثین»]

 

     ٢٧ شهریور ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

روغن نباتی بهداشتی

 


خیلی از دوستان نسبت به ما نظر لطف داشتند و با فرستادن گل و شیرنی و کارت تبریک راه اندازی مشاور آنلاین را به ما تبریک گفتند که از همین جا از همه شان تشکر می کنم. البته هنوز هم نارضایتی خودم را از تخلیه چاه 20+ اعلام می کنم و عاجزانه خواهشمندم که در آگهی های خود شماره درج شده را که شماره ماست تصحیح کند، یا اینکه مدیر محترمشان بیایند با هم مذاکره کنیم تا یک شیفت مشاور باشیم و یک شیفت با گرفتن مبلغ پورسانتی چشم گیر برای آنها کار کنیم.


- سلام. بنده رییس کارخانه روغن نباتی [........] هستم. می خواستم شما به این شایعاتی که در مورد ضرر روغن نباتی گفته می شود، پایان دهید، آقا!
مشاور: از آنجایی که شما انسان محترم، با شخصیت و فهیمی هستید، همکاران بنده ابتدا شماره حسابی به شما خواهند داد و ما بعد از کمی تحقیق و بررسی در مورد روغن نباتی کارخانه شما، جواب قطعی خودمان را خواهیم داد.


- پسرم چند وقتیه به جای «سین» می گه «شین». به جای «ز» می گه «ژ». زیر چشماشم گود افتاده. لاغر شده. با رفیقاش مدام می ره بیرون و پول تو جیبی هایی هم که از من می گیره رو تند و تند تموم می کنه. خلاصه زنگ زدم بپرسم این بچه چشه؟ نکنه سیگاری شده باشه؟
مشاور: نه آقای محترم. جای هیچ نگرانی ای نیست. شما پسرتان را یک سر پیش دکتر گوش و حلق و بینی ببرید، احتمالا نوک زبانشان عیب کرده. زیر چشم گود شدن، برای شب نشینی با دوستانشان است که بالاخره جوانند و خرجشان هم بالاست. کشیدن چند تا سیگار هم که توی جوانی عادت خیلی از ماهاست. در هر حال پسر شما باید به داشتن چنین پدر حساس، پیگیری و مراقبی بر خود ببالد.


- من اسمم رزیتاست. اِوا ببخشید ... یادم رفت سلام کنم. سلام. پانته آ جون –جاریم- واسه لاغریش یه قرص خریده که حبه ای صدهزار تومنه. می خواستم ببینم قرص گرونتری واسه لاغری هست که بخرم تا پوزش رو بزنم. می خوام یه قیمتی داشته باشه که چشش در آد.
مشاور: متوجه شدم. پیشنهاد می کنم یک عدد پُتک 15 کیلویی بخرید و بعد بروید منزل جاری محترم و در حالی که دسته پتک را با زاویه 30 درجه نسبت به افق نگه داشته اید، بزنید سمت چپ چانه ایشان و بعد با یک عدد قاشق ناهار خوری چشم ایشان را در آورده و زیر پا له کنید. اینطوری هم پوزشان می خورد و هم چشمشان در می آید. از آن شب هم می توانید راحت بخوابید. متاسفانه دارویی که شما می خواهید نمی تواند خواسته ای شما را برآورده کند.


- سلام آقای مشاور. سریع می رم سر اصل مطلب. دخترم 35 سالشه. فوق لیسانس مکانیک از دانشگاه سراسری داره. توی یه شرکت خصوصی بین المللی کار می کنه. یه ماشین مزدا3 داره. خلاصه همه چیز براش فراهم بوده و ما نذاشتیم آب تو دلش تکون بخوره ولی دو هفته ای هست که افسردگی گرفته و نشسته  کنج اتاق. ما نفهمیدیم دردش چیه؟ می شه بگید چه دارویی مصرف کنه بهتره؟
مشاور: شما اصلا نگران نباشید. دوای درد ایشان نزد ماست. بعد از جوابی که دادم، آدرس خودتان را به همکارانم بدهید ان شاالله با خانم والده و گل و شیرینی خدمت می رسیم برای غلامی.


- مجدد سلام. بنده همان رییس کارخانه روغن نباتی [........] هستم. می خواستم ببینم نظر قطعی تون چی شد، بالاخره؟
مشاور: والله از شما بیشتر از این ها انتظار داشتیم ولی به هر حال روغن نباتی کارخانه شما بهداشتی و سالم است. اگر می خواهید که تنها روغن نباتی بهداشتی موجود در بازار متعلق به کارخانه شما باشد، باز هم التفاتی بفرمایید.

 

[کار شده در ویژه نامه طنز تابستانی هفته نامه سلامت]

 

     ٤ شهریور ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

ما 15 نفر بودیم

 


15 نفر بودیم که دبیرستانمان تمام نشده رفتیم جبهه. دوست، هم محلی، هم هیاتی بودیم با هم. بر عکس الآن جثه ام از همه شان بزرگتر بود ولی از نظر سنی کوچکترینشان بودم. هم قسم شده بودیم تا شهید نشدیم از خط بر نگردیم عقب. چند ماه اول در هر عملیاتی که شرکت می کردیم هر 15 نفرمان صحیح و سالم بر می گشتیم. حتی کوچکترین خراشی هم بر نمی داشتیم. رویمان نمی شد سرمان را بالا بگیریم از خجالت. تا اینکه طلسم شکست و یکی مان شهید شد. همه خوشحال و سر حال بودیم و منتظر رفتن. عملیات بعدی سه نفر دیگرمان هم رفتند پیش حوری ها.
توی صف حرکت می کردیم که پلاکم افتاد. خم شدم که بردارم، تیر خورد وسط پیشانی دوستم. او هم رفت. انگار پنج قل خوانده باشند برایمان. تیر می چرخید و می چرخید و به جای اینکه بخورد به من می خورد به بغل دستیم. نه نفرمان بیشتر نمانده بودیم. چهارتایمان نشسته بودیم توی سنگر و منچ بازی می کردیم که تنگم گرفت. وسط بازی رفتم مستراح که حمله هوایی شد. بیرون که آمدم دیدم سنگر نیست. دود شده بود رفته بود هوا. لعنت به ... که بد موقع بگیرد.
کربلای یک، دو، سه، چهار و پنج هم آمد و هر کدام از عملیات ها یکی شان رفت پیش خدا جز منی که کوچکتر از همه بودم. همه رفته بودند و دیگر نوبت من بود. منتظر کربلای شش بودم که دیگر نیامد. اسم عملیات ها عوض شد و من ماندم و حوضم. اواخر جنگ بود که اسیر شدم. خوشحال بودم که هنوز راه فراری است. کلی شکنجه ام کردند. بعضی از هم بندهایم شهید شدند ولی چون جثه ام درشت بود و بنیه ام قوی زود خوب می شدم. هر کاری کردند، نمردم. بالاخره آزاد شدیم.
برگشتم خانه. نه موشکی آمد و نه خمپاره و نه تیری. دیگر نا امید بودم که سرفه ها شروع شد. بدنم تحلیل رفت. افتادم به شیمی درمانی. حالا هم که نشسته ام روی تخت بیمارستان. موهایم ریخته است. هر ده دقیقه یکبار سرفه می کنم. دکترها گفته اند سرطان خون دارم و تا سه، چهار ماه دیگر رفتنی ام. خوشحالم. تلویزیون دارد تبلیغ شامپو نشان می دهد. دست می کشم به سرم و می خندم. اخبار علمی فرهنگی شروع می شود. می خواهم خاموش کنم که می گوید: «با توانمندی متخصصین جوان و محققین برومند این مرز و بوم داروی درمان سرطان خون کشف شد. مسئول پروژه این دارو گفته است ...»
تلویزیون را خاموش می کنم. شاید ترکشی، تیری، خمپاره ای، چیزی ...

 

[منتشر شده در خمپاره 3]

 

     ٢٤ تیر ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

نیازمندی ها(2)

 


جویای کار
حسابداری و برنامه ریزی برای تمام مشاغل
ارائه برنامه زمانی برای داوطلبان کنکور
ما نیازمند کار هستیم
جمعی از کارکنان اسبق سازمان برنامه و بودجه

***

کوروش راحت بخواب که ما بیداریم
تشک خوشخواب سیوند

***

برای ائتلاف به منظور شرکت در انتخابات
دختری خوش بر و رو، خوش هیکل، با لب و لوچ نمکی، شیرین بیان و خوش عکس با تحصیلات عالیه
استخدام می شود.
با تضمین صد در صدی معاونت رییس کل
ائتلاف خدمتگزاران به مردم بدون چشمداشت

***

لیپوساکشن بدون درد و خونریزی
شکم های گنده شما را کوچک می کنیم
انجمن ضد مال مردم خوری

***

کلاسهای دوره ای مدیتیشن
ما شما را از هرگونه استرس و نگرانی دور خواهیم کرد
با مدیریت چند تن از افراد هیات دولت کنونی

***

باشگاه کشتی آزاد برادران
با اساتید مجرب در عرصه سیاسی
فقط یک مدال بیاورید و وارد مجلس، شورای شهر و ... بشوید

***
فروش سوالات پایان ترم
نقد، اقساط 4 ترمی، ازدواج به شرط سوال
یک استاد عذب اوغلی
PirPesar@yahoo.com

***

فردی با شباهت هشتاد درصدی به عکس زیر استخدام می شود.
فرد مذکور باید به جای بنده حقیر در امتحان شرکت کند. جزوات و کتابهای مربوطه حاضرند.
شماره: 0921121121
حسن کچل

***

همایش ضد مردسالاری
چگونه به پسرها کم محلی کنیم و نمیریم؟
چگونه بدون اینکه پسری نازمان را بکشد، زندگی کنیم؟
چگونه پیر شویم ولی شوهر نکنیم؟
چگونه جزوه مان را بدون هیچ توقعی به یک پسر بدهیم؟
چگونه ذوق و شوق چایی بردن در خواستگاری را در خود بکشیم؟
و ...
پیر دختران فمنیست مقیم پایتخت

***

آرایش نا محسوس برای دختران دانشجو
مطمئن باشید حراست دانشگاه متوجه نخواهد شد
با تاثیر گذاری صد در صدی بر روی پسران

 

تکمله ١: اگر موردی با نیازمندی های امید مهدی نژاد یکی بود یا شباهت داشت بدانید که حق با اوست.

تکمله ٢: نیازمندی ها(١)

 

 

     ۱٦ خرداد ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»

 


*داخلی/ایستگاه مترو-سکوی سوار شدن برای ترنها:

عده زیادی از مردم ایستاده اند تا پس از ایستادن ترن سریعا سوار شوند. ترن وارد ایستگاه شده و در آن باز می شود. همه کوچه باز می کنند تا اگر کسی می خواهد پیاده شود، پیاده شود. پس از 15 ثانیه مکث، برخلاف انتظار کسی پیاده نمی شود.

مرد 1: آقا کسی پیاده نمی شه.

هیچ صدایی نمی آید. در همین لحظه یک مسافر از این کوچه باز شده استفاده کرده و به سرعت سوار می شود. متعاقبا مرد 1، مرد 2، مرد 3 نیز سوار شده و مرد چهار با کمی فشار خود را جا می دهد و دیگر جایی باقی نمی ماند.

یکی از مسافرین پیر مرد داخل واگن: آقا هل نده.

آژیر در بلند می شود. یک مسافر دیگر که همراه خود یک قابلمه بزرگ دارد، دیگر مسافران ایستاده روی سکو را کنار زده و خودش را با فشار بسیار زیادی داخل ترن جا داده ولی قابلمه بیرون می ماند. در بسته می شود ولی دوباره باز می شود. مسافر بیرون آمده این بار قابلمه را با فشار در دیگر مسافران فرو کرده و خود بیرون می ماند. در بسته شده و باز باز می شود. این کار را به انواع و اقسام حالت های مختلف امتحان می کند ولی موفق یه سوار شدن، نمی شود. ترن هنوز در ایستگاه منتظر است. همه کلافه اند.

مرد 2: آقا بذار با قطار بعد بیا.

مرد قابلمه به دست: نمی شه آقا. دیرم شده. باید این قابلمه رو برسونم.

انگاری که فکری به ذهن رسیده باشد.

مرد قابلمه به دست: آها...

قابلمه را می گذارد کف قطار و خودش می ایستد توی آن و محکم خودش را فشار می دهد تو. در بسته می شود. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: آی ... آخ... یه خوردی دیگه... یک کم محکمتر. آقا بازم هل بده.

یکی دیگر از مسافران داخل واگن: آقا چه تون شده حالتون بده؟

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: آخیش ... حالا شد... بالاخره شیکست. خدا امواتتون رو بیامرزه..

همان یکی دیگر از مسافران داخل واگن: چی شیکست آقا؟ چیزی تون شد؟

همان پیر مرد مسافر داخل واگن: قولنجم آقا. یک ماه و نیمه پدرم رو در آورده. بالاخره خلاص شدم از دستش. قولنجم شیکست. داشتم می رفتم دکتر که دیگه حل شد، الحمدالله.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدی-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود . دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها همان پیرمرد مسافر داخل واگن نیز هست.

همان پیرمرد مسافر اینبار خارج از واگن: مترو متشکرم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدی نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

دختر جوانی که تحت فشار دیگر از کوره در می رود و فریاد می زند.

دختر جوان: مرتیکه عوضی یک کم برو عقبتر. خفه شدم.

مرتیکه عوضی: خانم به خدا دست خودم نیست. از عقب دارن هل می دن.

دختر جوان: حیوون محرم، نامحرم حالیت نمی شه؟

مرتیکه حیوان: چرا خانم! ولی جا نیست. چیکار کنم؟

دختر جوان: بی شعور خودت مگه خواهر، مادر نداری؟

مرتیکه بی شعور: خواهر نه ولی مادر دارم. بهتر نبود شما قسمت بانوان سوار می شدید؟

دختر جوان: (پیش خودش)چه خوب، خواهر نداره! (بلند فریاد می زند) کثافت به تو چه؟ مگه تو چی کاره ای؟ مفتّشی؟

مرتیکه کثافت: نه خانم. مهندسم. مهندس الکترونیک. ولی اینجوری خوب نیست آدم میون مردها بیاد. واسه خودتون سخت می شه.

دختر جوان: آخه لجن! اگر من هم یه آقای مهندس با اصل و نسب، با یه سقف بالا سر داشتم، مجبور نبودم اینطوری بچپم این تو.

مرتیکه لجن: راستی، من خونه هم دارم. ماشینم دارم ولی واسه جلوگیری از آلودگی هوا از مترو استفاده می کنم.

دختر جوان: شما خیلی انسان شریفی هستید. من ایستگاه بعد باید پیاده شم. اگه ممکنه کمکم می کنید تا از این باغ وحش راهت برم بیرون.

مرتیکه شریف: خواهش می کنم. بله ... حتما.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدتر-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود. دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها دختر جوان و مرتیکه عوضی حیوان بی شعور کثافت لجن شریف هم هستند.

هر دو با هم: مترو متشکریم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدتری نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/داخل ترن:

پسرک جوانی که روی یکی از صندلی ها نشسته و مشغول ور رفتن با موبایلش است، ناگهان فریاد می زند.

پسرک جوان: مامان! مامان!

اشک در چشمان پسرک جوان جمع شده است. همه مات و مبهوت مانده اند که چه شده؟

یکی از مسافران داخل واگن: چی شده پسرم؟

پسرک جوان: نه ... من پسر شما نیستم. من پسر هیچ کی نیستم. البته تا حالا نبودم. ولی بالاخره مامانم رو پیدا کردم.

همان یکی از مسافران داخل واگن: چی شده خُب؟ بگو جون به سرمون کردی پسر!

پسرک جوان عکس کودکی را که داخل موبایلش است به مسافر نشان می دهد.

پسرک جوان: این عکس بچگی های منه. یعنی سه سالگی مه.

همه مسافرها با هم: خُب؟!

پسرک جوان: از چهارسالگی تو یتیم خونه بزرگ شدم.

همه مسافرها با هم: حیوونی... آخی!

پسرک جوان زار زار می گرید.

پسرک جوان: از همون بچگی پدر و مادرم رو گم کردم. از 15 سال پیش.

ناگهان صدای موزیک هندی فضای واگن را پر می کند. همه مسافرها با هم به یکی از مسافرین دیگر نگاه می کنند. حتی همان مسافر هم به خود نگاه می کند. پس از کمی مکث با دستپاچگی موبالش را از توی جیبش در می آورد و سریعا آن را خاموش می کند. مسافرها دوباره به پسرک نگاه می کنند.

همه مسافرها با هم: خُب ... حالا؟

پسرک جوان: یکی تو این واگن واسم این عکس رو بلوتوث کرده.

همه مسافرها با هم: آهان!

پسرک جوان: حتما مامانمه. مامان آزیتا. مامان آزیتا کجایی؟

همان یکی از مسافران داخل واگن: چه جالبه. اسم مامانت رو می دونی؟

پسرک جوان: نمی دونستم. ولی اسم بولوتوثش اینه. مامان آزیتا.

همه مسافرها با هم: مامان آزیتا. مامان آزیتا.

پسرک جوان: من همون «سکسکه» ام. اسم بولوتوثم سکسکه بود.

همه مسافرها با هم: اسم بولوتوثش سکسکه اس.

همین طور که پسرک جوان و مسافرها آزیتا را صدا می کنند، مسافرها یکی یکی کنار زده می شوند و ناگهان مرد درشت هیکلی با سبیل های چنگیزی جلوی پسرک جوان ظاهر شده و محکم می زند توی گوش پسرک جوان.

مرد درشت هیکل: اگه دست خودم بودی که نمی ذاشتم اینطوری تربیت شی!

پسرک جوان جای سیلی روی صورتش را می مالد.

پسرک جوان: مامان آزیتا شمایی؟

مرد درشت هیکل: نه، من بابا رستمم. اسم بولوتوثم آزیتاس.

همه مسافرها با هم: چرا می زنی طفل معصوم رو؟

بابا رستم موبایلش را در دست می گیرد و رو به مسافرها می چرخاند تا همه عکس داخل آن را ببینند.

همه مسافرها با هم: وای وای وای وای...

همه مسافرها دستانشان را روی چشم هایشان گذاشته اند و از بین انگشتانشان عکس مستهجن توی موبایل را نگاه می کنند.

بابا رستم: حالا فهمیدین؟ تو مگه دین و ایمون نداری که از این بی ناموسی ها می کنی؟ هان؟ اگه زن می خوای بگو تا واست بگیرم. البته تو این مایه ها شاید نشه پیدا کرد ولی خودم واست زن می گیرم.

پسرک جوان که سرش پایین است، ناگهان بابا رستم را بغل می کند و هر دو با هم و بعد هم همه مسافرها با هم بلند بلند گریه می کنند.

 

*داخلی/ایستگاه مترو بعدترین-سکوی سوار شدن برای ترنها:

در باز می شود . دوباره کوچه باز می شود. مرد قابلمه به پا بیرون می آید. عده ای پیاده می شوند که در میان آنها پسرک جوان و بابا رستم هم هستند.

هر دو با هم: مترو متشکریم.

مرد قابلمه به پا دوباره سوار می شود. مردهای یک و دو و سه و چهار جدیدترینی نیز سوار می شوند. ازدحام بسیار زیاد است و جای سوزن انداختن نیست. ترن راه می افتد.

 

*داخلی/ایستگاه های مترو بعد از این-سکوی سوار شدن برای ترنها:

مردم مختلف از زن و مرد و پیر و جوان خوشحال از مترو پیاده می شوند و همه از مترو تشکر می کنند. آدم های جدیدی سوار و پیاده می شوند و مرد قابلمه به پا نیز هم هست.

 

*P.O.V ترن مترو:

ترن به تونل روبرویش نزدیک و همه جا سیاه شده و صدای «مترو متشکریم» مدام اکو می شود.

 

THE END

[کار شده در سایت لوح]

 

     ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

یکی بود یکی نبود

 


«کوزت، پوریای ولی، شنل قرمزی، غول چراغ، زورو، گفتگوی تمدن ها، گوجه فرنگی و باقی قضایا»

یکی بود یکی نبود. توی این شهر شلوغ یه دختر دانشجویی بود که از خونه فرار کرده بود. اون رفت توی پارک نشست. داشت ساندویچ می خورد که یه پسر قوی هیکلی اومد کنارش و نشست. گفت: «از اون ساندویچت به من هم می دی؟ من سه روزه هیچی نخوردم.» دختر به اون ساندویچش رو نداد. پسر هم رفت شیشه نونوایی روبرویی رو شکست و چند تا نون دزدید. دختر خیلی ناراحت شده بود که اون رو نشناخته بود چون اون ژان وال ژان بود. و پیش خودش گفت کاش به اون ساندویچ می داده. تصمیم گرفت که بره دنبال کوزت و اون رو از دست تناردیه‌ها نجات بده. دختره راه افتاد. خسته شده بود. رسید به یه مسجدی. رفت که توش استراحت کنه و یه چرتی بزنه. دید که یه پیر زنی داره دعا می کنه. داره می گه: «خدایا من از هند اومدم یه کار کن این پسرم بتونه پهلوونه ایرونی رو بزنه زمین.» البته دختره چیزی از صحبتهاش نفهمید. من(نویسنده) براش ترجمه کردم. همون موقع یه پسر خوشتیپ و خوش هیکلی که اون پشت بود، حرف‌ها رو دست و پا شکسته شنید و رفت تو میدون مبارزه.(آخه نذاشت من براش ترجمه کنم) دختره هم که دنبال مرد آرزوهاش می گشت، رفت اونجا تا ببینه این مرد تنومند می تونه مرد زندگیش باشه یا نه. مبارزه شروع شد و مادره و دختره داشتند نگاه می کردند که پسر تنومند زرپی اون هندی رو کوبید زمین و یه مشت محکم هم زد تو صورتش و بعد گفت: «خجالت نمی کشی ننه ات رو اذیت می کنی. نمی بینی پیره؟ 2 ساعت تو مسجد داشت از تو با زبون خودش به خدا شکایت می کرد. بزنم تو دهنت، بی غیرت؟» ... (این داستان ادامه دارد.)


(ادامه داستان) دختر قصه ما وقتی دید اون پهلوون زد و دمار از پهلوون هندی در آورد، فهمید که این یارو مرد زندگی اون نیست. دختر دوباره راه افتاد و راه جنگل رو در پیش گرفت. رفت و رفت. وقتی به خودش اومد، دید که راه رو گم کرده و تو جنگل سیلون و ویلون موند. دیگه داشت هوا تاریک می شد و اون هم دنبال یه سرپناهی واسه خودش می گشت. تو همین اوضاع و احوال بود که یه کلبه پیدا کرد. رفت توی کلبه. روی تخت یه گرگی دراز کشیده بود که لباس پیرزنها رو پوشیده بود. دختر کنار تخت نشست و گفت: «تو چرا رو تخت دراز کشیدی؟» گرگه گفت: «من مادر بزرگتم شنل قرمزی. مریضم.» دختر گفت: «خر خودتی. من ننه بزرگم سه سال پیش مرد. تازه من شنل ندارم. می دونم تو گرگی.» گرگه بلند شد، نشست و گفت: «یعنی واست مهم نیست که این پیرزن رو من خوردم؟» دختر گفت: «به من چه اصلا.» گرگه گفت: «پس تو رو هم می خورم.» دختر گفت: «تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی.» گرگه گفت: «پس بیا با هم مذاکره کنیم. اصلا گفتگوی تمدنها. خوبه؟ بین آدم ها و حیوون ها؟» دختر گفت: «عمرا من با تو پشت میز مذاکره بشینم. تو باید حسن نیتت رو به من نشون بدی.» گرگه گفت: «چطوری؟» دختره گفت: «هیچی. باید بخوابی تا من مادر بزرگ رو از شکمت در آرم.» گرگه خوابید و دختره زد و شیکمش رو پاره کرد. توی شکمش هیچی نبود حتی یه روده صاف. ولی یه یادداشت پیدا کرد. یادداشت رو باز کرد و خوند. توش نوشته بود: «درس اخلاقی این داستان اینه که نباید به گرگ اعتماد کرد. حتی اگر بگه بیاین با هم مذاکره کنیم. حتی اگه بگه ما نمیذاریم شما انرژی هسته ای داشته باشید. حتی اگه تهدید بکنه که ما بهتون حمله می کنیم.» دختر که فهمید رکب خورده، خیلی ناراحت شد و یادداشت رو پاره کرد و رفت بیرون... (این داستان ادامه دارد.)


(ادامه داستان) دختره ناراحت راه افتاد توی جنگل و رسید به یه بیابونی. همین طور که داشت می رفت، یکهو یه چراغ قدیم روغن سوز پیدا کرد. خیلی خوشحال شد. چراغ رو برداشت و شروع کرد به تمیز کردن و مالیدنش. هر چی مالیدش ازش غولی بیرون نیومد. باز مالیدش و هی مالیدش ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. درش رو باز کرد و توش رو هم تمیز کرد ولی باز هیچ اتفاقی نیافتاد. خیلی عصبانی شد. چراغ رو کوبید زمین. همین موقع بود که یه غولی ازش بیرون اومد و گفت: «هو هوش هوشششش... چه خبرته؟ چی کار می کنی؟ مگه مال باباته؟» دختر که از دیدن غول خوشحال شده بود گفت: «چرا هی می مالمت، نمیای بیرون؟ حتما باید زور بالا سرت باشه؟» غول گفت: «خوب حالا چی می خوای؟» دختره گفت: «می خوام سه تا آروز کنم» غول گفت: «فقط یه آروز می تونی بکنی. وقت ندارم.» دختره گفت: « باشه. من یه شوهر پولدار، خوشتیپ می خوام که یه خونه ویلایی تو جردن به نامم کنه و هر سال بفرستتم سفر خارج از کشور و روزی 10 بار بگه دوست دارم.» غوله یه نگاهی کرد و گفت: «نوشابه و ماست موسیر هم می خوای؟» دختره گفت: «تو باید آرزوی من رو برآورده کنی» غول گفت: «اگه 1000 سال پیش بود شاید می تونستم واست کاری بکنم ولی تو این دوره زمونه فقط دعای خیرم رو بدرقه راهت می کنم.» آقا غوله دستش رو، رو به آسمون کرد و گفت: «خدایا این دختره از من کاری می خواد که فقط از دست شما بر میاد. کمکش کن. البته همون که بهش یه شوهر بدی باید کلاش رو بندازه هوا. نذار پیر دختر شه.» غول به دختره یه سکه داد و گفت: «این هم به خاطر اینکه چراغ رو تمیز کردی. 1000 سال بود که داشت خاک می خورد.» این رو گفت و رفت تو چراغ. دختره خیلی شاکی شد ولی چاره ای نداشت جز اینکه به راهش ادامه بده ... (این داستان ادامه دارد.)


(ادامه داستان) دختر قصه ما که هنوز به آرزوهاش نرسیده بود، دوباره راه افتاد تا اون اسب سوار سفید رو که قراره مرد زندگی اش باشه پیدا کنه و بعدش هم کوزت رو به فرزند خوندگی قبول کنه. تو همین فکرها بود که یهو یه اسب سوار سیاهی اومد و اون رو سوار اسبش کرد. اسب سوار سیاه پوش یه نقاب سیهای روی چشماش بود به خاطر همین هم شناخته نمی شد. همراه مرد چند تا کیسه پر از گوجه فرنگی بود. دختر از مرد پرسید که اینها برای چیه؟ مرد جواب داد: «یه کم گوجه فرنگی برای مردم دزدیدم. دارن از گشنگی می میرن. آخه یک ماهی می شه که همه سالادهاشون رو بی گوجه می خورن.» دختر خیلی ناراحت شد و پرسید: «مگه می شه؟ سالاد بی گوجه؟» مرد جواب داد: «آره. می شه. آخه از گوشت هم گرونتر شده. الآن هم گروهبان گارسیا افتاده دنبالم تا دستگیرم کنه.» بالاخره با هم به مقصد رسیدند. وارد شهر که شدند، دیدند هیچ کی نیست. مرد بلند داد زد که براتون گوجه آوردم. ولی هیچ کسی از خونه اش بیرون نیومد. همه می ترسیدن بیان بیرون. مرد داد زد: «حیف من که خودم رو وقف شما کردم. شما لیاقتش رو ندارید. از همین فردا می رم با گروهبان گارسیا کار می کنم» یکی از اهالی شهر سرش رو از خونه بیرون کرد و گفت: «الکی خون خودت رو کثیف نکن. بی خود زحمت کشیدی. صبح همه با هم رفتیم میدون تره بار نارمک. گوجه اش ارزون بود، خریدیم. کی گفته گوجه گرونه؟ یا علی. خوش اومدی.» مرد خیلی ناراحت و افسرده شد... (این داستان ادامه دارد.)

 

     ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب
 

اومانیسم با طعم فرانسوی

 


مکتب های بی ادبی:

«کلاسیسیسم: اومانیسم با طعم فرانسوی»

خود کلمه کلاسیک مفاهیم زیادی دارد. مثلا وقتی می گویند فیلم کلاسیک، منظورشان همان فیلم های سیاه سفید است که رنگ و رویشان رفته و مدام پرپر می زند. یا وقتی می گویند موسیقی کلاسیک منظور همان موسیقی ای است که یک نفر وسطش هی «های های هوی هوی» می کند و کسی نمی فهمد این بنده خدا کجایش درد می کند. البته در اینجا بناست در مورد ادبیات صحبت کنیم که علی الخصوص در ادبیات کلاسیک معانی بسیار گسترده ای دارد. برخی از کارشناسان منظورشان همان کتاب هایی است که روی پاپیروس یا پوست آهو نوشته شده است و در موزه ها نگه می دارنشان. بعضی دیگر به کتاب هایی که تا حالا صد بار تصحیح شده اند همین نام را می گذارند. البته در تمام دنیا به آثاری که چند قرنی از نوشتنشان گذشته باشد و برای نویسندگانشان مدام یادبود و بزرگداشت بگیرند و حتی روزی را به نامشان بزنند بطور کل کلاسیک می گویند و نویسندگان امروز شکر بخورند که بخواهند مانند آن ها را دوباره تولید کنند.
درست است که کلاسیسیسم بین «ایسم» های دیگر کلا یک سر و گردن فخیم تر، های کلاس تر، با شعورتر و با ادب تر است ولی نمی توان این را هم نادیده گرفت که پدر پدر جد تمامی این «ایسم» بازی ها که همانا غرب زدگی و فرنگی مآبی است، همین کلاسیسین ها بودند و همه شان سر و ته یک کرباسند. البته مانند تمامی پدیده های نو ظهور، کلاسیسیسم هم لَله ها و مادرخوانده های بسیاری دارد که بطور حتم می توان گفت این تهاجم فرهنگی قویا کار فرانسوی هاست و شروع این تهاجم قرن 17 بوده است.
عده ای معتقدند که کلاسیسیسم فرانسوی را باید شاخه حجب آلودی از باروک ١ شمرد که تغییر قیافه داده است که کلاسیسین ها در جواب این عده جملاتی را می گویند که این حجب را از بین می برد.

پیدایش کلمه کلاسیک:
در قرن دو میلادی «آولوس جلیوس» محقق رومی نویسندگان را به دو گروه تقسیم کرد: نویسنده عامه(نویسنده ای که بمیرد بهتر است و اصلا انگار نه انگار که به دنیا آمده است) و نویسنده کلاسیک(نویسنده ای که آثارش بیشتر از خودش عمر می کند و کتاب هایش حتی در نانوایی ها هم باید باشد) همین تعریف بسیار قدیمی و ساده باعث شد که اصطلاحی مثل «با کلاس بودن» امروزه هم دارای اجر و قرب خاصی باشد.
البته وقتی کمی ریشه ای تر به ماجرا نگاه می کنیم، می بینیم که کلمه کلاسیک بیشتر برای پوز زنی رومانتیک ها به وجود آمده است. این کلمه بیشتر در قرن 19 زمان لوئی فیلیپ که اغلب مخالف انقلاب رومانتیک بودند، به نویسندگان فرانسوی دوران لوئی سیزدهم و چهاردهم اتلاق می شد که هدفشان جز جیگر زدن به رومانتیک ها بود. به قولی دیگر به هنرمندان درست و حسابی می گفتند کلاسیک و به آدم های بیمار که حتی آدم هم نبودند می گفتند رومانتیک.
البته بطور کلی هنر کلاسیک اصلی همان هنر یونان و روم است و شاعران قرن هفدهم فرانسه به دنبال نهضتی به نام اومانیسم، آن هنر را سرلوحه کار خود قرار دادند.

درباره اومانیسم:
اومانیسم هم مانند پیتزا از اختراعات ایتالیایی هاست که در این مورد هم این شائبه وجود دارد که کار کار مافیایی ها باشد. اومانیسم را هم مانند پیتزا، خیلی از کشورهای دیگر برداشتند و هرجور که خواستند درستش کردند و استفاده کردند علی الخصوص این فرانسوی ها. می توان کلاسیسیسم را اومانیسم با طعم فرانسوی قلمداد کرد. اومانیسم در لغت به معنای «مطالعات آزاد» بود که از همین تعریف لغوی می توان به ماهیت کثیف آن پی برد. همین آزادی است که باعث می شود تا مسائلی مانند جامعه مدنی، اصلاح قانون مطبوعات، آزادی بیان و هزار و یک بی ناموسی دیگر مطرح شود. حتی خود اومانیست ها هم کتمان نمی کردند که منظورشان از مطالعات آزاد، مطالعه آثار غیر مذهبی است و به جای اینکه بنشینند و چهار تا کتاب به درد بخور مذهبی مانند انجیل و تورات را بخوانند، می نشستند و کتاب های یونان و روم باستان را می خواندند و حتی به زبان لاتین که زبان یونانیان ملحد از خدا بی خبر باستان بود، شعر می گفتند.


درست است که   «و. ل. سولنیه» در رساله «روح رنسانس» برای مبرا کردن این گروه، می گوید:
«اومانیسم که بنابه تعریف، متفاوت با مطالعات آباء کلیسا بود، هیچگونه قصدی برای مخالفت با آنها نداشت، بلکه بر عکس می خواست روشنگری تازه ای را در خدمت ایمان و مطالعات مذهبی قرار دهد.»


ولی خود این سخن نیز مهر تاییدی بر ادعای بیان شده است که اومانیست ها بطور قطع از دول جهان خوار غربی حمایت می شده اند و سعی می کردند در لباس روشنفکران مذهبی به تخریب افکار مذهبی مردم دست بزنند. ولی صد افسوس که نویسندگان فرانسوی به ماهیت اصلی آنها پی نبردند و کورکورانه تحت تاثیر آنها قرار گرفتند.

اومانیسم و رنسانس فرانسه:
 دیگر کار از کار گذشته بود و اومانیسم ایتالیایی مانند پیتزا با سو استفاده از ضعف وزارت ارشاد فرانسه در دل نویسندگان فرانسوی جا باز کرده بود. در این میان عدم نظارت دقیق بر نحوه گزینش معلمان در آموزش و پرورش فرانسه باعث شد تا «دورا» معلم زبان یونانی دبیرستان «کوکره» پاریس شود. وی بود که «رنسار» و دوستانش را برای نخستین بار با آثار الحادی هومر، سوفوکل، پترارک، شاعران اسکندرانی و نیز شاعران ایتالیایی رنسانس(اومانیست ها) آشنا کرد و سعی کرد افکار خود را و نیز حتی زبان لاتین را به آنها تحمیل کند.
حوالی سال های 1546 عده ای از آن جوانان مجمعی به نام «پلئیاد» را تشکیل دادند تا در ساعات فوق برنامه خود به شعر و شاعری بپردازند. از میان این جوانان که از شاگردان «دورا» هم بودند، «رنسار» و «دوبله» از همه شاخص تر بودند که از قضا پدرشان نان حلال در سفره شان گذاشته بودند. به همین دلیل شعر را از «دورا» یاد گرفتند ولی تحت تاثیر آموزه های غلط او قرار نگرفتند.
آن دو نه تنها اصرار داشتند برخلاف «دورا» به زبان فرانسوی شعر بگویند بلکه اصول و قواعد شعر را هم تنظیم کردند و تا پایان عمرشان این کار را ادامه دادند تا باقیات الصالحاتی برایشان باشد.
آن دو معتقد بودند که با مطالعه آثار گذشتگان و عصر باستان باید «انواع ادبی» آنها را آموخت و نیز با اعتقاد راسخی که به قدسی و الهی بودن شعر داشتند، نوشت که این نشان از شیر پاک خوردن آن دوست.


برای اثبات این ماجرا «رنسار» در «خلاصه هنر شاعری» می گوید:
«حال که شعر منشا الهی دارد، باید گفت که به نوبه خود، به شاعر نیز نوعی جنبه آسمانی می بخشد، زیرا به او جاودانگی می دهد. در نتیجه شاعر نیز باید دامنه آرزوهای خودر ار گسترش دهد: باید شعری بگوید که تا فرن ها بعد هم قبول عام داشته باشد، دیگر نباید برای پسند خاطر فلان حکمران زمان یا چند نفر از ادبا شعر بگوید.»


در همین یک جمله فرهیختگی و طاغوت ستیزی جناب رنسار مشخص است.


«دوبله» در «دفاع از زبان فرانسه و اغنای آن» چنین می گوید:
«آنکه می خواهد با دستها و دهانهای انسانها پرواز کند، باید مدتها در به روی خود ببندد و آنکه می خواهد در خاطر آیندگان بماند، چمانکه گویی خود زنده است، باید بارها و بارها عرق بریزد و برخود بلرزد.»


این نشان از تهذیب نفس دوبله و اعتقاد وی به خودسازی و جهد و تلاش وی است که بسیار ستودنی است.
بطور کلی همین شیر پاک خوردگان بودند که در قرن 16 توانستند برای اولین بار آیین ادبی وسیعی را برای خلق آثار ادبی پایه ریزی کنند که همین مایه ایجاد مکتب کلاسیک در قرن 17 شد. روحشان شاد.

پیدایش کلاسیسیسم:
از رنسانس تا کلاسیسیسم فضا آنچنان برای «ایسم» ها باز شد که هر ننه قمری در ادامه نامش «ایسم» ای اضافه می کرد و مکتبی راه می انداخت که الحمدالله هیچ یک مورد قبول مردم نیافتاد و همه حذف شدند. می توان از این جمله «مارینیسم»(جان باتیستا مارینو-ایتالیا)، «کونچتیسم»(کامیلو پلگرینو-ایتالیا) و «کولتیسم»(گنگورا-اسپانیا) را نام برد.
قرن هفدهم در فرانسه دارای شرایط اجتماعی خاصی است. در این زمان به جای شعار «ما می گیم شاه نمی خوایم، نخست وزیر عوض می شه» شعار "Une Loi, une Foi, un Roi" ٢  رواج داشت. به همین دلیل نویسندگان نمی توانستند مباحث تند سیاسی، مخالفت با مذهب و مطالب الحادی را مطرج کنند که در دو مورد آخر باید پیشانی لوئی چهاردهم را بوسید.
به این ترتیب در سال 1660 با تاثی به «رنسار» و «دوبله» (آن دو بزرگوار) و نیز نظریات ارسطو و آثار ادبی دوره باستان، «بوالو» اصول و قواعد مکتب کلاسیک را بیان کرد. البته این مکتب چنان به بیراهه و طریق افراط رفت که حتی رنسار را نیز از دایره کلاسیک بودن، بیرون انداخت که البته این ننگ به دامان آن چنان بزرگواری نشاید.
در این دوران نویسندگانی چون بوالو، راسین، مولیر، لافونتن، بوسوئه، لابرویر و مادام دولافایت را می توان نام برد که در این مکتب جای گرفتند و به خلق آثار خود پرداختند.

اصول و قواعد مکتب کلاسیک:
رومانتیک های بی شرم چندین بار نقشه ریختند و شایعه پراکنی کردند که «قواعد کلاسیک ها دست و پای نویسندگان را می بندد و نیز آنها مثل میمون از گذشتگان تقلید می کنند.» که البته این نقشه از اول هم نقش بر آب بود چون کلاسیک ها آنها را آدم هم حساب نمی کردند. این قواعد به شرح زیر است:


    1- جستجوی تعادل و کمال:  گوته اعتقاد داشت که کلاسیسیسم سالم است و رومانتیسم بیمار. البته این اعتقاد همه بود. بیشتر منظور این است که اثر آدمیزادی باشد و حاصل حشیش و کراک و ... نباشد.
    2- تقلید از طبیعت: به پیک نیک بسیار علاقه داشتند. دوست داشتند بیشتر زیر درخت شعر بگویند و در کنار برکه ها بنویسند.
    3- تقلید از قدما: دوست داشتند ادای قدیمی ها را در بیاورند و مدام دور هم می نشستند و می گفتند که یادش بخیر. عجب دورانی بود. آن قدیم تر ها نه ترافیک بود، نه وام بود، نه مشکل مسکن بود و ... .
    4- «اصل عقل» یا احساس: به قولی ادای روشنفکران را در می آوردند و مدام سیگار و قهوه می خوردند و دور هم خزعبلات فلسفی می گفتند.
    5- آموزنده و خوشانید: اعتقاد داشتند باید اثر پیام اخلاقی داشته باشد. مثلا شب قبل خواب مسواک بزنید.
    6- وضوح و ایجاز: اصل بهینه سازی و صرفه جویی:مطالب بیشتر با حداقل کلمات.
    7- حقیقت نمایی: چیزی مثل تماشاگرنماست و فقط نمایی از حقیقت را ارائه می دادند.
    8- برازندگی: می خواستند مایه افتخار پدر و مادرشان باشند. می خواستند برازنده و خوش تیپ باشند. با ادب باشند. در کارهایشان ناسزای خانوادگی نباشد.
    9- قانون سه وحدت: اعتقاد داشتند که باید موضوع، زمان و مکان واحد باشد. آنها اعتقاد داشتند که مخاطبین ذهنشان نمی کشد که چند تا موضوع را با هم درک کنند و یا اگر در تئاتر زمان یا مکان عوض شود، مخاطبین پیچ گیجه می گیرند و ممکن است بروند و پول بلیتشان را پس بگیرند.

با نگاهی گذرا به روند شکل گیری مکتب کلاسیسیسم می توان فهمید که با نظارت دقیق ارگان های حکومتی و راه اندازی سازمان های گزینشی کارآمد و کاربلد می توان از راه افتادن افکار التقاطی و نیز خانمان سوز جلوگیری کرد و نیز با یافتن متخصصینی دلسوز و متعهد همانند رنسار و دوبله که نان حلال خورده اند و درست تربیت شده اند می توان آینده روشنی را متصور شد.


١-باروک یک مکتب یا نهضت ادبی نیست و بیشتر بی ادبی و بی حیایی است. نمایندگان باروک آنقدر تصنعی هنر را در چشم خلایق فرو می کردند که مخاطبین را به غلط کردم می انداختند. به همین دلیل می توان به کلاسیسین ها حق داد که باروک برایشان یک جور فحش ناموسی باشد و کمی عصبانی شوند.
٢- «یک قانون، یک دین، یک شاه»

[منتشر شده در شماره دوم همشهری داستان با کمی تغییرات]

 

     ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

پيام هاي ديگران ()

لينک مطلب

 

من نامه:

 
 
«لوتي ها هم بلدند بنويسند. قلم هاشان چاقوست و ورق هاشان پوست. آيا کسي هست که امضا بخواهد؟»
 
  صاحب امضا: حامد تأمّلي
   
h.taammoli[at]gmail[dot]com
http://www.facebook.com/taammoli
h_taammoli
   
 
 

سياهه جات ماضيه:

 
  از خط خارج شدگان
هفت تشکل از هزار و یک تشکل معروف
عشق دخترکان دم بخت
دردنوشته های یک مستند ساز
روغن نباتی بهداشتی
ما 15 نفر بودیم
نیازمندی ها(2)
یک عاشقانه آرام: «مترو متشکریم»
یکی بود یکی نبود
اومانیسم با طعم فرانسوی
بیست حق مسلم خوار برادری
شما مرده اید, جناب!
زیبایی یک امر نسبی است
عمو سیبیلو رفت سفر!
یک جور فحش ناموسی
 
 

شکّر سخنان:

 
 

 ::شيرين سخنان::

رويا صدر (بي بي گل)
نسيم عرب اميري (طنز ،کاغذ،‌قيچي)
پوپک صابري فومني (گلنسا)
ارمغان زمان فشمي
گيتي صفرزاده (غير از رو به رو)
زهرا دري (پاييز)

 ::فرهاد سخنان::

ابوالفضل زرويي نصرآباد (ملا)
سيد ابراهيم نبوي
رضا رفيع (کمي تا قسمتي جدي)
سيد علي ميرفتاح (کرگدن)
ناصر فيض (املت دسته‌دار)
راشد انصاري (خالو راشد)
سيد علي ميرافضلي (وقايع ابن محمود)

عليرضا مجابي (عکس فوري!)
فرهاد حسن‌زاده
اسدالله امرايي (از زبان ديگران)
جلال سميعي(و غيره ...)
طنزهاي يک اميد مهدي‌نژاد
ناصر خالديان (نقطه ته خط)

مهدي استاد احمد (به هيچ عنوان)

مهرداد صدقي (کلپاسه)
عليرضا لبش (لبشخند)
عبدالله مقدمي (صعب روزي...)
محمد رازقي (خاگينه)
فاضل ترکمن (خواجه فاضل تهراني)
محمود فرجامي (باران در دهان نيمه باز)
مهدي فرج‌اللهي (کاريکلماتور)
تنظ نبشته هاي ارژنگ  حاتمي
عباس  حسين‌نژاد (صندلي)

رضا ساکي (عبيد شاکي)
حسین ناژفر (تلخ و شیرین، گاهی ملس)
پوريا عالمي (انگار نه انگار)
سعيد سليمان‌پور (بوالفضول الشعرا)
رند عالم سوز
حسام الدين مقامي کيا
عباس احمدي (پا برهنه)
خليل جوادي
نيما دهقاني (صيد قزل‌آلا در اينترنت)
نادر ختايي (آبيانه‌ها)

حامد مراديان (هامش)
علي زراندوز (استعداد درک نشده!)
حسن احمدي فرد (خانه خلوت من)
سعيد ترشيزي
بهمن مهران (دست دوم)
همايون حسينيان (منبع موثق)

 ::طنز نگاران::

مجيد خسروانجم
توکا نيستاني(توکاي مقدس)
وحيد نيک گو (هفت)
بزرگمهر حسين پور(بزي کارتون)
نیک آهنگ کوثر
نازنين جمشيدي
محسن ملکي

 
 

نقل و نبات:

 
 

 
 

به هم وصليم:

 
 

دلتنگيهای نقاش خيابان ۴۸ام
لُباب
از تهي سرشار
تأمّلات
تأملات‌مسلحانه‌ى‌من
ياس آرام
سنت مآب
حرف های بی ربط
دروس آموخته
بازی
من، بی‌نقاب
صين
Moussa Hashemzadeh
در اندیشه ی ...
رند بازاری
مه‌ديده
تلنگر
افيون
حرف آخر
روزنگار يك معلم
توقف، انديشه، حركت
ماه ناتمام
لحظه‌هاي كال
ول شدگان
من بي او
مه‌سان
يك روز
زندگینامه
کشتی نوح
به خدا زیادمان است
قصیده نه، غزل شاید
اندکی صبر سحر نزدیک است
دست نوشته های من
سپيدار
يادم باشد که ...
mofidnews
خاک
یادداشت های قایمکی
زمين بی درخت
معقولات
برادرانه
نوشتن و دیگر هیچ
اکونومیست
آخرین مسافر
نرگسانه
پیشی درون
حرفای یه یاغی
بیکارالدوله
نا آرام

 


 RSS 2.0